نظام حکومت در اسلام (قسمت12)
دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام
مراقبت ملت :
مورد دوم در اينكه آيا ملت مراقبتى بر كارهاى حاكم دارند يا نه ؟
بعد ازاينكه بيان شد كه حكومت در اسلام به نحو مالكيت مطلقه وفعال مايشاء بودن نيست، بلكه به نحو ولايت وامانت دارى است وبيان شد كه خود حكومت قيمتى ندارد وفقط براى حفظ مصالح امت وبرقرار نمودن نظام عادله درمجتمع اسلامى است طبعاً حاكم در برابر ملت مسئوليت دارد وآحاد ملت حق مراقبت ومحاسبه دارند واگر حاكمخلافى انجام داد، به خودى خود ازمقام منعزل ميشود ودر صدر اسلام قطع نظر ازاينكه رسول الله_ص_ شخصا اينحق را به ملت داده بود، فرموده است- اشير اعلى اصحابى- اصحاب من اگر به نظرتان آمد در موردى من اشتباه كردميا خلاف به من تذكر بدهيد- سيره حضرت امير_ع_ هم بر اين جارى بود از خطبههاى آن بزرگوار كه بعضى از آنها راقبلاً نگاشتهايم ظاهر ميشود همهاش ترغيب است كه مردم حرفشان را در مقابل حاكم بزنند وتبعيت كوركورانه نكنند وآنچه در ذهنشان مىآيد، با خود حاكم مذاكره كنند وابهت وعظمت حاكم نبايد مانع شود ولذا حضرت زياد بمردمتلقين ميكرد كه حاكم امتيازى بر آحاد ملت ندارد ومقامش نبايد مانع شود كه مردم حرف حق را نزنند.
فصل هفتم دربيان وجوب اطاعت حاكم- چناكه حاكم همان كسى باشد كه خداوند او را حاكم قرار داده است واوامر به معصيت نكند .اطاعت او واجب است .
آيه كريمه "اطيعو الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم " _107_ دليل روشن اين مطلب است .
در اين آيه كريمه قطع نظر از اطاعت خدا باطاعت پيامبر واولى الامر هم امر شده است وهمان نحو كه قبلاً اشارهشد، اطاعت پيغمبر واولى الامر، غير از عمل به احكام شرعى است، مانند خواندن نماز، زيرا عمل به احكام، اطاعتخدا است- اطاعت پيغمبر واولى الامر عبارت است از عمل كردن به دستورات آنان دراداره امور مملكتى ونظاماجتماعى.
مراد از اولى الامر اگر چه ائمه طاهرين _ع_ مىباشند، ولى معلق نمودن وجوب اطاعت را بر عنوان اولى الامر براىافاده اين معنى است كه اطاعت امام واجب است بواسطه آنكه صاحب اختيار و حاكم امت اسلامى است.
و نيز دليل بر آن روايات زيادى است كه از حضرات معصومين _ع_ رسيده است براى نمونه چند خبر نقل مىشود:
- ابو امامه روايت مىكند كه "سمعت رسول الله_ص_ يقول ايها الناس اطيعو اولاة امركم تدخلوا جنة ربكم_108_"
شنيدم پيامبر گرامى مىفرمايد: اى مردم اطاعت كسانى كه ولى امر شما هستند بنمائيد _كسيكه پيغمبر او را ولى امربداند همان است كه خدا او را حاكم قرار داده است_ و در سايه اين اطاعت داخل بهشت مىشويد.
صدوق از امام صادق _ع_ روايت مىكند كه فرمود:
"المحمد يه السمحه اقام الصلاه و ايتاء الزكاه و صيام شهر رمضان و حج البيت والطاعه للامام و اداء حقوقالمومن".
امام صادق _ع_ فرموده شريعت سهل و آسان - محمدى عبارت است از: بپاداشتن نماز، دادن زكات و روزه گرفتندر ماه رمضان.
ابو حمزه از امام باقر روايت مىكند كه بعد از آنكه از آن حضرت سئوال شد حق امام و پيشوا بر مردم چيست؟فرمود: "حقه عليهم ان يسمعوا له و يطيعوا قلت فما حقهم عليه قال يقسم بينهم بالسويه و يعدل فى الرعيه_109_"
حق امام بر مردم اين است كه بحرف او گوش بدهند و فرمان بردار او باشند مىگويد سئوال كردم حق مردم بر امامچيست؟ فرمود ثروتهاى عمومى را حيف و ميل نكند و بهر گونه كه ميل او باشد تقسيم نكند بلكه بنحو مساوى تقسيمكند و نسبت بآحاد ملت با عدالت رفتار نمايد.
عبد الاعلى از امام صادق روايت مىكند كه فرمود:
"السمع و الطاعه ابواب الخير السامع المطيع لاحجه عليه و السامع العاصى لاحجة له وامام المسلمين تمت حجة واحتجاجه يوم يلقى الله عزوجل_110_"
گوش دادن و فرمانبردارى نمودن موجب روى آوردن خيرات است و بخيرات نمىرسد شخص مگر با اطاعتشخص مطيع، حجت بر عليه او نيست غير فرمانبردار، در روز قيامت حجت ندارد بر ترك اطاعت و امام مسلمين بااصدار فرامين حجت و احتجاج با مردم در وقت ملاقات خدا تمام است_111_
حضرت امير_ع_ در خطبه چنين مىفرمايد: "اما بعد فان الله جعلكم فى الحق سواء اسودكم و احمركم و جعلكم:من الوالى و جعل الوالى منكم بمنزله الولد من الوالد و الوالد من الولد فحقكم عليه انصافكم و التعديل بينكم و الكفعن فيئكم فاذا فعل ذلك و جبت عليكم طاعه فيما و افق الحق_112_"
مىفرمايد: خدا جميع بشر را در حقوق يكسان قرار داده تا آنكه مىفرمايد: حق شما بروالى آنست كه انصاف وبرابرى بين شما معمول دارد - تا آنكه مىفرمايد در صورتيكه چنين كرد واجب است بر شما اطاعت او در آنچه موافقحق است.
اساسا اگر اطاعت واجب نباشد هرج و مرج لازم مىآيد و چنانچه حاكم بمعصيت حكم كرد، اطاعت او واجبنيست - زيرا قطع نظر از آنكه در روايات اطاعت مقيد شده است بحكم موافق حق - روايت متواتره از ائمه معصومينرسيده است كه فرمودهاند _لاطاعه لمخلوق فى معصيه الخالق_ طاعت هيچ مخلوقى در صورتى كه امر بمعصيت خدابكند، واجب نيست.
اگر حاكم امت اسلامى غير از آنكسى شد كه از طرف خدا تعيين شده است، چنانكه اگر اطاعت نشود، مستلزمضعف اسلام و مسلمين و از بين رفتن عظمت اسلام و خوار و ذليل شدن مسلمانان گردد البته واجب مىشود آناطاعت و اين در حكومت هائى است كه بعنوان حكومت اسلامى تشكيل شده است.
ولى اگر اين تالى فاسد لازم نيايد، چه در اين قبيل حكومتها - يا آنكه حكومت بعنوان حكومت اسلامى نباشد -اطاعت واجب نيست بلكه مراجعه بآنها هم حرام است و شاهد بر آن قطع نظر از دلالت آيات وروايات گذشته - كهوجوب اطاعت را مشروط نموده بود بحكم بما انزل الله واداء الامانه و مفهومش اين است كه در غير - آن صورتاطاعت واجب نيست - چند روايت است كه نمونه از آنها را نقل مىكنيم:
سليم بن قيس از امام على بن ابى طالب _ع_ روايت كرده است فرمود: "احذروا على دينكم ثلاثه - الى ان قال ورجلا آتاه الله سلطانا فزعم ان طاعته طامته الله و معصيته معصية الله و كذب لانه لا طاعه لمخلوق فى معصيه الخالقلاينبغى ان يكون المخلوق حبه لمعصيه الله فلا طاعه فى معصيته و لاطاعه لمن عصى الله انما الطاعه لله و لرسوله و لولاة الامر_113_"
بپرهيزيد از سه دسته بر دينتان دسته سوم كسى است كه حكومت يافته و خيال مىكند كه اطاعت او اطاعت خدااست و معصيت او معصيت پروردگار است در حاليكه اطاعت در چيزيكه معصيت خدا باشد واجب نيست و اطاعتكسيكه معصيت خدا كرده است _بدون حق غصب حكومت نموده_ واجب نيست فقط اطاعت خدا و پيغمبر واطاعت ولات امر واجب است.
در خبر ابن حنظله - كه در اصول كافى ج 1 ص 67 ح 1 و تهذيب جلد 6 ص 301 ح 52 و فقيه ج 3 ص 5
و در فروع كافى ج 7 ص 412 - و احتجاج طبرسى ص 194 - مروى است _ونزد علماء روايت در نهايت درجهاعتبار است_ از امام صادق _ع_ چنين روايت مىنمايد مىگويد:
سالته عن رجلين من اصحابنا بينهما منازعه فى دين او ميراث فتحاكما الى السلطان والى القضاه ايحل ذلك قال _ع_من تحاكم اليهم فى حق او باطل فانما تحاكم الى الطاغوت و مايحكم له فانما ياخذ سحتا و ان كان حقا ثابتا له لانه اخذهبحكم الطاغوت و قد امرواان يكفروابه -
در جواب سئوال اينكه اگر اختلافى در دين ياميراث بين دو نفر شيعه پيدا شد آيا بقاضى عامه و يا بسلطان جورمىتوانند رجوع كنند؟ - كسى كه براى حكومت نزد آنان برود وبحرف آنها گوش بدهد و لو آنكه حرفشان حق باشد وبرطبق واقع حكم كنند خلاف شرع نموده و آن ماليكه بحكم آنان بگيرد و لو مال خودش باشد حرام است تصرف درآن زيرا بحكم طاغوت گرفته و خدا در قرآن فرموده كه امر كردهايم بكفر طاغوت _بنابراين اين آيه كريمه هم دلالت براين مطلب مىكند_
ملاحظه مىفرمائيد كه امام مىفرمايد بحرف آنان گوش دادن جرم است و لو موافق حق باشد. در خطبه حضرتسيده الشهداء در روز عاشورا امام صريحا مىفرمايد خداوند كشته شدن رابر طاعت لئام مقدم داشته
....در مقابل اين روايات - برواياتى استدلال شده است بروجوب طاعه سلطان بطور مطلق و آن روايات دو دستهاست - يك دسته رواياتى است كه از طريق عامه رسيده است آنها در زمان بنى اميه و بنى عباس، توسط گروهىروحانى نماى قلابى براى تحكيم پايههاى قدرت آنها جعل شده است و هرگز مورد اعتماد و استناد نمىتواند قراربگيرد.
دسته دوم رواياتى است كه از طريق شيعه رسيده است و آنها سه چهار روايت بيش نيست و همهاش از لحاظ سندضعيف است، يعنى روات آن خبرهامردمى بودند كه در كتب رجال آنها را ضعيف يا مجهول معرفى كردهاند.
بعلاوه آن رواياتيكه مطلق است يعنى فقط نقل شده است كه امام فرموده طاعت حاكم واجب است باين روايات كهنقل شد "مقيد" مىشود بسلطان عادل و سلطان جائر را شامل نمىشود.
و روايتى كه تصريح شده است بغير عادل يك روايت بيش نيست آن هم علاوه بر ضعف سند در مقابل روايات زيادو آيه قرآن بايد مردود بشمار آيد.
فصل هشتم در بيان مدت حكومت حاكم اسلامى است مدت حكومت مادام العمر بگونهاى كه در بعضى ازممالك جهان متداول است نيست - كه حاكم هر نوع خلاف مصالح عامه هم عمل كند عوض نگردد و تبديل رئيس دراين گونه رژيمها با مرگ يا با كودتا است. اين قسم حكومتها بدترين شكل حكومتها است. زيرا حكام مادام العمر براىحفظ مقام مجبور نيستند بمردم خدمت كنند بلكه مجبورند دستگاه حكومت را بنفع خود تقويت كنند و كسانى را كهاحساس خطر از ناحيه آنها براى مقام خود مىكنند از بين ببرند.
بگفته مونتسكيو"همه پادشاهان ميل دارند مستبد و مطلق العنان باشند و بآنها گفته نشود بهترين وسيله براىرسيدن باين مقصود جلب محبت و علاقه ملت است و لكن بدبختانه آنها هميشه اين نصائح را مسخره تلقى مىكنندزيرا نفع شخصى ايشان اين است كه ملت ضعيف و بيچاره باشد تا هيچوقت نتوانند در مقابل آنها مقاومتى ابرازدارند_114_"
و نيز حكومت اسلامى محدود بزمان معينى نيست، مانند آنچه در بسيارى از ممالك جهان درعصر ما متداول استو ما بچشم خود مىبينيم كه هر چند سال يك بار در اين ممالك چه خونهائى ريخته مىشود و چه پولهائى مصرفمىگردد و چه مصيبتهائى بر ملل وارد مىشود.
بلكه حاكم ماداميكه عمل بوظائف قانونى خود مىكند و كوشا در برقرار نمودن نظام عادله هست و مصلحت مردمو امت اسلام را درنظر دارد و با خارجىها زد و بند غير مشروع نمىكند و كفار را بهر عنوانى ولو به عنوان مستشارمسلط بر ملت نمىكند در مقام حكومت باقى است ولى يك خلاف عمدى موجب سلب عدالت او مىگردد و حاكمخود بخود از مقام حكومت عزل مىشود و حاكم ديگرى كه واجد شرائط باشد، بدون سروصدا و دست و بندى، برحسب جعل خداى تعالى جانشين او مىشود.
بدون ترديد اين طريق بهترين طرق است و مفاسد نظامهاى ديگر را ندارد و چنانچه حاكم خلاف كار از منصب كنارنرفت بر علماء اسلام و ملت مسلمان واجب است كه بهر نحوى كه صلاح بدانند او را بر كنار كنند، همان نحو كهمسلمانان با عثمان خليفه سوم نمودند.
زيرا بعد از آنكه عثمان ثروتهاى عمومى ملت رابميل خود مصرف مىنمود و نزديكان و خويشان خود را بمردممسلط ساخت و اموال مسلمين را چپاول كردند و به تجاوز و خود كامگى ادامه دادند و احكام اسلام را كنار نهادند ومردمان نيك و بزرگوار از او خواستند كنار رود و او قبول نكرد و در جواب گفت: لباسى كه خدا بمن پوشانده است از تنبيرون نمىكنم.! در حالى كه خدا اين لباس را باو نپوشانيده بود بلكه خليفه دوم و عبدالرحمن بن عوف پوشانده بودند،بعلاوه مسلمانان با او بيعت كردند به شرط آنكه به كتاب خدا و سنت پيغمبر عمل كند و او باين شرط عمل نكرد ومسلمانان مجبور شدند او را بزور از كار بر كنار كنند.
بهر حال حكومت اسلامى محدود است بعمل بكتاب و سنت.
فصل نهم در تعيين حاكم: در صورتيكه دو يا چند نفر واجد جميع شرايطى باشند كه حاكم بايد واجد باشد و هيچكدام اعلم و افضل و ابصر بامور و اقوم از بقيه نباشند و در نظر اهل حل و عقد يعنى دانشمندان پاك و باتقوى همهمساوى باشند، دو راه براى تعيين حاكم هست:
يكى آنكه جمعى از اهل حل عقد جلسه مشورتى تشكيل داده و يكى از آن دو يا چند نفر را انتخاب كنند. آيه كريمهامرهم شورى بينهم " _115_ و بقيه ادله مشورت دلالت بر اين معنى دارد و در نامه ايكه حضرت امير_ع_ بمعاويه مرقومفرموده اين جمله بچشم مىخورد "و انما الشورى للمهاجرين والانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلكرضا_116_" - شورى فقط منحصر بمهاجرين و انصار است _چون در صدر اسلام اهل حل و عقد و تميز منحصر بآنان بود_اگر آنها اجتماع كردند و يك فرد را _بشرط آنكه واجد شرائط امامت و پيشوائى باشد_ امام قرار دادند و رهبر ملتمسلمانان و حاكم بر امت كردند رضايت خداوند در آنست و چنانچه اهل حل و عقد به واسطه تساوى آنان نتوانستنديك نفر را ترجيح دهند قهرامخيرند بعنوان واجب تخييرى يكى را انتخاب كنند و هر كدام كه راى اكثريت بر او تعلقگرفت او حاكم مىشود.
راه دوم آنكه خود آن دو ياچند نفر لايق منصب حكومت جلسه مىنمايند _و فرض اين است همه عالم و دانشمندو غير حريص براى منصب و نظرشان در تصدى خدمت بدين و مملكت است مانند واجبات كفائى_ و يكى متصدىخواهد شد، و ديگران مناصب ديگر دستگاه حكومت را بدست مىگيرند.
اساسا آن نحو كه طرز حكومت اسلامى بيان شد بحسب تمايلات نفسانى هيچ كدام مايل بتصدى رئاستنمىشوند، مگر براى احقاق حق و از بين بردن باطل و اجراء احكام اسلام و در اين امور ديگران هم مانند اين شخصمىباشند، قهرا توافق بر تصدى يك كدام بر همه آسان است، لذا بعد از مردن يك مرجع تقليد ديگران كه بايد مرجعشوند در صورتى كه بدانند ديگرى احق از آنها است يا احتمال دهند، خودشان رجوع باو مىكنند و گاه شده است كهيك نفر مردم را بشخص ديگرى رجوع داده است آنگاه كه باو مراجعه كردهاند گفته است آن كسى كه شما را بمن ارجاعنموده از من اعلم است بخود او بايد رجوع شود ما خود بچشم خود ديديم پس از رحلت مرحوم آيه الله اصفهانى -مرجع تقليد وقت - بعضى افراد كه در نظر علما لياقت تصدى مرجعيت را داشتند و خودشان تمكن از انجام اينوظيفه مهم را نداشتند درب منزل را بسته و تا دو ماه با كسى تماس نگرفتند، در همان زمان من حاضر بودم كه شخصىاز يكى از مراجع تقليد پرسيد از چه كسى تقليد كنم؟ و او ارجاع بيكى ديگر از مراجع تقليد نمود.
بهرتقدير اگر منصب حكومت را هم مىگذاشتند باهلش برسد همين منوال بود و هيچ تزاحمى پيدا نمىشد آنچهعرض شد در صورتى است كه هنوز يك نفر از آنها تشكيل حكومت نداده باشد ولى اگر يك نفر كه لياقت داشتتشكيل حكومت داد، برديگران واجب است از او متابعت كنند. امام_ع_ در خبر ابن حنظله كه سابقا متن خبر رانوشتيم، مىفرمايد اگر حاكمى حكم كرد بر همه واجب است از او متابعت كنند و كسى حق رد او را ندارد و هر كس اورا رد كند ما را رد نموده و هر كس ما را رد نمايد خدا را رد كرده و او هم در حد شرك به خدااست.
بعلاوه اگر مزاحمت بعداز تصدى جائز باشد اختلال نظام لازمه مىآيد و اضافه مىشود بر اينها آنكه دليلى كهدلالت بر جعل منصب حكومت بر مجتهد مىكند بيشتر از اينكه حق تشكيل حكومت دارد در فرض آنكه كسىتشكيل نداده است دلالت ندارد، بنابراين در صورت تشكيل حكومت شرعى موضوعى بر تشكيل حكومت نميماند- اين حاكم مانند ساير آحاد ملت راهى جز متابعت از رئيس و حاكم بر امت ندارد.
لزوم تصدى مقدار ممكن از وظائف حاكم
فصل دهم اگر حاكم شرعى تمكن از تشكيل حكومت نداشت آيا به مقدار ممكن از وظائف حاكم لازم استتصدى آن يا لازم نيست بعبارت ديگر وظايفيكه مردم مسلمان بايد به مجتهدين رجوع كنند چيست؟ مردم بايد درچند مورد به مجتهد رجوع كنند و برمجتهد و حاكم شرع نيز واجب است تصدى آن، اول بر مجتهد واجب استاحكام شرعيه را كه استنباط نموده براى مردم بيان كند دليل اين امر آيات و روايات زيادى است و در اين مختصرگنجايش ذكر آنها نيست و بر مردم مسلمان نيز واجب است به مجتهد رجوع كنند. فتوى دادن و بيان احكام الهىمختص بعلماء است و مسئله رجوع جاهل در هر فن بعالم آن فن، از امورى است كه عقلاء عالم بنابر آن دارند. شما اگرمريض شديد بالطبع رجوع بطبيب مىكنيد و كسى نمىگويد چرا بطبيب رجوع مىكنيد و به بنا رجوع نمىكنيد مگرآنكه عاقل نباشد و همچنين است ساير فنون _و روايات زيادى از حضرات معصومين _ع_ در اين مورد رسيده است._
دوم در قضاوت نمودن: در روايات متواتره اين منصب بمجتهدين واگذار شده است و در پارهاى از آنها مانند خبرابن حنظله كه قبلا نقل شد امام از رجوع بغير مجتهد جامع الشرائط نهى اكيد نمودهاست.
سوم: در امورى كه هر قوم در آن امور برئيس خود رجوع مىكند. توضيح اين مطلب آنكه هر امرى كه به حسب دليلمىدانيم بايد واقع شود مانند اجراى حدود و مصرف نمودن سهم مبارك امام و جهاد با كفار و امثال اينها - اگر ازامورى باشد كه اقوام و ملل ديگر در آن امور برئيس و حاكم مراجعه مىكنند مانند جهاد بايد مسلمانان در آن اموربمجتهد رجوع نمايند بدون نظر او كارى انجام ندهند - و همچنين اگر كارى است كه در ممالك ديگر و يا اهل تسننبقاضى رجوع مىكنند مانند ثبوت هلال بايد بمجتهد رجوع شود، زيرا مجتهد از طرف امام زمان _ع_ بحكومت وقضاوت منصوب شده پس هر كارى كه از مناصب آن دو منصب است، از آن مجتهد است.
و اگر كارى است كه معلوم نيست آيا رجوع برئيس هر قومى - يا بقاضى مىشود در اقوام ديگر يا نه؟ دليل آن كار اگرمطلق است لازم نيست رجوع بمجتهد شود - و گرنه بازچون قدر متقين آن است كه با نظر مجتهد باشد بايد باو رجوعشود.
واگر بدانيم نظر شخص خاصى مدخليت ندارد - مثل بعضى مراتب امر بمعروف - رجوع بمجتهد لازم نيست،البته اينها در صورتيست كه مشروعيت اصل عمل و لزوم ايجاد آن در زمان غيبت ثابت باشد و لو با اطلاق دليل، ولىچنانچه اصل مشروعيت آن كار معلوم نيست واحتمال دخالت نظر امام مىدهيم - مانند اقامه نماز جمعه - اگر بدانيمدر صورت دخالت نظر امام از جهت اين استكه امام رئيس و حاكم بر امت است، در آن كار بايد بمجتهد رجوع شود و بانظر او انجام پذيرد، زيرا مجتهد حاكم و رئيس امت است بجعل الهى، ولى اگر احتمال دخالت نظر شخص امام بدهيم،مطلوبيت و مشروعيت آن كار ساقط مىشود.
و چنانچه كارى است كه مشروعيت آن ثابت - و در صورت عدم تمكن از استجاره از مجتهد مىدانيم اذن او معتبرنيست ولى احتمال داده مىشود در صورت تمكن نظر او معتبر است مانند نماز بر ميت و معامله بر موقوفاتيكهمعاملهاش جائر است، مانند موقوفاتيكه از حيز انتفاع افتاده است - چنانكه آن كار از معاملات است مثل مثال دوم - ويا آنكه آن كار مستلزم تصرف در مال ديگران است، لازم است بمجتهد رجوع شود - و گرنه مثل مثال اول رجوعبمجتهد لازم نيست.
فصل يازدهم اگر حاكم شرع نتوانست تشكيل حكومت بدهد ولى تمكن داشت از تبديل حكومت جائر ظالمبحكومتى كه كمتر ظلم مىكند، يا اصلا ظلم نمىكند و بر خلاف وظيفه حاكم عمل نمىكند فقط غصب مقام مىنمايدآيا تبديل واجب است يا نه؟
در اين موضوع چون نوشته آيه الله نائينى در كتاب "تنبيه الامه "بنظر وافى بمقصد ديده شد، لذا اجمال آنچه آنبزرگوار نوشتهاند نقل مىشود: و خلاصه آن اين است كه با سه مطلب مسلم نزد فقهاء اين مطلب ثابت مىشود:
اول آنكه در باب نهى از منكر از مسلمات است كه اگر شخصى در زمان واحد مرتكب منكرات متعدده مىشود،جلوگيرى و نهى از هر كدام از آن منكرات حكم مستقل وجداگانه دارد و چنانچه كسى نمىتواند از همه آنها جلوگيرىكند و مىتواند از بعضى از آنها نهى كند واجب است از آن بعض نهى كند مثلا كسى مشروب مىخورد، دروغ مىگويد،مال مردم را ظلما تصاحب مىكند، از آن دوتاى اول نشد نهى نمود ولى جلوگيرى و نهى از سوم ممكن است، واجباست از آن نهى نمود و نمىشود گفت حال كه او معصيت مىكند چه سه تا باشد چه دوتا!!
امر دوم آنكه حفظ نظم و حقوق عمومى و جلوگيرى از ظلم بملت بالاخره برقرار نمودن نظام عادله و حفظ نظاماتداخلى مملكت و تربيت نوع اهالى و رساندن هر ذى حق بحق خود و منع از تعدى و امثال اينها از وظائف نوعيه راجعهبمصالح داخلى مملكت و ملت از وظائف مجتهد است، زيرا اين امور، امورى است كه هر قومى در آنها برئيس خودمراجعه مىكنند و وظيفه حكام است و از مباحث گذشته معلوم شد كه اين امور از وظائف مجتهد است.
امر سوم آنكه در ابواب و لايات بر امثال اوقاف عامه و خاصه و غير آنها - از آنچه راجع بباب ولايت است - اينمعنى نزد تمام علماء اسلام مسلم و از قطعيات است كه چنانچه غاصبى عدوانا وضع يد نمايد و رفع يدش ممكننباشد و نمىتوان موقوفه را مثلا از دست او خارج نمود اين عدم تمكن موجب نمىشود كه اگر ممكن است تصرفش رامحدود نمود و موقوفه را از حيف و ميل و صرف در شهوات او كلا او بعضاً حفظ نمود - تكليف ساقط شود بلكهتحديد واجب و هيچ عاقلى فضلا از عالم، در اين امر شك و ترديد ندارد و وجوب آن از مسلمات است.
بعد از اينكه اين سه مطلب ثابت و مبرهن شد جاى شبهه باقى نمىماند كه در صورت امكان واجب است كه هرنوع حكومت جائره غاصبه را محدود نمودن و بمقدار ممكن از تسلط بر اموال و سرمايههاى عمومى كه براى قدرت وپيشرفت شهوات فردى و جمعى مصرف مىنمايند - و بر رقاب و آحاد مملكت كه اگر دست رسى داشته باشند تا سرحد عبوديت آنها را مىرسانند - و با آنها مانند بردگان معامله مىكنند، بايد كاسته شود و چنانچه محدود نمودن يكفرد مسلط ممكن نيست ولى چنانچه اقداماتى شود كه او از مقام و منصب خود منعزل شود و بجاى او كسى ديگرىبيايد كه در عين غصب حكومت با مردم و ثروتهاى مادى و معنوى آنان مانند اولى رفتار نمىكند، بلكه بمقدار نظم وحفظ مملكت مقصور است يا آنكه كمتر از اولى ظلم و تعدى و تجاوز مىكند واجب است اين كار عملى شود.
و اشكال باينكه اين عمل برداشتن يك قدرت و تاسيس فرد ديگر است و آن قدرت غاصبه اول براى ما موردمواخذه نيست ولى آنچه تاسيس مىكنيم مورد مسئوليت است، مغالطهاى بيش نيست، زيرا بعد از آنكه ما قدرتداريم كه قدرت اول رااز بين ببريم، قهرا بقاء آن مترتب بر سكوت ما است، پس مانند بدو امر كه اگر دوران امر بين دوحكومتى باشد كه هر دو در اصل غصب مقام مشتركند، ولى يكى ظلم بمردم نمىنمايد و با آحاد ملت بااصل مساواتعمل مىكند كه دراين فرض هيچ عاقلى شك ندارد كه اگر ما اقدام نمائيم كه دومى متصدى حكومت شود نه اولى،كارخلافى نكردهايم بلكه بوظيفه حتمى عمل نمودهايم همچنين در فرض مورد بحث...
و از اين مطلب روشن مىشود كه اگر رئيس الوزراء جنايت كارى سركار بود يا استاندار ظالم بمردم - و يا فرماندارحيف و ميل كن بيت المال و يا هر مامور خيانت پيشه و ماتمكن از تعويض آن بيك فرد لايق داشته باشيم، بر ما واجباست كه در آن امر اقدام بنمائيم، ولى بشرط آنكه بر اقدام ما تالى فاسد مهمترى مترتب نشود.
فرض كنيد فرماندارى است در شهر جنايت مىكند، و اگر عالم متنفذ شهر به نخست وزير نامه بنويسد او را عوضمىكنند و فرماندار لايقى را منصب مىكنند، ولى نامه نوشتن آن عالم به نخست وزير تالى فاسد ديگرى دارد، مانندآنكه تقويت دستگاه ظالم مىشود و يا آنكه اين عالم مجبور مىشود در مواقع جنايات بزرگترى كه نخست وزيرمرتكب مىشود، سكوت كند - و امثال اينها - در چنين فرضى مسلما اقدام بتعويض فرماندار جائز نيست.
عالم تابع حاكم جور، آفت دين است
فصل دوازدهم در صورت غصب مقام حكومت و عدم تمكن مجتهد از تشكيل حكومت آيا تبعيت از حاكم جور براو جائز است يانه؟
در رواياتيكه از پيامبر گرامى اسلام و ائمه طاهرين بما رسيده است زياد تاكيد شده كه عالم نبايد تبعيت از حاكموقت بنمايد - بچند خبر توجه نمائيد:
"خبر سكونى از امام صادق _ع_"قال رسول الله_ص_ الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا قيل يا رسول الله وما دخولهم فى الدنيا قال _ص_ اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم_117_"
سكونى از امام صادق روايت مىكند كه پيغمبر اكرم فرمود فقهاء امانت داران پيغمبران مىباشند، مادامى كه در دنياداخل نشوند، از حضرت سئوال شد مراد از دخول در دنيا چيست؟ فرمود: متابعت سلطان و اگر چنين شدند از آنهابپرهيزيد بردينتان، يعنى با اين كار، آلوده مىشوند و همان نحو كه در مال از خائن تحفظ مىكنيد در دينتان هم از اينقبيل علماء بپرهيزيد.
"روى عن رسول الله _ص_ العلماء امناء الرسل على عبادالله عزوجل ما لم يخالطوا السلطان فاذا فعلوا ذلك فقدخانوا الرسل فاحذروهم و اعتزلوهم_118_"
پيغمبر فرموده: علماء امناء پيغمبرانند بر بندگان خدا ماداميكه رفت و آمد با سلطان نداشته باشند اگر مخلوط باسلطان شدند خيانت به پيغمبران نمودهاند از آنها بپرهيزيد و دورى بجوئيد.
از پيغمبر اكرم _ص_ روايت شده است كه فرمود: "شرار العلماء الذين ياتون الامراء_119_"
بدترين علما آنهائى هستند كه بسراغ زمامداران نالايق مىروند.
"عن المعصوم_ع_ العلمااحباء الله ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لم يميلوا فى الدنيا و لم يختلفوا ابوابالسلاطين فاذا رايتم ما لوا الى الدنيا و اختلفوا ابواب السلاطين فلا تحملوا عنهم العلم و لا تصلوا خلفهم و لا تعودواابواب السلاطين فلا تحملوا عنهم العلم و لاتصلوا خلفهم و لاتعودوا امراضهم و لاتشيعوا جنائزهم فانهم آفة الدينوفساد الاسلام يفسدون الدين كما يفسد الخل العسل_120_"
علماء دوستان خدايند مادامى كه امربمعروف و نهى از منكر مىنمايند و ميل بدنيا و ذخارف آن نمىكنند و رفت وآمد بدربار سلاطين نمىنميايند و اگر ميل بدنيا نمودند و دربارى شدند از آنها علم ياد نگيريد، نماز پشت سر آنهانخوانيد و اگر مريض شدند از آنها عيادت نكنيد واگر مردند تشييع جنازه آنها را ننمائيد، زيرا آن علما آفت دين هستند واسلام را فاسد مىكنند به همان گونه كه سركه عسل را فاسد مىكند.
عن النبى_ص_ اذا رايت العالم يخالط السلطان مخالطه كثيره فاعلم انه لص_121_
فرموده است پيغمبر _ص_ اگر ديدى عالمى با سلطانى زياد رفت و آمد مىكند و وابسته دستگاه شده است بدان اودزد است و عالم نيست.
منقول است امام سجاد صلوات الله عليه نامه بيكى از علمائيكه باسلطان وقت سازش كرده بود نوشته و او راموعظه فرموده كه از مضامين آن نامه جملات زير است:
"و اعلم ان ادنى ما كتمت و اخف ما احتملت ان آنست و وحشة الظالم و سهلت له طريق الغى بدنوك منه حيندنوت و اجاتبك له حين دعيت فما اخوفنى ان تكون تبوا باثمك غدا مع الخونه و ان تسال عما اخذت باعانتك علىظلم الظلمه انك اخذت ما ليست لك ممن اعطاك دنوت ممن لم يرد على احد حقاولم ترد باطلا حين ادناك واجبتمن حادالله او ليس بدعائه اياك حين دعاك جعلوك قطبا اداروابك رحى مظالمهم و جسرا يعبرون عليك الى بلاياهم وسلما الى ضلالتهم داعيا الى غيهم سالكا سبيلهم يدخلون بك الشك على العلماء و يقتادون بك قلوب الجهال اليهمفلم يبلغ اخص وزرائهم ولا اقوى اعوانهم الا دون ما بلغت من اصلاح فسادهم و اختلاف الخاصه و العامه اليهم فما اقلما اعطوك فى قدرما اخذ و امنك و ما ايسر ما عمرولك فكيف ماخربوا عليك فانظر لنفسك فانه لاينظر لها غيرك وحاسبها حساب رجل مسئول_122_"
بدان كمترين كتمان حق و سبكترين بارى كه بر دوش دارى اين است كه وحشتى كه ظالم داشت او را از آن دوركردى و راه گمراهى را با نزديكى تو به او و اجابت دعوت او برايش هموار كردى. وه چه مىترسم كه در روز جزاءهمراه خائنين گرفتار گناه خود باشى و اينكه از چيزيكه مىگيرى براى اعانت باستمكاران مسئول از آن باشى، تو مالىگرفتى كه مال تو نشده است از كسى كه بتو داده است، و نزديك شدى بكسى كه رد نكرده است با حدى حق او را، و توهم با نزديك شدن بآن هيچ باطلى رارد نكردى، و با كسى دوستى كردى كه دشمن خدااست آيا چنان نيست كه تو رادعوت كردند و تو را قطب آسياب مظالم و جسريكه از روى تو بسوى بلاها عبور مىكنند و نردبانى كه ببام گمراهىهاىخود بروند قرار دادند؟ و دعوت كردند تو را بسوى گمراهى و تو را براه خود بردند بواسطه وجود تو در دستگاه ونزديكى با آنها علماء را بشك انداختهاند و قلوب جهال را براى خود صيد كردهاند نزديكترين وزراء و نيرومندترينياران آنها باندازه تو روپوش بر فساد آنها نه نهاد و دل خاصه و عامه رابسوى آنها جل نكرد، چه بسيار كم بتودادند درمقابل آنچه از تو گرفتند؟ چه كم براى تو آباد كردند در مقابل آنچه كه خراب نمودند، خوب مواظب خودت باش كهديگرى نظر بتو نميكند و چون مرد مسئول خودت را درتحت محاكمه قرار بده.
آنچه از اين روايت استفاده مىشود اين است عالمى كه با حاكم جائر غاصب، همكارى مىكند ضررش بدين واسلام و مملكت از دستگاه حاكم زيادتر است، زيرا حاكم جائر بر ابدان حكومت مىكند و علماء بر قلوب بعبارتديگر عالمى كه از حاكم جائر تبعيت مىكند و كارهاى او را جنبه دينى مىدهد، تملك قلوب مىنمايد، همان نحو كهخود آن سلطان تملك ابدان نموده است.
مناسب است در اينجا عين كلامى كه آيه الله نائينى در "تنبيه الامه "دارند نقل شود:
"بسى ظاهر است كه چنانچه گردن نهادن بارادات دل بخواهانه سلاطين جور در سياسات ملكيه عبوديت آناناست همين طور گردن نهادن بتحكمات خود سرانه روساء مذاهب و ملل هم كه بعنوان ديانت ارائه مىدهند عبوديتآنان است روايت شريفه مرويه در احتجاج كه متضمن ذم تقليد از علماء سوء و هوى پرستان رياست و دنيا طلبان استهم مفيد همين معنى است.
لكن استعباد قسم اول بقهر و تغلب مستند است و در ثانى بخدعه و تدليس مستند مىباشد و اختلاف تعبير آيات واخبار كه در قسم اول - عبدت بنى اسرائيل - و اتخذتهم الفراغته عبيد او در قسم دوم اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا- فرمودهاند ناظر باين معنى مىباشد و فى الحقيقه منشاء استعباد قسم اول تملك ابدان و منشا قسم دوم تملك قلوباست.
از اينجا ظاهر شد جودت استنباط و صحت مقاله بعضى از علماى فن كه استبداد را بسياسى و دينى منقسم وهر دورا مرتبط بهم و حافظ يك ديگر و با هم توام دانستهاند و معلوم شد كه قلع اين شجره خبيثه و تخلص از اين رقيت خبيثهكه وسيله آن فقط با التفات و تنبيه ملت منحصر است در قسم اول اسهل و در قسم دوم در غايت صعوبت و بالتبعموجب صعوبت علاج قسم اول هم خواهد بود.
روزگار سياه ما ايرانيان هم بهم آميختگى و حافظ و شوم همديگر بودن اين دو شعبه استبداد و استعباد را و كشفحقيقت اين بهم آميختگى و متقوم بودن اين دو شعبه و جهت صعوبت علاج شعبه ثانيه و سرايتش بشعبه اولى بعد ازاين در خاتمه در طى شرح قواى استبداد و طريق تخلص از آن خواهد آمد انشاءالله تعالى..." مرحوم آيه الله نائينىسپس چنين مىنويسد:
"امت اين دسته جبابره و طواغيت امت و ماحيان احكام شريعت و رواج دهندگان انحاء فسوق و فجور در مملكتراهم خوب شناختهاند و مىدانند كه در ارتكابات شنيعه چنگيزيه جز حفظ مقام مالكيت رقاب و فاعليت مايشاء وحاكميت مايريد و عدم مسئوليت عما يفعل مقصد و هم ديگرى اصلا بخاطرشان نرسيده و در نظر ندارند و هم چنيناتصاف ما دسته ظالم پرستان عصر و حاملان شعبه استبداد دينى _علماء سوء_ را هم بتمام اوصافيكه در روايتاحتجاج بر علماء سوء و راه زنان دين مبين و گمراه كنندگان ضعفاء و مسلمين تعداد فرموده و در آخر همه مىفرمايداولئك اضر على ضعفاء شيعتنامن جيش يزيد لعنة الله عليه على الحسين عليه السلام _اين دسته علماء ضررشان برضعفاء شيعه بيشتر است از سپاه يزيد بر حضرت سيدالشهداء عليه السلام_ كما ينبغى.
فهميده و مىدانند كه از اين درجه همدستى با ظالمين دردمان چى است و مقصدمان چيست_123_"
اگر مجتهد نتوانست تشكيل حكومت دهد - آيا بر علماء فقط تبعيت نكردن از حاكم جائر كافى است بنابراين اگرمشغول به تعليم و تربيت و ارشاد و هدايت و عبادت بشوند انجام وظيفه نمودهاند؟ يا آنكه زائد بر همه اينها وظيفهمهمترى دارند و نبايد سكوت كنند؟
در چند مورد سكوت علماء حرام و قيامشان در برابر ستم و ستمكاران واجب است:
1- در صورتى كه حاكم جائر بدعت در دين بگذارد، يعنى قانونى كه مخالف قانون اسلام است، بعنوان اينكه ازقوانين اسلام است در مملكت قرار دهد در اين صورت بر عالم سكوت حرام است و واجب است آنچه مىداند اظهاركند بصورت اعلاميه يا سخنرانى يا بهر طريق كه تمكن دارد و رواياتى بر اين معنى دلالت دارد. براى نمونه دوسهروايت را نقل مىكنم: از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است:
"اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله_124_"
زمانى كه بدعت ظاهر شود در امت اسلام واجب است بر عالم كه اظهار علم كند اگر عالم در چنين موقعى سكوتكند لعنت خدا بر او باد.
از حضرت امير روايت شده"العالم الكاتم علمه يبعث انتن اهل القيامه ريحا تلعنه كل دابه من دواب الارضالصغار_125_"
عالمى كه كتمان علم كند روز قيامت محشور مىشود در حالى كه بدبوترين اهل محشر مىباشد و هر جنبنده ازجنبندههاى زمين او را لعنت مىكنند.
"خبر يونس عن الصادقين عليهم السلام انهم قالوا اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه فان لم يفعل سلب نورالايمان_126_"
يونس كه از بزرگان اصحاب است از ائمه طاهرين_ع_ نقل مىكند كه فرمودهاند اگر بدعت ظاهر شد واجب است برعالم كه اظهار علم كند و اگر سكوت كند نور ايمان از او سلب مىشود. و غير اينها از روايات، در چنين وضعى احتمالتاثير هم شرط نيست، يعنى باعلم باينكه حرفش موثر نيست خود اظهار علم واجب است.
بعلاوه در صورتى كه علماء اسلام اتفاق كنند بر گفتن و اظهار علم نمودن مسلما موثر واقع خواهد شد، با چشمخود ديديم در اوائل مبارزه اخير روحانيت با دستگاه حاكمه در ايران كه علماء اسلام با وحدت كلمه اقدام نمودند وهر عالمى درهر نقطه از ايران بود يا سخنرانى كرد يا تلگراف يا با طومار اظهار علم نمود، رژيم جبار ايران تسليم شد وآن قوانين را كه خلاف بود نقض كرد و ملغى نمود.
ولى از همان وقت در صدر ايجاد اختلاف بين علماء برآمدند و بوسيله عده گمراه ايجاد اختلاف نمودند و بعدهمان قوانين را امضاء كردند و پارهاى از قوانين ديگرضد دين نيز جعل نموده و بنحوى بر مردم مسلط شدند كه از حدعبوديت هم مىگذرد و همچنين اموال عمومى ملت را در حكم ملك شخصى خود مىدانند و همان نحو كه در آيهكريمه "ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم يذبح ابنائهم_127_"
براستى فرعون در سرزمين طغيان كرد و مردم آنرا دسته دسته كرد و قطعه قطعه نمود و دسته ايراناتوان نمودهفرزندان آنها را مىكشت.
قرآن نقشه فرعونى را چنين بيان مىكند كه براى استعباد مردم تفرقه بين آنان ايجاد كرد و آنها را بجان هم انداخت...
و ما براى العين ديديم كه تمام اين بدبختيها ناشى از تفرقه بين علماء و بالتبع بين مردم شده است.
اساسا از آيات و روايات استفاده مىشود كه منشاء تمام قلدرىها و زورگوئىها و ظلمهاى حكومتهاى جائر همانتفرقه كلمه و تشتت اهواء و اختلاف آراء مردم و رهبران آنها است. و مرحوم آيه الله نائينى نوشته است: هر چند اصلاين قوه خبيثه و اساسش و جهات و فعليت خارجيهاش غالبا بشعبه استبداد دينى و مقدارى هم به شاه پرستى مستنداست و مستقلا در عرض آنها نباشد لكن چون تمام استعبادات و اقعه در امم سابقه و اين امت بهمين تفرقه كلمه مليهمنتهى و قواى ثلاثه سابقه بمنزله مقدمات آن و نتيجه مطلوبه از آنها همين تفرق و اختلاف و فى الحقيقه جزء اخيرعلت و اصول سابقه معدات آن است _به تنبيه الامه مراجع شود._
بهر حال سكوت بر عالم جائز نيست و لو تنها بماند و لو منتهى به زجر و شكنجه و حبس و تبعيد شود.
2- در صورتى كه حاكم جائر در اموال عمومى تصرف بيجا بكند و مناصب را بغير اهل واگذار كند - مانند عثمان ومعاويه واجب است عالم اظهار علم نمايد همان نحو كه ابوذر غفارى عمل مىكرد - و روايات داله بر اين زياد استاين روايت راسنى و شيعه هر دو دسته از پيغمبر اكرم _ص_ روايت كردهاند:
"افضل الجهاد كلمة العدل عند امام جائر - او سلطان جائر - او امير جائر_128_"
با فضيلتترين جهاد در راه خدا، كلمه عدل است در مقابل پيشواى جائر - سلطان جائر، يا امير جائر - كه هر سهيك مفاد است.
3- حاكم جائر اگر خلافى انجام دهد كه ضررش بمجتمع اسلامى برسد و يا كارى بايد بكند كه نفع آن عائد مجتمعاسلامى مىشود وانجام ندهد - در صورت اول نهى از منكر در صورت دوم امر بمعروف بر علماء واجب است بلغمابلغ - و شاهد بر آن عمل انبياء و اولياء كه در اين باب جان خود را بخطر مىانداختند.
حضرت سيدالشهداء در روايتى كه قبلا از آن حضرت نقل كرديم كه مشتمل بر مذمت علما ساكت بود، چنينفرموده: "لانهم كانوا يرون من الظلمه الذين بين اظهرهم المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبه فيما كانوا ينالونمنهم ورهبه مما يحذرون و الله يقول فلا تخشوا الناس فاخشون_129_"
علت مذمت را چنين بيان مىكند كه آنها مىبينند كه ستمكاران چه كارهاى منكر و فاسدى انجام مىدهند و آنها رااز آن نهى نمىكردند، بطمع آنچه داشتند و از ترس آنكه در محذور واقع شوند، در حالى كه خداوند فرموده است ازمردم نترسيد و از من بترسيد.
و در روايت ديگر مىفرمايد: "انى لا ارى الموت الاسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما_130_"
"حقا كه من مرگ را جز سعادت و زندگى را با ستمگران جز هلاكت نمىدانم. "
چنين بود خلاصهاى از آنچه كه مىخواستيم در اين مختصر بيان كنيم تفصيل آن نيازمند فرصت ديگرى است. ازخداوند متعال خواستاريم كه ما راجزء علماء عاملين قرار دهد و بر مردم مسلمان و جوانان با ايمان توفيق دهد كه درراه انجام وظائف دينى و اجتماعى خود همواره كوشا بوده و تنها رضاى خداوند متعال را در نظر داشته باشند. انهسميع مجيب.
پايان
قم: 1396 هجرى
................... حواشي .................
108_ خصال ص 228
109_ خصال صدوق ص 233
110_ اصول كافى ج1 ص 405
111_ اصول كافى ج 1 ص 189
112_ شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 195
113_ خصال ج 1 ص 68
114_ روح القدوس كتاب سوم فصل هشتم
115_ سوره شورى آيه 36
116_ نهج البلاغه قسم دوم نامه ششم
117_ اصول كافى ج 1 ص 46
118_ محجه البيضاء كاشانى ج 1ص 146
119_ منيه المريد شهيد
120_ خراجيه فاضل قطيفى
121_ مسند الفردوسى ديلمى
122_ تحف العقول ص 282
123_ تنبيه الامه ص 36
124_ محاسن برقى ص 231 - اصول كافى ص 27
125_ محاسن ص 231
126_ عيونالاخبار ص 63
127_ سوره قصص آيه 3
128_ فروع كافى ج 1 ص 344 - خصال صدوق 1 ص 7 - سنن ابى داود و ابن ماجه.
129_ تحف العقول ص 240
130_ تحف العقول ص 249