تبليغاتX
اميدواران

اميدواران

یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

نظام حکومت در اسلام (قسمت12)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام

مراقبت ملت :

مورد دوم در اينكه آيا ملت مراقبتى بر كارهاى حاكم دارند يا نه ؟

بعد ازاينكه بيان شد كه حكومت در اسلام به نحو مالكيت مطلقه وفعال مايشاء بودن نيست، بلكه به نحو ولايت وامانت دارى است وبيان شد كه خود حكومت قيمتى ندارد وفقط براى حفظ مصالح امت وبرقرار نمودن نظام عادله درمجتمع اسلامى است طبعاً حاكم در برابر ملت مسئوليت دارد وآحاد ملت حق مراقبت ومحاسبه دارند واگر حاكم‏خلافى انجام داد، به خودى خود ازمقام منعزل ميشود ودر صدر اسلام قطع نظر ازاينكه رسول الله_ص_ شخصا اين‏حق را به ملت داده بود، فرموده است- اشير اعلى اصحابى- اصحاب من اگر به نظرتان آمد در موردى من اشتباه كردم‏يا خلاف به من تذكر بدهيد- سيره حضرت امير_ع_ هم بر اين جارى بود از خطبه‏هاى آن بزرگوار كه بعضى از آنها راقبلاً نگاشته‏ايم ظاهر ميشود همه‏اش ترغيب است كه مردم حرفشان را در مقابل حاكم بزنند وتبعيت كوركورانه نكنند وآنچه در ذهنشان مى‏آيد، با خود حاكم مذاكره كنند وابهت وعظمت حاكم نبايد مانع شود ولذا حضرت زياد بمردم‏تلقين ميكرد كه حاكم امتيازى بر آحاد ملت ندارد ومقامش نبايد مانع شود كه مردم حرف حق را نزنند.

 

وجوب اطاعت حاكم

فصل هفتم دربيان وجوب اطاعت حاكم- چناكه حاكم همان كسى باشد كه خداوند او را حاكم قرار داده است واوامر به معصيت نكند .اطاعت او واجب است .

آيه كريمه "اطيعو الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم " _107_ دليل روشن اين مطلب است .

در اين آيه كريمه قطع نظر از اطاعت خدا باطاعت پيامبر واولى الامر هم امر شده است وهمان نحو كه قبلاً اشاره‏شد، اطاعت پيغمبر واولى الامر، غير از عمل به احكام شرعى است، مانند خواندن نماز، زيرا عمل به احكام، اطاعت‏خدا است- اطاعت پيغمبر واولى الامر عبارت است از عمل كردن به دستورات آنان دراداره امور مملكتى ونظام‏اجتماعى.

مراد از اولى الامر اگر چه ائمه طاهرين _ع_ مى‏باشند، ولى معلق نمودن وجوب اطاعت را بر عنوان اولى الامر براى‏افاده اين معنى است كه اطاعت امام واجب است بواسطه آنكه صاحب اختيار و حاكم امت اسلامى است.

و نيز دليل بر آن روايات زيادى است كه از حضرات معصومين _ع_ رسيده است براى نمونه چند خبر نقل مى‏شود:

- ابو امامه روايت مى‏كند كه "سمعت رسول الله_ص_ يقول ايها الناس اطيعو اولاة امركم تدخلوا جنة ربكم_108_"

شنيدم پيامبر گرامى مى‏فرمايد: اى مردم اطاعت كسانى كه ولى امر شما هستند بنمائيد _كسيكه پيغمبر او را ولى امربداند همان است كه خدا او را حاكم قرار داده است_ و در سايه اين اطاعت داخل بهشت مى‏شويد.

صدوق از امام صادق _ع_ روايت مى‏كند كه فرمود:

"المحمد يه السمحه اقام الصلاه و ايتاء الزكاه و صيام شهر رمضان و حج البيت والطاعه للامام و اداء حقوق‏المومن".

امام صادق _ع_ فرموده شريعت سهل و آسان - محمدى عبارت است از: بپاداشتن نماز، دادن زكات و روزه گرفتن‏در ماه رمضان.

ابو حمزه از امام باقر روايت مى‏كند كه بعد از آنكه از آن حضرت سئوال شد حق امام و پيشوا بر مردم چيست؟فرمود: "حقه عليهم ان يسمعوا له و يطيعوا قلت فما حقهم عليه قال يقسم بينهم بالسويه و يعدل فى الرعيه_109_"

حق امام بر مردم اين است كه بحرف او گوش بدهند و فرمان بردار او باشند مى‏گويد سئوال كردم حق مردم بر امام‏چيست؟ فرمود ثروتهاى عمومى را حيف و ميل نكند و بهر گونه كه ميل او باشد تقسيم نكند بلكه بنحو مساوى تقسيم‏كند و نسبت بآحاد ملت با عدالت رفتار نمايد.

عبد الاعلى از امام صادق روايت مى‏كند كه فرمود:

"السمع و الطاعه ابواب الخير السامع المطيع لاحجه عليه و السامع العاصى لاحجة له وامام المسلمين تمت حجة واحتجاجه يوم يلقى الله عزوجل_110_"

گوش دادن و فرمانبردارى نمودن موجب روى آوردن خيرات است و بخيرات نمى‏رسد شخص مگر با اطاعت‏شخص مطيع، حجت بر عليه او نيست غير فرمانبردار، در روز قيامت حجت ندارد بر ترك اطاعت و امام مسلمين بااصدار فرامين حجت و احتجاج با مردم در وقت ملاقات خدا تمام است_111_

حضرت امير_ع_ در خطبه چنين مى‏فرمايد: "اما بعد فان الله جعلكم فى الحق سواء اسودكم و احمركم و جعلكم:من الوالى و جعل الوالى منكم بمنزله الولد من الوالد و الوالد من الولد فحقكم عليه انصافكم و التعديل بينكم و الكف‏عن فيئكم فاذا فعل ذلك و جبت عليكم طاعه فيما و افق الحق_112_"

مى‏فرمايد: خدا جميع بشر را در حقوق يكسان قرار داده تا آنكه مى‏فرمايد: حق شما بروالى آنست كه انصاف وبرابرى بين شما معمول دارد - تا آنكه مى‏فرمايد در صورتيكه چنين كرد واجب است بر شما اطاعت او در آنچه موافق‏حق است.

اساسا اگر اطاعت واجب نباشد هرج و مرج لازم مى‏آيد و چنانچه حاكم بمعصيت حكم كرد، اطاعت او واجب‏نيست - زيرا قطع نظر از آنكه در روايات اطاعت مقيد شده است بحكم موافق حق - روايت متواتره از ائمه معصومين‏رسيده است كه فرموده‏اند _لاطاعه لمخلوق فى معصيه الخالق_ طاعت هيچ مخلوقى در صورتى كه امر بمعصيت خدابكند، واجب نيست.

 

اطاعت حاكم جور؟

اگر حاكم امت اسلامى غير از آنكسى شد كه از طرف خدا تعيين شده است، چنانكه اگر اطاعت نشود، مستلزم‏ضعف اسلام و مسلمين و از بين رفتن عظمت اسلام و خوار و ذليل شدن مسلمانان گردد البته واجب مى‏شود آن‏اطاعت و اين در حكومت هائى است كه بعنوان حكومت اسلامى تشكيل شده است.

ولى اگر اين تالى فاسد لازم نيايد، چه در اين قبيل حكومتها - يا آنكه حكومت بعنوان حكومت اسلامى نباشد -اطاعت واجب نيست بلكه مراجعه بآنها هم حرام است و شاهد بر آن قطع نظر از دلالت آيات وروايات گذشته - كه‏وجوب اطاعت را مشروط نموده بود بحكم بما انزل الله واداء الامانه و مفهومش اين است كه در غير - آن صورت‏اطاعت واجب نيست - چند روايت است كه نمونه از آنها را نقل مى‏كنيم:

سليم بن قيس از امام  على بن ابى طالب _ع_ روايت كرده است فرمود: "احذروا على دينكم ثلاثه - الى ان قال ورجلا آتاه الله سلطانا فزعم ان طاعته طامته الله و معصيته معصية الله و كذب لانه لا طاعه لمخلوق فى معصيه الخالق‏لاينبغى ان يكون المخلوق حبه لمعصيه الله فلا طاعه فى معصيته و لاطاعه لمن عصى الله انما الطاعه لله و لرسوله و لولاة الامر_113_"

بپرهيزيد از سه دسته بر دينتان دسته سوم كسى است كه حكومت يافته و خيال مى‏كند كه اطاعت او اطاعت خدااست و معصيت او معصيت پروردگار است در حاليكه اطاعت در چيزيكه معصيت خدا باشد واجب نيست و اطاعت‏كسيكه معصيت خدا كرده است _بدون حق غصب حكومت نموده_ واجب نيست فقط اطاعت خدا و پيغمبر واطاعت ولات امر واجب است.

در خبر ابن حنظله - كه در اصول كافى ج 1 ص 67 ح 1 و تهذيب جلد 6 ص 301 ح 52 و فقيه ج 3 ص 5

و در فروع كافى ج 7 ص 412 - و احتجاج طبرسى ص 194 - مروى است _ونزد علماء روايت در نهايت درجه‏اعتبار است_ از امام صادق _ع_ چنين روايت مى‏نمايد مى‏گويد:

سالته عن رجلين من اصحابنا بينهما منازعه فى دين او ميراث فتحاكما الى السلطان والى القضاه ايحل ذلك قال _ع_من تحاكم اليهم فى حق او باطل فانما تحاكم الى الطاغوت و مايحكم له فانما ياخذ سحتا و ان كان حقا ثابتا له لانه اخذه‏بحكم الطاغوت و قد امرواان يكفروابه -

در جواب سئوال اينكه اگر اختلافى در دين ياميراث بين دو نفر شيعه پيدا شد آيا بقاضى عامه و يا بسلطان جورمى‏توانند رجوع كنند؟ - كسى كه براى حكومت نزد آنان برود وبحرف آنها گوش بدهد و لو آنكه حرفشان حق باشد وبرطبق واقع حكم كنند خلاف شرع نموده و آن ماليكه بحكم آنان بگيرد و لو مال خودش باشد حرام است تصرف درآن زيرا بحكم طاغوت گرفته و خدا در قرآن فرموده كه امر كرده‏ايم بكفر طاغوت _بنابراين اين آيه كريمه هم دلالت براين مطلب مى‏كند_

ملاحظه مى‏فرمائيد كه امام مى‏فرمايد بحرف آنان گوش دادن جرم است و لو موافق حق باشد. در خطبه حضرت‏سيده الشهداء در روز عاشورا امام صريحا مى‏فرمايد خداوند كشته شدن رابر طاعت لئام مقدم داشته

....در مقابل اين روايات - برواياتى استدلال شده است بروجوب طاعه سلطان بطور مطلق و آن روايات دو دسته‏است - يك دسته رواياتى است كه از طريق عامه رسيده است آنها در زمان بنى اميه و بنى عباس، توسط گروهى‏روحانى نماى قلابى براى تحكيم پايه‏هاى قدرت آنها جعل شده است و هرگز مورد اعتماد و استناد نمى‏تواند قراربگيرد.

دسته دوم رواياتى است كه از طريق شيعه رسيده است و آنها سه چهار روايت بيش نيست و همه‏اش از لحاظ سندضعيف است، يعنى روات آن خبرهامردمى بودند كه در كتب رجال آنها را ضعيف يا مجهول معرفى كرده‏اند.

بعلاوه آن رواياتيكه مطلق است يعنى فقط نقل شده است كه امام فرموده طاعت حاكم واجب است باين روايات كه‏نقل شد "مقيد" مى‏شود بسلطان عادل و سلطان جائر را شامل نمى‏شود.

و روايتى كه تصريح شده است بغير عادل يك روايت بيش نيست آن هم علاوه بر ضعف سند در مقابل روايات زيادو آيه قرآن بايد مردود بشمار آيد.

 

مدت حكومت حاكم

فصل هشتم در بيان مدت حكومت حاكم اسلامى است مدت حكومت مادام العمر بگونه‏اى كه در بعضى ازممالك جهان متداول است نيست - كه حاكم هر نوع خلاف مصالح عامه هم عمل كند عوض نگردد و تبديل رئيس دراين گونه رژيمها با مرگ يا با كودتا است. اين قسم حكومتها بدترين شكل حكومتها است. زيرا حكام مادام العمر براى‏حفظ مقام مجبور نيستند بمردم خدمت كنند بلكه مجبورند دستگاه حكومت را بنفع خود تقويت كنند و كسانى را كه‏احساس خطر از ناحيه آنها براى مقام خود مى‏كنند از بين ببرند.

بگفته مونتسكيو"همه پادشاهان ميل دارند مستبد و مطلق العنان باشند و بآنها گفته نشود بهترين وسيله براى‏رسيدن باين مقصود جلب محبت و علاقه ملت است و لكن بدبختانه آنها هميشه اين نصائح را مسخره تلقى مى‏كنندزيرا نفع شخصى ايشان اين است كه ملت ضعيف و بيچاره باشد تا هيچوقت نتوانند در مقابل آنها مقاومتى ابرازدارند_114_"

و نيز حكومت اسلامى محدود بزمان معينى نيست، مانند آنچه در بسيارى از ممالك جهان درعصر ما متداول است‏و ما بچشم خود مى‏بينيم كه هر چند سال يك بار در اين ممالك چه خونهائى ريخته مى‏شود و چه پولهائى مصرف‏مى‏گردد و چه مصيبتهائى بر ملل وارد مى‏شود.

بلكه حاكم ماداميكه عمل بوظائف قانونى خود مى‏كند و كوشا در برقرار نمودن نظام عادله هست و مصلحت مردم‏و امت اسلام را درنظر دارد و با خارجى‏ها زد و بند غير مشروع نمى‏كند و كفار را بهر عنوانى ولو به عنوان مستشارمسلط بر ملت نمى‏كند در مقام حكومت باقى است ولى يك خلاف عمدى موجب سلب عدالت او مى‏گردد و حاكم‏خود بخود از مقام حكومت عزل مى‏شود و حاكم ديگرى كه واجد شرائط باشد، بدون سروصدا و دست و بندى، برحسب جعل خداى تعالى جانشين او مى‏شود.

بدون ترديد اين طريق بهترين طرق است و مفاسد نظامهاى ديگر را ندارد و چنانچه حاكم خلاف كار از منصب كنارنرفت بر علماء اسلام و ملت مسلمان واجب است كه بهر نحوى كه صلاح بدانند او را بر كنار كنند، همان نحو كه‏مسلمانان با عثمان خليفه سوم نمودند.

زيرا بعد از آنكه عثمان ثروتهاى عمومى ملت رابميل خود مصرف مى‏نمود و نزديكان و خويشان خود را بمردم‏مسلط ساخت و اموال مسلمين را چپاول كردند و به تجاوز و خود كامگى ادامه دادند و احكام اسلام را كنار نهادند ومردمان نيك و بزرگوار از او خواستند كنار رود و او قبول نكرد و در جواب گفت: لباسى كه خدا بمن پوشانده است از تن‏بيرون نمى‏كنم.! در حالى كه خدا اين لباس را باو نپوشانيده بود بلكه خليفه دوم و عبدالرحمن بن عوف پوشانده بودند،بعلاوه مسلمانان با او بيعت كردند به شرط آنكه به كتاب خدا و سنت پيغمبر عمل كند و او باين شرط عمل نكرد ومسلمانان مجبور شدند او را بزور از كار بر كنار كنند.

بهر حال حكومت اسلامى محدود است بعمل بكتاب و سنت.

 

تعيين حاكم در صورت تعدد

فصل نهم در تعيين حاكم: در صورتيكه دو يا چند نفر واجد جميع شرايطى باشند كه حاكم بايد واجد باشد و هيچ‏كدام اعلم و افضل و ابصر بامور و اقوم از بقيه نباشند و در نظر اهل حل و عقد يعنى دانشمندان پاك و باتقوى همه‏مساوى باشند، دو راه براى تعيين حاكم هست:

يكى آنكه جمعى از اهل حل عقد جلسه مشورتى تشكيل داده و يكى از آن دو يا چند نفر را انتخاب كنند. آيه كريمه‏امرهم شورى بينهم " _115_ و بقيه ادله مشورت دلالت بر اين معنى دارد و در نامه ايكه حضرت امير_ع_ بمعاويه مرقوم‏فرموده اين جمله بچشم مى‏خورد "و انما الشورى للمهاجرين والانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك‏رضا_116_" - شورى فقط منحصر بمهاجرين و انصار است _چون در صدر اسلام اهل حل و عقد و تميز منحصر بآنان بود_اگر آنها اجتماع كردند و يك فرد را _بشرط آنكه واجد شرائط امامت و پيشوائى باشد_ امام قرار دادند و رهبر ملت‏مسلمانان و حاكم بر امت كردند رضايت خداوند در آنست و چنانچه اهل حل و عقد به واسطه تساوى آنان نتوانستنديك نفر را ترجيح دهند قهرامخيرند بعنوان واجب تخييرى يكى را انتخاب كنند و هر كدام كه راى اكثريت بر او تعلق‏گرفت او حاكم مى‏شود.

راه دوم آنكه خود آن دو ياچند نفر لايق منصب حكومت جلسه مى‏نمايند _و فرض اين است همه عالم و دانشمندو غير حريص براى منصب و نظرشان در تصدى خدمت بدين و مملكت است مانند واجبات كفائى_ و يكى متصدى‏خواهد شد، و ديگران مناصب ديگر دستگاه حكومت را بدست مى‏گيرند.

اساسا آن نحو كه طرز حكومت اسلامى بيان شد بحسب تمايلات نفسانى هيچ كدام مايل بتصدى رئاست‏نمى‏شوند، مگر براى احقاق حق و از بين بردن باطل و اجراء احكام اسلام و در اين امور ديگران هم مانند اين شخص‏مى‏باشند، قهرا توافق بر تصدى يك كدام بر همه آسان است، لذا بعد از مردن يك مرجع تقليد ديگران كه بايد مرجع‏شوند در صورتى كه بدانند ديگرى احق از آنها است يا احتمال دهند، خودشان رجوع باو مى‏كنند و گاه شده است كه‏يك نفر مردم را بشخص ديگرى رجوع داده است آنگاه كه باو مراجعه كرده‏اند گفته است آن كسى كه شما را بمن ارجاع‏نموده از من اعلم است بخود او بايد رجوع شود ما خود بچشم خود ديديم پس از رحلت مرحوم آيه الله اصفهانى -مرجع تقليد وقت - بعضى افراد كه در نظر علما لياقت تصدى مرجعيت را داشتند و خودشان تمكن از انجام اين‏وظيفه مهم را نداشتند درب منزل را بسته و تا دو ماه با كسى تماس نگرفتند، در همان زمان من حاضر بودم كه شخصى‏از يكى از مراجع تقليد پرسيد از چه كسى تقليد كنم؟ و او ارجاع بيكى ديگر از مراجع تقليد نمود.

بهرتقدير اگر منصب حكومت را هم مى‏گذاشتند باهلش برسد همين منوال بود و هيچ تزاحمى پيدا نمى‏شد آنچه‏عرض شد در صورتى است كه هنوز يك نفر از آنها تشكيل حكومت نداده باشد ولى اگر يك نفر كه لياقت داشت‏تشكيل حكومت داد، برديگران واجب است از او متابعت كنند. امام_ع_ در خبر ابن حنظله كه سابقا متن خبر رانوشتيم، مى‏فرمايد اگر حاكمى حكم كرد بر همه واجب است از او متابعت كنند و كسى حق رد او را ندارد و هر كس اورا رد كند ما را رد نموده و هر كس ما را رد نمايد خدا را رد كرده و او هم در حد شرك به خدااست.

بعلاوه اگر مزاحمت بعداز تصدى جائز باشد اختلال نظام لازمه مى‏آيد و اضافه مى‏شود بر اينها آنكه دليلى كه‏دلالت بر جعل منصب حكومت بر مجتهد مى‏كند بيشتر از اينكه حق تشكيل حكومت دارد در فرض آنكه كسى‏تشكيل نداده است دلالت ندارد، بنابراين در صورت تشكيل حكومت شرعى موضوعى بر تشكيل حكومت نميماند- اين حاكم مانند ساير آحاد ملت راهى جز متابعت از رئيس و حاكم بر امت ندارد.

 

لزوم تصدى مقدار ممكن از وظائف حاكم

فصل دهم اگر حاكم شرعى تمكن از تشكيل حكومت نداشت آيا به مقدار ممكن از وظائف حاكم لازم است‏تصدى آن يا لازم نيست بعبارت ديگر وظايفيكه مردم مسلمان بايد به مجتهدين رجوع كنند چيست؟ مردم بايد درچند مورد به مجتهد رجوع كنند و برمجتهد و حاكم شرع نيز واجب است تصدى آن، اول بر مجتهد واجب است‏احكام شرعيه را كه استنباط نموده براى مردم بيان كند دليل اين امر آيات و روايات زيادى است و در اين مختصرگنجايش ذكر آنها نيست و بر مردم مسلمان نيز واجب است به مجتهد رجوع كنند. فتوى دادن و بيان احكام الهى‏مختص بعلماء است و مسئله رجوع جاهل در هر فن بعالم آن فن، از امورى است كه عقلاء عالم بنابر آن دارند. شما اگرمريض شديد بالطبع رجوع بطبيب مى‏كنيد و كسى نمى‏گويد چرا بطبيب رجوع مى‏كنيد و به بنا رجوع نمى‏كنيد مگرآنكه عاقل نباشد و همچنين است ساير فنون _و روايات زيادى از حضرات معصومين _ع_ در اين مورد رسيده است._

دوم در قضاوت نمودن: در روايات متواتره اين منصب بمجتهدين واگذار شده است و در پاره‏اى از آنها مانند خبرابن حنظله كه قبلا نقل شد امام از رجوع بغير مجتهد جامع الشرائط نهى اكيد نموده‏است.

سوم: در امورى كه هر قوم در آن امور برئيس خود رجوع مى‏كند. توضيح اين مطلب آنكه هر امرى كه به حسب دليل‏مى‏دانيم بايد واقع شود مانند اجراى حدود و مصرف نمودن سهم مبارك امام و جهاد با كفار و امثال اينها - اگر ازامورى باشد كه اقوام و ملل ديگر در آن امور برئيس و حاكم مراجعه مى‏كنند مانند جهاد بايد مسلمانان در آن اموربمجتهد رجوع نمايند بدون نظر او كارى انجام ندهند - و همچنين اگر كارى است كه در ممالك ديگر و يا اهل تسنن‏بقاضى رجوع مى‏كنند مانند ثبوت هلال بايد بمجتهد رجوع شود، زيرا مجتهد از طرف امام زمان _ع_ بحكومت وقضاوت منصوب شده پس هر كارى كه از مناصب آن دو منصب است، از آن مجتهد است.

و اگر كارى است كه معلوم نيست آيا رجوع برئيس هر قومى - يا بقاضى مى‏شود در اقوام ديگر يا نه؟ دليل آن كار اگرمطلق است لازم نيست رجوع بمجتهد شود - و گرنه بازچون قدر متقين آن است كه با نظر مجتهد باشد بايد باو رجوع‏شود.

واگر بدانيم نظر شخص خاصى مدخليت ندارد - مثل بعضى مراتب امر بمعروف - رجوع بمجتهد لازم نيست،البته اينها در صورتيست كه مشروعيت اصل عمل و لزوم ايجاد آن در زمان غيبت ثابت باشد و لو با اطلاق دليل، ولى‏چنانچه اصل مشروعيت آن كار معلوم نيست واحتمال دخالت نظر امام مى‏دهيم - مانند اقامه نماز جمعه - اگر بدانيم‏در صورت دخالت نظر امام از جهت اين استكه امام رئيس و حاكم بر امت است، در آن كار بايد بمجتهد رجوع شود و بانظر او انجام پذيرد، زيرا مجتهد حاكم و رئيس امت است بجعل الهى، ولى اگر احتمال دخالت نظر شخص امام بدهيم،مطلوبيت و مشروعيت آن كار ساقط مى‏شود.

و چنانچه كارى است كه مشروعيت آن ثابت - و در صورت عدم تمكن از استجاره از مجتهد مى‏دانيم اذن او معتبرنيست ولى احتمال داده مى‏شود در صورت تمكن نظر او معتبر است مانند نماز بر ميت و معامله بر موقوفاتيكه‏معامله‏اش جائر است، مانند موقوفاتيكه از حيز انتفاع افتاده است - چنانكه آن كار از معاملات است مثل مثال دوم - ويا آنكه آن كار مستلزم تصرف در مال ديگران است، لازم است بمجتهد رجوع شود - و گرنه مثل مثال اول رجوع‏بمجتهد لازم نيست.

 

لزوم محدود نمودن حكومت

فصل يازدهم اگر حاكم شرع نتوانست تشكيل حكومت بدهد ولى تمكن داشت از تبديل حكومت جائر ظالم‏بحكومتى كه كمتر ظلم مى‏كند، يا اصلا ظلم نمى‏كند و بر خلاف وظيفه حاكم عمل نمى‏كند فقط غصب مقام مى‏نمايدآيا تبديل واجب است يا نه؟

در اين موضوع چون نوشته آيه الله نائينى در كتاب "تنبيه الامه "بنظر وافى بمقصد ديده شد، لذا اجمال آنچه آن‏بزرگوار نوشته‏اند نقل مى‏شود: و خلاصه آن اين است كه با سه مطلب مسلم نزد فقهاء اين مطلب ثابت مى‏شود:

اول آنكه در باب نهى از منكر از مسلمات است كه اگر شخصى در زمان واحد مرتكب منكرات متعدده مى‏شود،جلوگيرى و نهى از هر كدام از آن منكرات حكم مستقل وجداگانه دارد و چنانچه كسى نمى‏تواند از همه آنها جلوگيرى‏كند و مى‏تواند از بعضى از آنها نهى كند واجب است از آن بعض نهى كند مثلا كسى مشروب مى‏خورد، دروغ مى‏گويد،مال مردم را ظلما تصاحب مى‏كند، از آن دوتاى اول نشد نهى نمود ولى جلوگيرى و نهى از سوم ممكن است، واجب‏است از آن نهى نمود و نمى‏شود گفت حال كه او معصيت مى‏كند چه سه تا باشد چه دوتا!!

امر دوم آنكه حفظ نظم و حقوق عمومى و جلوگيرى از ظلم بملت بالاخره برقرار نمودن نظام عادله و حفظ نظامات‏داخلى مملكت و تربيت نوع اهالى و رساندن هر ذى حق بحق خود و منع از تعدى و امثال اينها از وظائف نوعيه راجعه‏بمصالح داخلى مملكت و ملت از وظائف مجتهد است، زيرا اين امور، امورى است كه هر قومى در آنها برئيس خودمراجعه مى‏كنند و وظيفه حكام است و از مباحث گذشته معلوم شد كه اين امور از وظائف مجتهد است.

امر سوم آنكه در ابواب و لايات بر امثال اوقاف عامه و خاصه و غير آنها - از آنچه راجع بباب ولايت است - اين‏معنى نزد تمام علماء اسلام مسلم و از قطعيات است كه چنانچه غاصبى عدوانا وضع يد نمايد و رفع يدش ممكن‏نباشد و نمى‏توان موقوفه را مثلا از دست او خارج نمود اين عدم تمكن موجب نمى‏شود كه اگر ممكن است تصرفش رامحدود نمود و موقوفه را از حيف و ميل و صرف در شهوات او كلا او بعضاً حفظ نمود - تكليف ساقط شود بلكه‏تحديد واجب و هيچ عاقلى فضلا از عالم، در اين امر شك و ترديد ندارد و وجوب آن از مسلمات است.

بعد از اينكه اين سه مطلب ثابت و مبرهن شد جاى شبهه باقى نمى‏ماند كه در صورت امكان واجب است كه هرنوع حكومت جائره غاصبه را محدود نمودن و بمقدار ممكن از تسلط بر اموال و سرمايه‏هاى عمومى كه براى قدرت وپيشرفت شهوات فردى و جمعى مصرف مى‏نمايند - و بر رقاب و آحاد مملكت كه اگر دست رسى داشته باشند تا سرحد عبوديت آنها را مى‏رسانند - و با آنها مانند بردگان معامله مى‏كنند، بايد كاسته شود و چنانچه محدود نمودن يك‏فرد مسلط ممكن نيست ولى  چنانچه اقداماتى شود كه او از مقام و منصب خود منعزل شود و بجاى او كسى ديگرى‏بيايد كه در عين غصب حكومت با مردم و ثروتهاى مادى و معنوى آنان مانند اولى رفتار نمى‏كند، بلكه بمقدار نظم وحفظ مملكت مقصور است يا آنكه كمتر از اولى ظلم و تعدى و تجاوز مى‏كند واجب است اين كار عملى شود.

و اشكال باينكه اين عمل برداشتن يك قدرت و تاسيس فرد ديگر است و آن قدرت غاصبه اول براى ما موردمواخذه نيست ولى آنچه تاسيس مى‏كنيم مورد مسئوليت است، مغالطه‏اى بيش نيست، زيرا بعد از آنكه ما قدرت‏داريم كه قدرت اول رااز بين ببريم، قهرا بقاء آن مترتب بر سكوت ما است، پس مانند بدو امر كه اگر دوران امر بين دوحكومتى باشد كه هر دو در اصل غصب مقام مشتركند، ولى يكى ظلم بمردم نمى‏نمايد و با آحاد ملت بااصل مساوات‏عمل مى‏كند كه دراين فرض هيچ عاقلى شك ندارد كه اگر ما اقدام نمائيم كه دومى متصدى حكومت شود نه اولى،كارخلافى نكرده‏ايم بلكه بوظيفه حتمى عمل نموده‏ايم همچنين در فرض مورد بحث...

و از اين مطلب روشن مى‏شود كه اگر رئيس الوزراء جنايت كارى سركار بود يا استاندار ظالم بمردم - و يا فرماندارحيف و ميل كن بيت المال و يا هر مامور خيانت پيشه و ماتمكن از تعويض آن بيك فرد لايق داشته باشيم، بر ما واجب‏است كه در آن امر اقدام بنمائيم، ولى بشرط آنكه بر اقدام ما تالى فاسد مهمترى مترتب نشود.

فرض كنيد فرماندارى است در شهر جنايت مى‏كند، و اگر عالم متنفذ شهر به نخست وزير نامه بنويسد او را عوض‏مى‏كنند و فرماندار لايقى را منصب مى‏كنند، ولى نامه نوشتن آن عالم به نخست وزير تالى فاسد ديگرى دارد، مانندآنكه تقويت دستگاه ظالم مى‏شود و يا آنكه اين عالم مجبور مى‏شود در مواقع جنايات بزرگترى كه نخست وزيرمرتكب مى‏شود، سكوت كند - و امثال اينها - در چنين فرضى مسلما اقدام بتعويض فرماندار جائز نيست.

 

عالم تابع حاكم جور، آفت دين است

فصل دوازدهم در صورت غصب مقام حكومت و عدم تمكن مجتهد از تشكيل حكومت آيا تبعيت از حاكم جور براو جائز است يانه؟

در رواياتيكه از پيامبر گرامى اسلام و ائمه طاهرين بما رسيده است زياد تاكيد شده كه عالم نبايد تبعيت از حاكم‏وقت بنمايد - بچند خبر توجه نمائيد:

"خبر سكونى از امام صادق _ع_"قال رسول الله_ص_ الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا قيل يا رسول الله وما دخولهم فى الدنيا قال _ص_ اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم_117_"

سكونى از امام صادق روايت مى‏كند كه پيغمبر اكرم فرمود فقهاء امانت داران پيغمبران مى‏باشند، مادامى كه در دنياداخل نشوند، از حضرت سئوال شد مراد از دخول در دنيا چيست؟ فرمود: متابعت سلطان و اگر چنين شدند از آنهابپرهيزيد بردينتان، يعنى با اين كار، آلوده مى‏شوند و همان نحو كه در مال از خائن تحفظ مى‏كنيد در دينتان هم از اين‏قبيل علماء بپرهيزيد.

"روى عن رسول الله _ص_ العلماء امناء الرسل على عبادالله عزوجل ما لم يخالطوا السلطان فاذا فعلوا ذلك فقدخانوا الرسل فاحذروهم و اعتزلوهم_118_"

پيغمبر فرموده: علماء امناء پيغمبرانند بر بندگان خدا ماداميكه رفت و آمد با سلطان نداشته باشند اگر مخلوط باسلطان شدند خيانت به پيغمبران نموده‏اند از آنها بپرهيزيد و دورى بجوئيد.

از پيغمبر اكرم _ص_ روايت شده است كه فرمود: "شرار العلماء الذين ياتون الامراء_119_"

بدترين علما آنهائى هستند كه بسراغ زمامداران نالايق مى‏روند.

"عن المعصوم_ع_ العلمااحباء الله ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لم يميلوا فى الدنيا و لم يختلفوا ابواب‏السلاطين فاذا رايتم ما لوا الى الدنيا و اختلفوا ابواب السلاطين فلا تحملوا عنهم العلم و لا تصلوا خلفهم و لا تعودواابواب السلاطين فلا تحملوا عنهم العلم و لاتصلوا خلفهم و لاتعودوا امراضهم و لاتشيعوا جنائزهم فانهم آفة الدين‏وفساد الاسلام يفسدون الدين كما يفسد الخل العسل_120_"

علماء دوستان خدايند مادامى كه امربمعروف و نهى از منكر مى‏نمايند و ميل بدنيا و ذخارف آن نمى‏كنند و رفت وآمد بدربار سلاطين نمى‏نميايند و اگر ميل بدنيا نمودند و دربارى شدند از آنها علم ياد نگيريد، نماز پشت سر آنهانخوانيد و اگر مريض شدند از آنها عيادت نكنيد واگر مردند تشييع جنازه آنها را ننمائيد، زيرا آن علما آفت دين هستند واسلام را فاسد مى‏كنند به همان گونه كه سركه عسل را فاسد مى‏كند.

عن النبى_ص_ اذا رايت العالم يخالط السلطان مخالطه كثيره فاعلم انه لص_121_

فرموده است پيغمبر _ص_ اگر ديدى عالمى با سلطانى زياد رفت و آمد مى‏كند و وابسته دستگاه شده است بدان اودزد است و عالم نيست.

منقول است امام سجاد صلوات الله عليه نامه بيكى از علمائيكه باسلطان وقت سازش كرده بود نوشته و او راموعظه فرموده كه از مضامين آن نامه جملات زير است:

"و اعلم ان ادنى ما كتمت و اخف ما احتملت ان آنست و وحشة الظالم و سهلت له طريق الغى بدنوك منه حين‏دنوت و اجاتبك له حين دعيت فما اخوفنى ان تكون تبوا باثمك غدا مع الخونه و ان تسال عما اخذت باعانتك على‏ظلم الظلمه انك اخذت ما ليست لك ممن اعطاك  دنوت ممن لم يرد على احد حقاولم ترد باطلا حين ادناك واجبت‏من حادالله او ليس بدعائه اياك حين دعاك جعلوك قطبا اداروابك رحى مظالمهم و جسرا يعبرون عليك الى بلاياهم وسلما الى ضلالتهم داعيا الى غيهم سالكا سبيلهم يدخلون بك الشك على العلماء و يقتادون بك قلوب الجهال اليهم‏فلم يبلغ اخص وزرائهم ولا اقوى اعوانهم الا دون ما بلغت من اصلاح فسادهم و اختلاف الخاصه و العامه اليهم فما اقل‏ما اعطوك فى قدرما اخذ و امنك و ما ايسر ما عمرولك فكيف ماخربوا عليك فانظر لنفسك فانه لاينظر لها غيرك وحاسبها حساب رجل مسئول_122_"

بدان كمترين كتمان حق و سبكترين بارى كه بر دوش دارى اين است كه وحشتى كه ظالم داشت او را از آن دوركردى و راه گمراهى را با نزديكى تو به او و اجابت دعوت او برايش هموار كردى. وه چه مى‏ترسم كه در روز جزاءهمراه خائنين گرفتار گناه خود باشى و اينكه از چيزيكه مى‏گيرى براى اعانت باستمكاران مسئول از آن باشى، تو مالى‏گرفتى كه مال تو نشده است از كسى كه بتو داده است، و نزديك شدى  بكسى كه رد نكرده است با حدى حق او را، و توهم با نزديك شدن بآن هيچ باطلى رارد نكردى، و با كسى دوستى كردى كه دشمن خدااست آيا چنان نيست كه تو رادعوت كردند و تو را قطب آسياب مظالم و جسريكه از روى تو بسوى بلاها عبور مى‏كنند و نردبانى كه ببام گمراهى‏هاى‏خود بروند قرار دادند؟ و دعوت كردند تو را بسوى گمراهى و تو را براه خود بردند بواسطه وجود تو در دستگاه ونزديكى با آنها علماء را بشك انداخته‏اند و قلوب جهال را براى خود صيد كرده‏اند نزديكترين وزراء و نيرومندترين‏ياران آنها باندازه تو روپوش بر فساد آنها نه نهاد و دل خاصه و عامه رابسوى آنها جل نكرد، چه بسيار كم بتودادند درمقابل آنچه از تو گرفتند؟ چه كم براى تو آباد كردند در مقابل آنچه كه خراب نمودند، خوب مواظب خودت باش كه‏ديگرى نظر بتو نميكند و چون مرد مسئول خودت را درتحت محاكمه قرار بده.

آنچه از اين روايت استفاده مى‏شود اين است عالمى كه با حاكم جائر غاصب، همكارى مى‏كند ضررش بدين واسلام و مملكت از دستگاه حاكم زيادتر است، زيرا حاكم جائر بر ابدان حكومت مى‏كند و علماء بر قلوب بعبارت‏ديگر عالمى كه از حاكم جائر تبعيت مى‏كند و كارهاى او را جنبه دينى مى‏دهد، تملك قلوب مى‏نمايد، همان نحو كه‏خود آن سلطان تملك ابدان نموده است.

مناسب است در اينجا عين كلامى كه آيه الله نائينى در "تنبيه الامه "دارند نقل شود:

"بسى ظاهر است كه چنانچه گردن نهادن بارادات دل بخواهانه سلاطين جور در سياسات ملكيه عبوديت آنان‏است همين طور گردن نهادن بتحكمات خود سرانه روساء مذاهب و ملل هم كه بعنوان ديانت ارائه مى‏دهند عبوديت‏آنان است روايت شريفه مرويه در احتجاج كه متضمن ذم تقليد از علماء سوء و هوى پرستان رياست و دنيا طلبان است‏هم مفيد همين معنى است.

لكن استعباد قسم اول بقهر و تغلب مستند است و در ثانى بخدعه و تدليس مستند مى‏باشد و اختلاف تعبير آيات واخبار كه در قسم اول - عبدت بنى اسرائيل - و اتخذتهم الفراغته عبيد او در قسم دوم اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا- فرموده‏اند ناظر باين معنى مى‏باشد و فى الحقيقه منشاء استعباد قسم اول تملك ابدان و منشا قسم دوم تملك قلوب‏است.

از اينجا ظاهر شد جودت استنباط و صحت مقاله بعضى از علماى فن كه استبداد را بسياسى و دينى منقسم وهر دورا مرتبط بهم و حافظ يك ديگر و با هم توام دانسته‏اند و معلوم شد كه قلع اين شجره خبيثه و تخلص از اين رقيت خبيثه‏كه وسيله آن فقط با التفات و تنبيه ملت منحصر است در قسم اول اسهل و در قسم دوم در غايت صعوبت و بالتبع‏موجب صعوبت علاج قسم اول هم خواهد بود.

روزگار سياه ما ايرانيان هم بهم آميختگى و حافظ و شوم همديگر بودن اين دو شعبه استبداد و استعباد را و كشف‏حقيقت اين بهم آميختگى و متقوم بودن اين دو شعبه و جهت صعوبت علاج شعبه ثانيه و سرايتش بشعبه اولى بعد ازاين در خاتمه در طى شرح قواى استبداد و طريق تخلص از آن خواهد آمد انشاءالله تعالى..." مرحوم آيه الله نائينى‏سپس چنين مى‏نويسد:

"امت اين دسته جبابره و طواغيت امت و ماحيان احكام شريعت و رواج دهندگان انحاء فسوق و فجور در مملكت‏راهم خوب شناخته‏اند و مى‏دانند كه در ارتكابات شنيعه چنگيزيه جز حفظ مقام مالكيت رقاب و فاعليت مايشاء وحاكميت مايريد و عدم مسئوليت عما يفعل مقصد و هم ديگرى اصلا بخاطرشان نرسيده و در نظر ندارند و هم چنين‏اتصاف ما دسته ظالم پرستان عصر و حاملان شعبه استبداد دينى _علماء سوء_ را هم بتمام اوصافيكه در روايت‏احتجاج بر علماء سوء و راه زنان دين مبين و گمراه كنندگان ضعفاء و مسلمين تعداد فرموده و در آخر همه مى‏فرمايداولئك اضر على ضعفاء شيعتنامن جيش يزيد لعنة الله عليه على الحسين عليه السلام _اين دسته علماء ضررشان برضعفاء شيعه بيشتر است از سپاه يزيد بر حضرت سيدالشهداء عليه السلام_ كما ينبغى.

فهميده و مى‏دانند كه از اين درجه همدستى با ظالمين دردمان چى است و مقصدمان چيست_123_"

 

سكوت عالم جائز نيست

اگر مجتهد نتوانست تشكيل حكومت دهد - آيا بر علماء فقط تبعيت نكردن از حاكم جائر كافى است بنابراين اگرمشغول به تعليم و تربيت و ارشاد و هدايت و عبادت بشوند انجام وظيفه نموده‏اند؟ يا آنكه زائد بر همه اينها وظيفه‏مهم‏ترى دارند و نبايد سكوت كنند؟

در چند مورد سكوت علماء حرام و قيامشان در برابر ستم و ستمكاران واجب است:

1- در صورتى كه حاكم جائر بدعت در دين بگذارد، يعنى قانونى كه مخالف قانون اسلام است، بعنوان اينكه ازقوانين اسلام است در مملكت قرار دهد در اين صورت بر عالم سكوت حرام است و واجب است آنچه مى‏داند اظهاركند بصورت اعلاميه يا سخنرانى يا بهر طريق كه تمكن دارد و رواياتى بر اين معنى دلالت دارد. براى نمونه دوسه‏روايت را نقل مى‏كنم: از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است:

"اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله_124_"

زمانى كه بدعت ظاهر شود در امت اسلام واجب است بر عالم كه اظهار علم كند اگر عالم در چنين موقعى سكوت‏كند لعنت خدا بر او باد.

از حضرت امير روايت شده"العالم الكاتم علمه يبعث انتن اهل القيامه ريحا تلعنه كل دابه من دواب الارض‏الصغار_125_"

عالمى كه كتمان علم كند روز قيامت محشور مى‏شود در حالى كه بدبوترين اهل محشر مى‏باشد و هر جنبنده ازجنبنده‏هاى زمين او را لعنت مى‏كنند.

"خبر يونس عن الصادقين عليهم السلام انهم قالوا اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه فان لم يفعل سلب نورالايمان_126_"

يونس كه از بزرگان اصحاب است از ائمه طاهرين_ع_ نقل مى‏كند كه فرموده‏اند اگر بدعت ظاهر شد واجب است برعالم كه اظهار علم كند و اگر سكوت كند نور ايمان از او سلب مى‏شود. و غير اينها از روايات، در چنين وضعى احتمال‏تاثير هم شرط نيست، يعنى باعلم باينكه حرفش موثر نيست خود اظهار علم واجب است.

بعلاوه در صورتى كه علماء اسلام اتفاق كنند بر گفتن و اظهار علم نمودن مسلما موثر واقع خواهد شد، با چشم‏خود ديديم در اوائل مبارزه اخير روحانيت با دستگاه حاكمه در ايران كه علماء اسلام با وحدت كلمه اقدام نمودند وهر عالمى درهر نقطه از ايران بود يا سخنرانى كرد يا تلگراف يا با طومار اظهار علم نمود، رژيم جبار ايران تسليم شد وآن قوانين را كه خلاف بود نقض كرد و ملغى نمود.

ولى از همان وقت در صدر ايجاد اختلاف بين علماء برآمدند و بوسيله عده گمراه ايجاد اختلاف نمودند و بعدهمان قوانين را امضاء كردند و پاره‏اى از قوانين ديگرضد دين نيز جعل نموده و بنحوى بر مردم مسلط شدند كه از حدعبوديت هم مى‏گذرد و همچنين اموال عمومى ملت را در حكم ملك شخصى خود مى‏دانند و همان نحو كه در آيه‏كريمه "ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم يذبح ابنائهم_127_"

براستى فرعون در سرزمين طغيان كرد و مردم آنرا دسته دسته كرد و قطعه قطعه نمود و دسته ايراناتوان نموده‏فرزندان آنها را مى‏كشت.

قرآن نقشه فرعونى را چنين بيان مى‏كند كه براى استعباد مردم تفرقه بين آنان ايجاد كرد و آنها را بجان هم انداخت...

و ما براى العين ديديم كه تمام اين بدبختيها ناشى از تفرقه بين علماء و بالتبع بين مردم شده است.

اساسا از آيات و روايات استفاده مى‏شود كه منشاء تمام قلدرى‏ها و زورگوئى‏ها و ظلم‏هاى حكومتهاى جائر همان‏تفرقه كلمه و تشتت اهواء و اختلاف آراء مردم و رهبران آنها است. و مرحوم آيه الله نائينى نوشته است: هر چند اصل‏اين قوه خبيثه و اساسش و جهات و فعليت خارجيه‏اش غالبا بشعبه استبداد دينى و مقدارى هم به شاه پرستى مستنداست و مستقلا در عرض آنها نباشد لكن چون تمام استعبادات و اقعه در امم سابقه و اين امت بهمين تفرقه كلمه مليه‏منتهى و قواى ثلاثه سابقه بمنزله مقدمات آن و نتيجه مطلوبه از آنها همين تفرق و اختلاف و فى الحقيقه جزء اخيرعلت و اصول سابقه معدات آن است _به تنبيه الامه مراجع شود._

بهر حال سكوت بر عالم جائز نيست و لو تنها بماند و لو منتهى به زجر و شكنجه و حبس و تبعيد شود.

2- در صورتى كه حاكم جائر در اموال عمومى تصرف بيجا بكند و مناصب را بغير اهل واگذار كند - مانند عثمان ومعاويه واجب است عالم اظهار علم نمايد همان نحو كه ابوذر غفارى عمل مى‏كرد - و روايات داله بر اين زياد است‏اين روايت راسنى و شيعه هر دو دسته از پيغمبر اكرم _ص_ روايت كرده‏اند:

"افضل الجهاد كلمة العدل عند امام جائر - او سلطان جائر - او امير جائر_128_"

با فضيلت‏ترين جهاد در راه خدا، كلمه عدل است در مقابل پيشواى جائر - سلطان جائر، يا امير جائر - كه هر سه‏يك مفاد است.

3- حاكم جائر اگر خلافى انجام دهد كه ضررش بمجتمع اسلامى برسد و يا كارى بايد بكند كه نفع آن عائد مجتمع‏اسلامى مى‏شود وانجام ندهد - در صورت اول نهى از منكر در صورت دوم امر بمعروف بر علماء واجب است بلغ‏مابلغ - و شاهد بر آن عمل انبياء و اولياء كه در اين باب جان خود را بخطر مى‏انداختند.

حضرت سيدالشهداء در روايتى كه قبلا از آن حضرت نقل كرديم كه مشتمل بر مذمت علما ساكت بود، چنين‏فرموده: "لانهم كانوا يرون من الظلمه الذين بين اظهرهم المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبه فيما كانوا ينالون‏منهم ورهبه مما يحذرون و الله يقول فلا تخشوا الناس فاخشون_129_"

علت مذمت را چنين بيان مى‏كند كه آنها مى‏بينند كه ستمكاران چه كارهاى منكر و فاسدى انجام مى‏دهند و آنها رااز آن نهى نمى‏كردند، بطمع آنچه داشتند و از ترس آنكه در محذور واقع شوند، در حالى كه خداوند فرموده است ازمردم نترسيد و از من بترسيد.

و در روايت ديگر مى‏فرمايد: "انى لا ارى الموت الاسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما_130_"

"حقا كه من مرگ را جز سعادت و زندگى را با ستمگران جز هلاكت نمى‏دانم. "

چنين بود خلاصه‏اى از آنچه كه مى‏خواستيم در اين مختصر بيان كنيم تفصيل آن نيازمند فرصت ديگرى است. ازخداوند متعال خواستاريم كه ما راجزء علماء عاملين قرار دهد و بر مردم مسلمان و جوانان با ايمان توفيق دهد كه درراه انجام وظائف دينى و اجتماعى خود همواره كوشا بوده و تنها رضاى خداوند متعال را در نظر داشته باشند. انه‏سميع مجيب.

   پايان

   قم: 1396 هجرى

 

................... حواشي .................

108_ خصال ص 228

109_ خصال صدوق ص 233

110_ اصول كافى ج1 ص 405

111_ اصول كافى ج 1 ص 189

112_ شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 195

113_ خصال ج 1 ص 68

114_ روح القدوس كتاب سوم فصل هشتم

115_ سوره شورى آيه 36

116_ نهج البلاغه قسم دوم نامه ششم

117_ اصول كافى ج 1 ص 46

118_ محجه البيضاء كاشانى ج 1ص 146

119_ منيه المريد شهيد

120_ خراجيه فاضل قطيفى

121_ مسند الفردوسى ديلمى

122_ تحف العقول ص 282

123_ تنبيه الامه ص 36

124_ محاسن برقى ص 231 - اصول كافى ص 27

125_ محاسن ص 231

126_ عيونالاخبار ص 63

127_ سوره قصص آيه 3

128_ فروع كافى ج 1 ص 344 - خصال صدوق 1 ص 7 - سنن ابى داود و ابن ماجه.

129_ تحف العقول ص 240

130_ تحف العقول ص 249

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:35  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت 11)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام

برنامه حكومت اسلامى

فصل پنجم دربرنامه حكومت اسلامى است.درفصل سوم بيان شد كه حاكم دراسلام كسى است كه عالم ومجتهد،متدين وآگاه به وضع زمان، مطلع برامور سياسى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى، واجتماعى باشد ونيز شرائط آن هم بيان‏شد ودر فصل چهارم بيان شد كه طرز حكومت دراسلام به گونه اقسام حكومت‏هاى موجود در جهان نيست. بلكه طرزخاصى است وقوه مقننه دراسلام فقط خدااست ودر امورى كه حكم آن روشن نيست به واسطه معلوم نبودن عنوان‏كار، شارع مقدس شورى راتشريع فرموده وبامشورت باافراد بصير ومطلع تشخيص خيرو شر وصلاح وفساد داده‏ميشود. و نيز بيان شد كه مملكت اسلامى مرزى ندارد، تمام مسلمانان جهان ازهر نژادى كه باشند ودر هر كجا زيست‏نمايند، تحت حكومت واحدى ميباشند.

دراين فصل كيفيت اداره مملكت بيان ميشود.براى اداره مملكت حتماً بايد عده‏اى ازافراد متصدى امر باشد زيرايك نفر نميتواند همه كارهاى مملكت را اداره كند، بنابراين برحاكم اسلامى است كه عده‏ايرا به كار بگمارد ووظايف‏خطير مملكت را به عهده آنها بگذارد- برآن جمعى كه هر كدام يك نوع منصب ويك قسم ازوظيفه وتكليف به عهده‏آنها است كه درحقيقت هر كدام ازآنها رياست ورهبرى عده‏اى كه درآن رشته مشغول كار مى‏شوند دارد، عنوان "دولت"اطلاق ميشود.

 

منصب وزارت

يكى از مناصبيكه براى عده‏اى از اعضاء دولت ثابت است منصب وزارت است .

اين منصب بعد از منصب حاكم ورئيس از مهمترين مناصب است زيرا وزراء مسئوليت جميع رويدادهايى را به‏عهده دارند كه دربلاد اسلامى رخ ميدهد، خواه آن رويداد درباره امور اقتصادى، اجتماعى، نظامى فرهنگى يا غيراينهاباشد.

وزارت يااز _وزر_ به معنى سنگينى مشتق است ويااز _زور_ به معنى كوهى كه به‏آن پناه برده ميشود، وجه مناسبت‏بنا برمعنى اول اين است كه سنگينى مسئوليت‏ها وامور مملكتى به عهده وزير است وبنا برمعنى دوم اين است كه‏رئيس وحاكم در اداره مملكت بوزير ملتجى ميشود .

درآيه شريفه "واجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى اشدد به ارزى "_93_

حضرت موسى _ع_ ازخداوند تبارك وتعالى درخواست مى‏كند كه خدا يك وزير براو قرار دهد كه دركارها بااوهمكارى نمايد- ودر ذيل همين آيه ميفرمايد " قداو تيت، سولك ياموسى "_94_

يعنى آنچه خواسته بودى به توعنايت كرديم _ هارون وزير موسى شد_ .

ودر روايت متواتر كه فريقين- سنى وشيعه- آنرا نقل كرده‏اند، پيامبر گرامى اسلام از خداوند متعال درخواست‏مينمايد كه همانگونه كه هارون را وزير موسى قرار دادى، على بن ابى طالب _ع_ راوزير من قرار بده، وحضرت امير راخدا وزير پيغمبر قرار داد .

ولذا در جميع كارهاى مملكتى على بن ابى طالب_ع_ كمك ويارى حضرت را مينمود ومعين آن بزرگوار بود وپيغمبر به آن حضرت اعتماد ميفرمود.

وپس ازرحلت رسول‏الله_ص_ اين رويه ادامه داشت يعنى رئيس ورهبر وزيرى اتخاذ ميكرده است حتى حضرت‏امير در عهدنامه به مالك اشتر چنين مرقوم داشته است:

"ان شر و زرائك من كان للا شرار قبلك وزيراً ومن شركهم فى‏الاثام فلا يكونن لك بطانه "_95_

بدترين وزراء تو كسى است كه وزير حكام قبل ازتو بوده كه به ناحق برمردم حكومت ميكردند وطبعاً درظلم وستم‏وگناهان آنها شريك بوده وچنين افرادى را به وزارت انتخاب نكن .

دراين صورت نويسندگانى كه نوشته‏اند منصب وزارت از زمان عباسيها رسميت يافت صحيح نيست زيرا خودحضرت امير_ع_ در زمان حكومت خود، وزرائى داشت، يكى عبدالله بن عباس كه در كارهاى مهم مملكتى مورداعتماد حضرت بود، ديگرى ابو رافع كه وزير امور مالى حضرت بود وكليدهاى بيت‏المال دراختيار او بود وناظر برواردات ومصارف بود .

چون وظائف مربوط به نظم وحفظ مملكت وسياست امور امت دو قسم ميباشد: يك قسم منصوصات كه وظيفه‏عملى آن معين شده است- وقسم دوم غير منصوص وآن امورى است كه تحت ضابط خواص وميزان مخصوص‏ومعين نباشد- در قسم اول تا روز قيامت همان وظيفه ثابت وباختلاف زمان اختلاف پيدا نمى‏كند، زنا كار رابايد صدتازيانه زد، اين حكم درزمان رسول الله_ص_ بوده است وتا آخر هم غير قابل تغيير است، ولى قسم دوم باختلاف‏مقتضيات اعصار وامصار ومصالح، اختلاف پيدا ميكند وسابقاً بيان شد كه اصل تشريع شورى دراين قسم است .

بنابراين لازم است كه قواى مملكت تجزيه و هر يك از شعب وظائف نوعيه را در تحت قانون صحيح علمى‏منضبط نمايند واقامه آن را بعهده كفايت و درايت افراد باتجربه در آن امور قرار دهند.

بعضى از مورخين اين تجزيه را از جمشيد مى‏دانند امام _ع_ در عهديكه بمالك اشتر مرقوم داشته آن را امضاءفرموده و چنين نوشته‏اند - "واجعل لرأس كل امر من امورك رأسامنهم - و نيز در آن عهد نامه مرقوم فرموده " و اعلم ان‏الرعيه طبقات لايصلح بعضها الا ببعض و لاغنى ببعضها عن بعض فمنها جنود الله و منها كتاب العامه و الخاصه - ومنها قضاه العدل_96_"

مرحوم آيه الله نائينى نوشته‏اند: "اندراج تمام شعب وزارتخانه‏هاى حاليه و دول متمدنه در اصناف مذكوره ظاهراست "تا آنكه مى‏فرمايد "بعد از اين فرمايشات براى منتخبين بجهت رياست هر يك از اصناف مذكوره اوصافى اعتبارفرموده چنانچه مرحوم آيه الله العظمى سيدنا الاستاذ العلامه آقاى ميرزاى شيرازى غالبا بمطالعه اين فرمان مبارك وسرمشق گرفتن از آن مواظبت مى‏فرمود - همين طور تمام مراجع امور شرعى و سياسى هر كس باندازه مرجعيتش اين‏روش پسنديده را از دست نداده و اين فرمان مبارك را بنقل موثقين اروپائيان ترجمه‏ها نموده و در استنباط قوانين‏سرمشق خود ساخته‏اند كان لم يكن نشمارند_97_"

آنچه از اخبار و روايات استفاده مى‏شود اين است كه اسلام به وظائفيكه بعهده چند وزارت خانه است اهميت‏بيشترى مى‏دهد:

1- وزارت فرهنگ - جهل و نادانى منشأ تمام بدبختى‏ها است. جهل ملت بوظائف و حقوق عمومى سبب‏مى‏شود كه انسان آزادى خدادادى و مساواتش را در جميع امور - با همه، حتى زمامداران - را فراموش كند و جهل‏است كه سبب مى‏شود انسان بت پرست شود و بشريرا با خدا در صفات خاص خداوندى شريك بداند - جهل است‏كه انسان چاه را،  ذلت را عزت و ظلم را خدمت مى‏پندارد....روى اين اصل اسلام به تحصيل علم و دانش اهميت فوق‏العاده زيادى قائل است و در آيات و روايات بسيارى آنرا گوشزد مى‏كند. در روايات بى شمارى سفارش تحصيل علم تاآخر زندگى شده است و يا برعلماء فضيلت و برترى بر ساير افراد قائل شده - و يا مداد آنها را افضل از خون شهداءدانسته - و يا آنها را ميراث داران - پيامبران خلفاء رسول الله _ص_، امناء الرسل - شمرده است.

اسلام از تعليم هيچ علمى منع نكرده است - امام صادق _ع_ در مدت كمى كه اوضاع زمان را مساعد ديد، علوم‏زيادى حتى فيزيك و شيمى تدريس مى‏فرمود. و عده زيادى دانشمند در جميع علوم تحويل جامعه داد.

البته اسلام در كيفيت تعلم نظر خاصى دارد اولا: بايد در تدريس روشهاى اسلامى ملحوظ شود. ثانيا: كيفيت‏استعدا افراد سنجيده شده و هر دسته بيك سلسله از علوم مشغول شوند. امام صادق _ع_ كه در ميان شاگردانش دسته‏هائى بودند، براى هر علمى دسته ايرا كه استعدا فرا گرفتن آن را داشتند، انتخاب مى‏فرمود. مثلا دسته ايرا در روايات‏نهى شده است كه فلسفه بخوانند آنهائى هستند كه استعداد فراگرفتن اين علم را ندارند و خواندن مباحث اين علم‏موجب مى‏شود كه عقائد انحرافى پيدا كنند.

در اين صورت بر عهده وزارت فرهنگ است كه جمعى از متخصصين را جمع نموده و برنامه‏هاى خاصى بر مدارس‏تعيين كنند و نوباوگان را با روشهاى اسلامى تربيت نمايند.

متاسفانه وضع تعليم و تربيت جوانان ما و مدارس از ابتدائى تا آخرين مرحله بنحوى است كه با تربيت و تعليم‏اسلامى فرسنگها فاصله دارد. در مراتب بالا كه تعليمات اسلامى نيست و در مدارسى هم كه تعليمات دينى دارد غيراز اسم چيزى نيست و لذا در مدارس كسى با تعليمات دينى آشنائى پيدا نمى‏كند واينكه اخيرا ديده مى‏شود عده‏اى ازجوانان تحصيل كرده بدين گرويده‏اند مربوط به تماسهاى غير مدرسه‏اى آنان است و گرنه در مدرسه‏ها كسى با دين واسلام آشنا نمى‏شود، بلكه درست قضيه بعكس است وروى اين جهت جوانان متدين و علاقه‏مند به اسلام موردشكنجه و آزار قرار مى‏گيرند تا آنجا اگر در خانه جوان دانشجوئى، كتابهاى مذهبى پيدا شود مورد بازخواست و محاكمه‏قرار مى‏گيرد.

2- وزارت بهدارى: اسلام اهميت زيادى به صحت و سلامت و تندرستى آحاد ملت مى‏دهد و علم طب را يكى ازدو علمى كه مورد اهتمام اسلام است شمرده و حتى معالجه يك مريض را از عبادات بزرگ شمرده است، و تحريص وترغيب به پرستارى مريض و تهيه مقدمات معالجه امراض نموده و رهبران مذهبى خواص بسيارى از داروها رابيان‏فرموده‏اند و غذاهائى كه براى بيماران مضر است ذكر كرده‏اند.

از نظر اسلام وزارت بهدارى موظف است كه بيمارستانهاى مجهز تاسيس نموده و آنچه براى معالجه بيماران لازم‏است تهيه نمايد. جماعتى را بخواندن درس طب وادارد و جماعتى را براى پرستارى مريضها مهيا نمايد. و براى‏بيمارستانها جاهاى مناسب فراهم نمايد. و مراقبت شديد بر بيمارستانها داشته باشد تا آنكه اطباء و پرستاران با آنهاخوش رفتارى نموده و معالجات بر طبق ميزان صحيح باشد و براى پيش‏گيرى از امراض عمومى و غير عمومى‏وسائلى فراهم نمايد كه در وقت احتياج از آنها استفاده شود.

3- وزارت اقتصاد: دير زمانى است كه مساله اقتصاد اسلام را به ميدان مبارزه كشانده و از اين مكتب برنامه‏مى‏خواهد - عقب ماندگى اقتصاد كشورهاى اسلامى و شكست خوردن زيادى از برنامه‏هاى اقتصادى بلاد اسلامى‏باعث شده است كه اقتصاد اسلامى بصورت يك مساله پيچيده جلوه كند و از طرفى مخالفين اسلام هم مى‏گويندچطور مى‏توان از اسلام كه در 1400 سال پيش ظهور كرده و براى آن عصر، هم در جامعه عقب افتاده عربستان يك‏سلسله قوانين اقتصادى عرضه كرده است، انتظار داشت كه براى حل مسائل اين عصر برنامه داشته باشد!، در اين جابطور فشرده به قوانين اقتصادى اسلام اشاره مى‏نمائيم و تفصيل را موكول برساله جداگانه مى‏نمائيم زيرا اقتصادپيوسته جزئى از يك مكتب است مثلا براى شناختن اقتصاد كمونيسم بايد ايدئولوژى آنرا مورد مطالعه قرار دهيم.اقتصاد اسلام هم نتيجه يك جهان بينى خاص است پس شناخت صحيح اقتصاد اسلام مبتنى بر شناخت ايده ئولوژى‏اسلام است.

اصولا: اقتصاد اسلامى جزئى از سيستم حكومت اسلامى است همان حكومتى كه شكل آن بيان شد و روشن‏گرديد: حكومتى است كه در آن طبقات رنجديده و مستضعف و همه گروه‏هائيكه منافعشان زير پاى طبقه ثروتمند وحاكمه لگدمال شده است، به قدرت رسيده و از اين قدرت بعنوان يك امانت به نفع همه مردم بهره بردارى مى‏كند - وبا برنامه منظم امت را پله پله بسوى هدف اسلامى هدايت مى‏كند.

بنابراين اقتصاد اسلامى بدون حكومت اسلامى غير قابل تصور است ودر سابق بيان شد اهداف اقتصادى اسلام درچهارچوب روابط اقتصادى جامعه زندانى نيست، بلكه اسلام با آوردن قوانين اقتصادى اهداف سياسى و اجتماعى رانيز دنبال مى‏نمايد.

اسلام در عين آنكه مبارزه شديدى با قدرت اقتصادى كه عليه توده مردم است. مى‏نمايد و جبهه‏گيرى خاصى درمقابل قدرت اقتصادى "قارون" نموده و مالكيت مطلقه را از آن خدا مى‏داند، _رجوع شود بسوره قصص آيه 76 به بعد- سوره مائده آيه 17 -_ بطور كلى سلب مالكيت از انسانها نمى‏كند.

بقول يكى از نويسندگان _قرآن اين مسئله را با ظرافت خاص خود حل مى‏كند، خدا را بدون اجتماع آورده او رابانسان نزديك مى‏كند، بطوريكه بشر را خليفه الله مى‏نامند: _بقره آيه 30_ آنگاه قرآن توده‏هاى محروم را بر قدرتمندان‏مى‏شوراند و تنها اينان را بعنوان گروهى كه حق استفاده از اين مالكيت سپرده شده را دارند بر سميت‏مى‏شناسد...اسلام با حذف واژه مالكيت از اقتصاد چنانكه در بالا اشاره شد امكان بوجود آمدن طبقات را ريشه كن‏مى‏كند، تساوى مردم در جامعه اسلامى آنقدر بديهى است كه ذكر مجدد آن لزومى ندارد_.

اسلام مالكيت خاصه را امضا نموده و مردم را بحمايت از آن دعوت كرده است - زيرا اگر مالكيت ملغى شود، روح‏رقابت در مردم مى‏ميرد و كارهاى مثمر و بانتيجه انجام نميگيرد - و آن حب تملك كه ناشى از حب نفس است و ذاتى‏و سبب رغبت بكار است، بى اثر مى‏شود - و همچنين شارع مقدس اسلام در آزادى اقتصادى تاكيد مى‏كند زيراموجب باز بودن دست در ميدان عمل و زيادى اقتصاد تاكيد مى‏كند زيرا موجب باز بودن دست در ميدان عمل وزيادى ثروت مى‏شود. و تحريص بر كسب و الزام بكار نموده و كار را جهاد و شرف بحساب مى‏آورد و بر كاسب و كارگرعنوان "حبيب الله "و از اين قبيل القاب و صفات پسنديده اطلاق مى‏كند - و نهى شديد از بيكارى و تنبلى نموده ودولت را ملزم مى‏كند كه وسائل كار براى مردم فراهم نمايد و مقدمات آن را فراهم كند و حاكم و والى را ملزم نموده‏مراقب حالات مردم باشد و زندگى افراد را تحت نظر بگيرد و تفحص كند از حال بيچارگان دست‏گيرى نمايد ووسايل‏زندگى براى آنان فراهم نمايد. - و بهمين مناسبت ضمان اجتماعى را تشريع نموده است، يعنى دولت موظف است به‏كسانى كه عاجز از كسب هستند مصارف روزانه بپردازد - حتى اگر مسلمان نباشد - روزى حضرت امير _ع_ در بازاركوفه عبور مى‏فرمود پيرمردى را ديد گدائى مى‏كند، ناراحت شد و تعرض نمود، جواب دادند او يهودى است -فرمود: هر چه باشد بشر است در جوانى از او كار كشيديد حال كه پير شده او را رها نموديد؟ از بيت المال به او انفاق‏كنيد._98_

اسلام بعد از آنكه مالكيت مطلقه حقيقى را در همه چيز از آن خدا مى‏داند و مالكيت خاصه اعتبارى محدود را برانسانها امضاء نموده و برنامه منظم خاصى د رتحت قوانين و اصولى عرضه كرده است كه با به كار بستن آن قوانين تمام‏مشكلات حل مى‏گردد و ما به چند اصل اشاره مى‏كنيم:

1- اصل اشتراك در نيازمنديهاى عمومى

2- اصل اشتراك در ثروتهاى عمومى.

3- اصل اشتراك فقراء در اموال اغنياء

4- اصل انفاق و بخشش

5- اصل تعاون عمومى

6- اصل برادرى امت اسلام - تكافل اجتماعى-

7- اصل استقلال اقتصادى

................... حواشي .................

93_ سوره طه آيه 313029

94_ سوره طه آيه 36

95_ نهج البلاغه قسم دوم نامه 53

96_ نهج البلاغه قسم دوم نامه 53

97_ تنبيه الامه چاپ ايران ص 104

98_ وسائل الشيعه كتاب جهاد باب 19

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:29  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت10)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام

حكومت اسلامى بر دو اصل حريت و مساوات استوار است

حكومت اسلامى بر خلاف جميع اقسام حكومتهاى موجود جهان بعنوان ولايت و امانت دارى است و اساس آن‏روى دو اصل است: حريت و آزادى آحاد ملت از قيد بندگى حكام - و مساوات آنان با يكديگر و با شخص والى وحاكم در جميع امور عامه و احكام و قوانين مملكت دارى. و از آثار آن دو اصل حق مراقبت داشتن ملت و مسئوليت‏حاكم و متصدى امر است.

دليل و شاهد بر اين امور سيره پيامبر گرامى اسلام و حضرت امير و كلمات منقوله از آن دو بزرگوار و ساير ائمه‏معصومين _ع_ مى‏باشد.

حضرت امر_ع_ موقع تصدى حكومت فرماندارانى را كه عثمان تعيين كرده بود عزل فرمود، زيرا آنها قطع نظر ازعدم لياقت بيت المال را با واحد هزار و مليون با موافقت دربار خلافت تصاحب مينمودند و عماليكه باطراف اعزام‏مى‏فرمود، ملزم مى‏نمود كه بايد احياء حق بنمايند و در از بين بردن باطل كوشا باشند.

در يكى از نامه‏ها كه بعبدالله بن عباس نوشته چنين مرقوم مى‏دارد:

"فلا يكن افضل ما نلت فى نفسك من دنياك بلوغ لذةٍ او شفاء غيظ و لكن اطفاء باطل او احياء حق وليكن سرورك‏بما قدمت من ذلك و اسفك على ما خلفت _86_"

همت تو اين نباشد كه بلذتى از لذات دنيوى برسى و  يا كارى را كه خشم و ناراحتى تو را دفع مى‏كند انجام دهى‏بلكه كوشش كن در از بين بردن باطل و زنده نمودن حق.

ونيز حضرت امير _ع_ درباره ول خرجى هائيكه عثمان نموده و اموال را بكسان خود بدون استحقاق پرداخته بودچنين مى‏فرمايد:

"و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه‏اضيق_87_"

بخدا قسم تا قدرت دارم اموال را پس مى‏گيرم اگر چه بدانم كه اين پولها مهريه زنان شده زيرا در عدالت دست همه‏باز است و كسيكه عدالت بر او گران باشد جور و جفاء او سنگين‏تر است.

امام_ع_ در نامه بزياد بن ابيه كه خليفه عبدالله ابن عباس والى امام بر بصره بوده بعد از آنكه شنيده بود كه زياد اموال‏عمومى را بى رويه مصرف مى‏كنند، چنين نوشته‏اند:

"و انى اقسم بالله قسما صادقالئن بلغنى انك خنت من فى المسلمين شيئا صغيرا او كبيرا لاشدن عليك شده تدعك‏قليل الوفر ثقيل الظهر ضئيل الامر و السلام_88_"

بخدا قسم اگر بمن خبر برسد كه خيانت به بيت المال نموده‏اى و لو بمقدار خيلى كم، بحدى تو را در فشار قرارمى‏دهم كه دارائى تو كم شود بيچاره شوى كه قادر براداء نفقه خاندان خود نباشى و در بين مردم حقير و پست شوى.

امام _ع_ در جواب كسانيكه پيشنهاد مى‏كردند كه با عيان و بزرگان مقدار بيشترى از بيت المال را بدهد - تا آنكه آنهااو را در مقابل دشمن يارى كنند - چنين فرموده است:

"اتا مرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن و ليت عليه و الله ما اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما لوكان المال لى لسويت بينهم فكيف وان المال مال الله الاوان اعطاء المال فى غير حقه تبذيرو اسراف و هو يرفع صاحبه‏فى الدنيا و يضعه فى الاخره و يكرمه فى الناس و يهينه عندالله_89_"

ايا مرا امر ميكنيد كه طلب نصرت كنم باستم كردن بامت اسلام ؟

بخدا قسم نزديك او نميروم تا آخر دهر اگر اگر مال مال من ميبود بين مردم-همگان- بالسويه تقسيم ميكردم،تا چه‏رسد كه ماال من نيست ومال خدااست دادن مال به غير صاحب حق اسراف است واسراف پول دهنده را دردنيا بلندميكند ولى درآخرت ازمقامات عاليه پائين ميآورد ونزد مردم محترم ميكند ولى نزدخدا موهون ميسازد !

حضرت امير_ع_ درنامه به عثمان بن حنيف كه عامل حضرت بوده در بصره بعد ازآنكه شنيده وبود كه اودعوت‏شده به يك مهمانى واو اجابت نموده بود _ظاهراً آن مهمانى از قبيل مهمانهاى متداوله بوده است كه به افتخار رجال وشخصيتها برپا ميشود ودرآن، مهمانيها زياده روى ميشود_. نامه اعتراض‏آميز مرقوم ميدارد ودرضمن چنين مينويسد"الا وان لكل ماموم اماما يقتدى به ويستضى‏ء بنور علمه الاوان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه ومن طعمه بقرصيه‏الاوانكم لا تقدرون على ذلك ولكن اعينونى بورع واجتهاد وعفة وسداد "_90_

هر آينه هر مامومى امامى دارد كه به او اقتداء ميكند دراعمال ورفتار، واو چراغ راهش ميباشد هرآيينه امام شمااكتفاء نموده از مال دنيا بد وپيراهن كهنه، وازطعام دنيا بد وقرص نان، البته شماها نميتوانيد مانند من عمل كنيد ولكن‏يارى كنيد مرابه خيانت نكردن به اموال عمومى وزياده روى،نكردن- وباز درهمين نامه درجملاتى ميفرمايد: آيا من‏قانع بشوم باينكه بمن بگوئيد امير المؤمنين؟ در حاليكه شريك مردم درگرفتاريها روزگار نباشم يا پيشواى آنان درزندگانى سخت وناراحت كننده نباشم؟ نه من خلق نشدم تاآنكه از طعامهاى لذيذ دنيا مانند چارپايان بخورم- وازاين‏قبيل روايات بحدى زياد است كه اگر نگاشته شود خود نيازمند تاليف مستقلى است.

سيره پيامبر گرامى اسلام

وآنچه مورد اهميت است رفتار خود پيامبر است رفتار خود پيامبر اكرم _ص_ درزمان حكومت خويش است كه درجميع امور وموارد رعايت اين دواصل وركن اساسى را ميفرمود. براى نمونه دوسه مورد كه برحسب تواريخ وروايات‏از مسلمات است ومرحوم آية الله نائينى نيز در تنبيه الامه ذكر نموده است نقل ميكنيم :

1- قبل از بعثت حضرت رسول _ص_ زينب دختر آن بزرگوار بحسب ميل خديجه بابى العاص كه خواهر زاده‏خديجه بود شوهر داده شد. پس از هجرت در جنگ بدر ابى العاص اسير شد _ در جنگ اگر مشرك اسير شود يا كشته‏ميشود يا بايد فديه بدهد_ مسلمانان به واسطه آنكه تحت فشار مالى بودند اخذ فديه را اختيار نمودند، زينب زن ابى‏العاص كه درمدينه بود براى آزادى شوهرش گردنبند قيمتى كه ازمادرش بارث برده بود، فرستاد وپيغام داد چنانچه‏مسلمين موافقت كنند، اين گردنبند را به عنوان فديه قبول كنند ابوالعاص آزاد شود، پيغمبر باديدن گردنبند به گريه افتادومسلمانان هم آن را قبول كردند وابوالعاص آزاد شد. رسول الله _ص_ به ابى العاص فرمود: برو مكه زينب را بفرست‏مدينه. ابوالعاص با مخالفت قريش با خطرى كه اين كار داشت زينب را بمدينه فرستاد- وبه حكم اسلام اين زن وشوهرازهم جدا شدند- بعد ازآن قريش بواسطه درست كارى ابى العاص اموالى را براى تجارت به او دادند واو را به شام‏فرستادند در مراجعت مسلمانان اموال قريش را كه محارب ومشرك بودند گرفتند وبه مدينه آوردند،- ابوالعاص براى‏گرفتن اموال شبانه وارد مدينه شد وبه منزل زينب رفت ودر پناه زينب قرار گرفت- موقع نماز صبح زينب به مسجد آمدوبه مردم اعلام كرد كه من ابى العاص راپناه دادم_ ازمقررات اسلام است كه اگر فرد مسلمان مشرك محاربى را پناه دهدوبه ديگران اعلام نمايد، آن پناه رسميت پيدا ميكند_ پيغمبر اكرم _ص_ روبه مسلمانان كرد وفرمود: شنيديد سخن‏زينب را. عرض كردند بلى! فرمود من هم الان مطلع شدم حالا خود ابى العاص آزاد است ولى اموال فى‏ء مسلمين‏است كه آنها راتصاحب نموده‏اند، ميتوانند تصرف كنند وميتوانند باو برگردانند مسلمانان به ميل خود اموال را ردنمودند وابو العاص آنها را به مكه برد وبه صاحبانش تحويل داد وبعداً خود مسلمان شد .

2- در جنگ بدر هفتاد نفر از سران قريش اسير شدند مسلمانان بازوى آنها را به يك ريسمان بستند، از جمله آنهاعباس عموى پيغمبر وعقيل ابن ابى طالب و نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بودند، رسول اكرم _ص_ بعباس فرمود كه‏توپول دارى، فديه خود وبرادر زاده‏هايت را بپرداز وآزاد شويد .

عباس گفت: من اسلام آورده‏ام وقريش مرا مجبور به اين جنگ نمودندپيغمبر فرمود كه اگر واقعاً مسلمان باشى خداجزايت را ميدهد، ولى چون درظاهر اسلام نياورده بودى بحسب حكم اسلام بايد براى آزادى فديه بدهى، عرض كردپولهايى دارم كه بعنوان فديه قبول كنيد _يكصدو شصت مثقال طلا داشت_ پيغمبر فرمود آن به حساب نميآيد، ازآن‏پولى كه هنگام خروج از مكه نزد ام‏الفضل گذاشته‏اى بده.عباس براى سه نفر كه يكى عمو ودو نفر ديگر عموزاده‏پيغمبر بودند، هر كدام هشتصدو بيست مثقال طلا براى مسلمانان داد وآزاد شدند.

3- در موقع بيمارى روزى رسول الله_ص_ بمسجد تشريف آورده وفرمودند:امر حتمى پروردگار است كه ازهيچ‏ظلمى، هر كسى كه به كس ديگر بكند، نميگذرد، شما را به خدا قسم ميدهم كه هركس برمن حق ومظلمه داردبرخيزدوحق خود را بگيرد، چون اگر دراين دنيا به معرض قصاص درآيم بهتر است كه درروز قيامت قصاص شوم، مردى‏ازميان جمعيت بپا خواست عرض كرد درسفريكه از طائف مراجعت ميكرديد تازيانه به شتر ميزديد كه به من خورد،رسول اكرم دستور داد كه ازمنزل تازيانه راآوردند وبدست آن مردداد وخود در معرض قصاص قرار گرفت...

رفتار حضرت امير_ع_

به هر حال دوره حكومت حضرت منقضى شد خلفاء حكومت رابه دست گرفتند وبعد ازبيست وپنج سال كه‏حكومت بحضرت امير_ع_ منتقل شد وضع حكومت اسلامى ازمسير اصلى منحرف وازامانت دارى مبدل به مالكيت‏شده بود، اعيان واشراف قوم با نظر دربار خلافت اموال مسلمين را تصاحب نموده بودند ومقامات ادارى را به ناحق‏متصدى بودند، امام چاره نداشت جز آنكه حكومت را بگونه حكومت اسلامى بگرداند اين امر مستلزم آن بود كه‏انقلاب كند تابتواند نظام اجتماعى عادلانه رابرقرار نمايد، حضرت بايد مانند صدراسلام قيام كند تازه مسلمانان را باهدف اسلام آشنا سازد ومسلمانان مظلوم را نيرو بدهد وداد آنها رااز ظالمين بگيرد، همان نحو كه درخطبه شقشقيه كه‏قبلاً نقل كرديم فرمود كه قبول حكومت بواسطه اين بود كه خدااز علماء پيمان گرفته است كه برپرخورى ظالمين‏ومحروميت مظلومين صبر نكند ولذا دراولين خطبه بعد از تصدى حكومت چنين ميفرمايد:

"ذمتى بمااقول رهنيه وانابه زعيم... الا وان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعثت الله نبيه_ص_ والذى بعثه بالحق‏لتبلبلن بلبله ولتغر بلن غربله ولتساطن بسوط القدرحتى يعود اسفلكم اعلاكم واعلاكم اسفلكم وليسبقن سابقون كانواقصروا وليقصرن سباقون كانوا قصروا وليقصرن سباقون كانوا سبقواوالله ماكتمت وشمه ولا كذبت كذبه لقد نبئت‏بهذاالقام وهذااليوم"_91_

ذمه من عهده دار گفتار من است وخودم كفيل آن،.... ابتلاء امروز شما مانند ابتلاء بدو طلوع اسلام است كه دوباره‏برگشته به آن، خدايى كه پيغمبر رامبعوث نمود ودر حكومت من همه مختلط خواهند شدوهمه نحو كه باغربال آردگندم ازپوست آن متميز ميشود شماها از يكديگر تميز داده ميشويد_ كنايه ازاينكه بدون ملاحظه اختلاف طبقاتى همه‏را يكسان ميبينى فقط لايق رااز غير لايق ممتاز ميكنم_ وبانظر واقع بين واختيار شماها را مانند چيزيكه درديك‏ميجوشانند كه پايين وبالا ميشود-طبقه پايين رابالا مى‏برم وطبقه بالا را پايين مى‏آورم آنها كه نالايق‏اند وبيجهت‏متصدى مقام شده‏اند ازمقامشان عزلشان مينمايم كسانيكه لايقند ولى عقب افتاده‏اند وشغلى ومنصبى بآنها داده نشده‏جلو مى‏آورم.

رفتار خود حضرت هم درزندگى شخصى مانند رسول الله_ص_ درموقع حكومت بود، بسيار ساده زندگى ميكرد.طبرى روايت ميكند ازمتصدى بيت‏المال حضرت كه روزى امرالمؤمنين _ع_ وارد خانه شد ديد يكى ازدخترانش‏گردنبندى به خود آراسته وآن را مى‏شناخت وميدانست ازبيت‏المال است آنگاه قسم خورد اورا كيفر دهند _يعنى ولوپول درتحت اختيار من است ولى مال من نيست من امانت دارم وتصرفاتى كه به نفع مسلمين نباشد جائز نيست_.

مرحوم آيه الله نائينى در "تنبيه الامه " چنين فرموده كه درصدر اسلام استحكام اين دواصل ومسئوليت مترتبه برآنهابه جايى منتهى بود كه حتى خليفه ثانى باآن ابهت وهيبت به واسطه يك پيراهن كه از حله يمنى برتن پوشيده بود،چون قسمت آحاد مسلمين ازآن حله‏ها بدان اندازه نبود، درفراز منبر درباره آن مورد بازخواست قرار گرفت ودرجواب‏امر به جهاد لاسمعا ولا طاعه شنيد وبااثبات آنكه پسرش عبدالله قسمت خود را به پدرش بخشيد وآن پيراهن ازاين دوحصه ترتيب يافته است، اعتراض مردم برطرف شد وهم درموقع ديگر درجواب كلمه امتحانيه كه ازاو صادر شده بودلنقومك بالسيف استماع كرد وبچه اندازه ازاين درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود._92_

................... حواشي .................

86_ نهج البلاغه قسمت 2 نامه 66

87_ نهج البلاغه قسمت اول خطبه 15

88_ نهج البلاغه قسمت دوم نامه 20

89_ نهج البلاغه خطبه 126

90_ نهج البلاغه نامه 45

91_ نهج البلاغه خطبه 16

92_ تنبيه الامه چاپ ايران صفحه 16

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:27  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت9)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام

طرز حكومت اسلامى عاليترين اقسام حكومتها است

بهترين قسم حكومت، حكومت اسلامى است، زيرا در حكومت اسلامى قوانين مملكت دارى از طرف خداى‏تعالى وضع و بوسيله پيامبر اسلام بيان شده است.

زيرا اداره مملكت مبتنى بر دو اصل است:

1- برقرار كردن نظام عادلانه و رساندن هر ذى حقى بحق خود و جلوگيرى از ظلم و ستم افراد مملكت بيكدگر وتربيت توده مردم و حفظ مصلحت همگان.

2- جلوگيرى از مداخله بيگانگان و تدارك نيروى دفاعى و آمادگى جنگى و نگهبانى مرزها و...

كه در اصطلاح اهل شرع از آن تعبير بحفظ بيضه اسلام  و در اصطلاح سائر ملل تعبير بحفظ وطن مى‏كنند.

در شرع مقدس اسلام براى اقامه اين دو وظيفه مقررات و قوانينى جعل شده است كه آن قوانين را احكام سياسى‏مى‏نامند و همه از طرف خداوند آمده و بنفع ملت و مملكت جعل شده است. و روى همين اصل در حكومت اسلامى‏مجلس قانون گذارى مفهومى ندارد، بلكه در حكومت اسلامى قانون گذار خدااست و همه افراد - اعم از حاكم ومحكوم - تابع آن قانونند و حتى خود پيامبر گرامى اسلام از طرف خود حق عوض كردن قانونى را ندارد و در برابرقانون الهى همه مساويند. بنابراين قوه مقننه در حكومت اسلامى مفهوم ندارد بلكه فقط قوه مجريه دارد كه حاكم‏اسلامى داراى آنست بآن گونه كه بيان مى‏شود.

اگر گفته شود در مسائل جديد - مثلا بيمه كه اسلام صريحا در باره آن حرفى نزده است - قانونى را بخواهند درمملكت اسلامى اجراء كنند و افراد مملكت بيمه شوند قرار گذار آن قانون كى است؟

بايد گفت: در اسلام قوانين كليه جعل شده است كه از هر قانونى مجتهدين قوانين بسيارى را استخراج مى‏كنند.آنچه مجتهد از قوانين كليه در اسلام مى‏فهمد بر مورد تطبيق نموده و حكم آنرا مى‏فهمد و آن حكم قابل اجرا است.

 

شورى در اسلام

البته بعضى كارها در اداره مملكت پيدا مى‏شود كه خود آن كار به اعتبار عنوان خودش حكمى ندارد - و اگر آن كاربصلاح ملت و مملكت باشد بايد انجام پذيرد و اگر مضر بحال مملكت و ملت باشد، نبايد تحقق پيدا كند و حاكم‏اسلامى نمى‏داند بنفع است يا ضرر - مانند آنكه نداند با وضع فعلى مملكت آيا صلاح امت اسلامى است كه در نقطه‏مرزى خاصى راه آهن كشيده شود يانه؟ يا آنكه استخدام افراد يرا از مملكت خارجى مخصوص بصلاح امت است يانه؟ يا آنكه بودجه معينى دارد و نداند براى مملكت راه سازى بهتر است يا كار عام المنفعه ديگرى و امثال اينها دراينگونه موارد حاكم اسلامى بايد عده از صاحب نظران با ايمان و مطلع از اوضاع زمان را كه در برابر مصالح امت‏اسلامى از منافع شخصى خود مى‏گذرند و در امور رعايت مصالح نوعيه را مى‏نمايند، انتخاب نمايد و با آنها مشورت‏كند و آنچه راى اكثريت بود عمل نمايد.

همان گونه كه پيامبر گرامى اسلام در جنگ احد كه يكسال پس از جنگ بدر در سال سوم هجرت واقع شد، عمل‏فرمود...

در جنگ بدر مسلمانان پيروز شدند و هفتاد نفر از سران قريش را كشتند و هفتاد نفر از بزرگان آنان را اسير كردند -بعد از آن قريش و اعراب با آمادگى كامل حركت كردند، بعد از رسيدن خبر به پيامبر_ص_ حضرت اصحاب را جمع‏نمود و با آنان راجع باينكه چگونه با دشمن روبرو شوند مشورت فرمود، جمعى كه از پيروزى در جنگ بدر مغرور شده‏بودند، راى دادند كه از مدينه بايد بيرون رفت و در ميدان جنگ با دشمن مبارزه نمود و جماعتى كه خود پيغمبر از آنان‏بود راى دادند كه در مدينه بمانند و كوچه‏ها و خانه‏ها را سنگربندى كنند و اگر جنگ شدت پيدا كرد براى دفاع از اسلام‏و مسلمين زنان و كودكان هم وارد معركه شوند.

چون راى اكثريت اهل حل و عقد بر خروج از مدينه بود، پيغمبر اكرم بر خلاف راى خود تصميم به خروج گرفت ولباس رزم پوشيد و حركت كرد و در آن جنگ مسلمانان مغلوب شدند...

دليل براينكه اصل شورى از اصل مسلم اسلامى است _البته در مورديكه از جانب خدا وظيفه تعيين نشده باشد،بنابراين تعيين امام و خليفه با فرض تعيين خدا از اشتباهات بزرگ است_ با قطع نظر از عمل خود پيامبر گرامى اسلام‏آيات و روايات زيادى است - باين آيات و روايات كه نقل مى‏شود توجه نمائيد:

"فبمارحمه من الله لنت و لو كنت فظا غليظ القلب لانقضوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم فى الامرفاذا عزمت فتوكل على الله_72_"

اينگونه لطف و عنايتى كه بمردم مى‏نمائى از جهت رحمتى است كه خداوند تعالى بتو عنايت فرموده، اگر انسان‏خشن، بدخو و سخت دلى بودى مردم از دور تو پراكنده مى‏شدند، پس از لغزشهاى مسلمانان در گذر و طلب آمرزش‏از خدا بر آنان بنما - و در پيش آمدها و امور سياسى و رويدادهاى اجتماعى با آنان مشورت كن و هر تصميمى پس ازمشورت گرفتى بدون ترديد با توكل بخدا عمل كن.

"و الذين استجابوا الربهم و اقامواالصلاه و امرهم شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون_73_"

- اين آيه كريمه كه در وصف مردان باايمان است مى‏فرمايد: مردمان با ايمان كسانى هستند كه اوامر خدا را اجابت‏مى‏كنند و نماز را بپا مى‏دارند و كارهاى عمومى را بمشورت در ميان مى‏گذارند و از آنچه بآنها روزى داده‏ايم، انفاق‏مى‏كنند.

مشورت عبارت است از استخراج راى با مراجعه بعضى افراد ببعض ديگر.

بنابراين اين دو آيه كريمه مختص مى‏شوند بموارديكه حكم شرعى معين و معلوم نبوده - و يا اينكه صلاح و فسادعمل روشن نباشد كه احتياج به راى است.

و مصداق واضح آن مواردى است كه اشاره شد يعنى امور عامه و مسائل اجتماعى و سياسى.

ممكن است سئوال شود: از كجاى اين دو آيه كريمه استفاده مى‏شود كه پس از مشورت بايد براى اكثريت عمل‏نمود در جواب بايد گفت: اساسا مشورت در كارهاى اجتماعى كه ارتباط با عامه مردم دارد و صلاح و فساد آنها روشن‏نيست از امورى مى‏باشد كه بناى عقلاء عالم بر آن است و اين دو آيه امضاء همان بناء عقلاء است - بنابراين چون‏بناى عقلاء بر عمل براى اكثريت است و شارع مقدس اسلام هم از آن جلوگيرى نفرموده، معلوم ميشود نظر بنيان گذاراسلام، هم بانظر عقلاء عالم مطابق است.

"و الذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انا بواالى الله لهم البشرى فبشر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه‏اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب_74_"

خداوند در مقام مدح مومنين و اوصاف آنان چنين مى‏فرمايد: كسانيكه دورى ميجويند از طاغوت _هر متعدى ومعبود غير خدا_ و عبادت نمى‏كنند او را و به پروردگار جهان در عبادت و اطاعت رجوع مى‏كنند بشارت از آنان است،پس بشارت بده پيامبر من به بندگان من، كسانيكه گوش بحرفها مى‏دهند و آن كلام ورايى كه از همه بهتر است متابعت‏مى‏كنند، اينها كسانى هستند كه خداوند آنها را هدايت نموده و اينها دانايان روى زمين هستند.

از پيغمبر _ص_ روايت شده است: "مامن احد يشاور احد الاهدى الى الرشد_75_"

در موارديكه خير و شر عمل معلوم نيست و بايد با مشورت معلوم شود، فرموده است: هيچ كس مشورت نمى‏كندمگر آنكه خداوند او را هدايت و راهنمائى بر شد و خير و صلاح مى‏كند.

حضرت امير_ع_ در صفين خطبه انشاء فرموده، در حضور جمع كثيرى كه عدد آنها، دهها هزار نفر بوده است و درضمن خطبه چنين فرموده‏اند: "فلا تكلمونى بما تكلم به الجبابره و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل الباره و لاتخالطونى بالمصانعه و لا تطنوابى استثقالافى حق قيل لى و لاالتماس اعظام لنفسى فانه من استثقل الحق ان يقال له اوالعدل ان يعرض عليه كان العمل بهما عليه اثقل فلا تكفوا عن مقاله بحق او مشوره بعدل_76_"

با من مانند حاكم جابر سخن نگوئيد و آن گونه ايكه در برابر مردمان متكبر از سخن گفتن خوددارى مى‏كنيد از من درگفتن سخن  حق خوددارى نكنيد، با من با مجامله و ظاهر سازى رفتار ننمائيد و درباره من گمان بيجا نبريد كه گفتن‏سخن حق بر من سنگين باشد يا بخواهيد مرا به بزرگى تعظيم كنيد، زيرا كسيكه گفتن حق يا عرضه عدل بر او سنگين‏باشد عمل بآن دو بر او سنگين‏تر است پس، از گفتارى كه بحق باشد يا مشورتى بعدل، خود داراى ننمائيد.

بعد از قتل عثمان و بيعت مردم با حضرت امير_ع_ جماعتى از اعيان و اشراف كه از جمله آنها طلحه و زبير بودندبحضرت اعتراض نمودند كه چرا با ما د رامور عامه مشورت نميكنى؟ حضرت در جواب آنها فرمود:

"و لووقع حكم ليس فى كتاب الله بيانه و لافى السنة برهانه لشاورتكما_77_"

چنانچه پيش آمدى رخ داد كه حكم آن در كتاب خدا و سنت پيامبر _ص_ نبود باشما مشورت مى‏نمايم .

امام باقر _ع_ مى‏فرمايد كه از پيامبر اكرم سئوال شد: "ما الحزم قال مشاوره ذى الراى و اتباعهم_78_" سئوال شد "حزم‏چى است فرمود مشورت كردن با صاحبان راى و نظر و متابعت، نمودن آنان است. حضرت امير مى‏فرمايد:

"لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل و لا ميراث كالادب و لاظهير كالمشاوره" _79_

هيچ بى نياز كننده مانند عقل نيست و هيچ احتياجى مانند احتياج نادانى نيست - و هيچ ميراثى مثل ادب نيست وهيچ پشتوانه‏اى مانند مشورت نمودن نيست.

و امام مى‏فرمايد: "من استبد برايه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها_80_"

كسيكه مستبد براى خود باشد و بآراء ديگران اعتناء نكند هلاك ميشود كسيكه مشورت با مردان صاحب راى بكندشريك آنها شده است در عقلهاى آنان، يعنى از عقول و آراء آنان استفاده نموده است و روايات دراين باب بحدى زياداست كه استقصاء آنها در اين مختصر ميسر نيست.

بنابراين اصل مشورت از اصول مسلم اسلام است و پس از مشورت همان گونه كه پيامبر گرامى اسلام عمل فرموده،حتى مكرر به اصحاب مى‏فرموده است: "اشير و اعلى اصحابى_81_"

اصحاب من در امور اظهار راى بنمائيد - و حضرت امير _ع_ در كارهاى مملكتى در زمان حكومت مانند جنگ بامعاويه و غيره، با اصحاب و صاحب نظران مشورت مى‏فرمود، در عهد نامه بمالك اشترتوصيه مشورت فرموده است‏و بعد از مشورت براى اكثريت عمل مى‏فرمودند - حاكم اسلامى هم بايد مشورت نمايد و پس از آن براى اكثريت‏عمل كند و بناى عقلاء عالم برهمين است همان گونه كه قبلا اشاره شد.

اگر اعتراض شود: بنابر اعتقاد ما باينكه پيامبر گرامى اسلام_ص_ و حضرت امير _ع_ عالم بعواقب امور بوده‏اند وصلاح و فساد و خير و شر كارها را مى‏دانستند، چگونه مشورت مى‏كردند و برخلاف علم خود براى اكثريت عمل‏مى‏نمودند؟ مثلا پيغمبر اكرم ميدانست جنگ احد بصلاح امت اسلامى نيست، چرا مشورت فرمود و براى اكثريت‏عمل نمود و ديده شد كه در آن جنگ مسلمانان مغلوب شدند.

جواب داده مى‏شود پيامبر اكرم و همچنين امام در امور عامه دنيوى و قضاوت، از طرف خداوند موظف بوده‏اند كه‏بعلم حاصل از غير موازين طبيعى عمل ننمايند.

بعلاوه نظر بآنكه عمل رسول الله_ص_ حجت است براى ديگران و سرمشق آنان است، در همين مورد عمل برأى‏اكثريت نمودن براى اين است كه بيان يك قانون كلى و يك حكم الهى را عملا بفرمايد حاكم امت اسلامى نبايدخودسرانه و هر چه بنظرش رسيد عمل كند، بلكه بايد در اين امور از نظر صاحب نظران استفاده نمايد. براى همچومصلحت مهمى، مانعى ندارد در يك مورد خاصى هم بضرر تمام شود.

بعبارت ديگر در اين كار پيغمبر اكرم _ص_ در مقام تشريع مشورت است در امور عامه سياسى كه مصالح زيادى‏برآن مترتب مى‏شود و براى رسيدن مسلمانان بآن مصالح، مانعى ندارد كه يك ضررهم متحمل شوند. كسانيكه با آنان‏بايد مشورت بشود، عامه مردم كه اطلاع از امور ندارند نيستند، بلكه عده از كسانيكه صاحب نظر و راى و مطلع ومتدين و قوى الاراده، و در برابر مصالح امت اسلامى از منافع شخصى خود مى‏گذرند، بايد انتخاب گردند و با آنهامشورت شود -، همان گونه كه بناى عقلاء عالم برآن است و خود پيامبر گرامى اسلام وحضرت امير بر اين  روش‏بودند.

و رواياتى نيز بر اين مطلب دلالت دارد، حضرت امير در عهد نامه بمالك اشتر چنين مى‏فرمايد:

"و لاندخلن فى مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر و لاجبانا يضعفك عن الامور و لاحريصا يزين‏لك الشره بالجورفان البخل و الجبن والحرص غرائز شتى يجمعها سوء الظن بالله_82_"

با بخيل مشورت نكن كه او تو را مانع مى‏شود از احسان و مى‏ترساند از بذل و بخشش و با شخص ترسو مشورت‏نكن كه او باعث ضعف اراده تو مى‏شود- و با شخص حريص مشورت نكن كه او تزيين مى‏كند شدت حرص را با ستم‏بمردم - زيرا بخل و جبن و حرص صفات و غريزه‏هاى گوناگونى است كه جامع همه آنها سوء ظن بخدا است - امام‏صادق_ع_ در خبر معاويه بن وهب مى‏فرمايد"استشرفى امرك الذين يخشون ربهم_83_"

مشورت كن در امور با كسانيكه ايمان بخدا دارند و از خدا مى‏ترسند.

و نيز امام صادق در خبر حلبى مى‏فرمايد: "ان المشوره لا تكون الا بحدودها فمن عرفها بحدودها و الا كانت مضرتهاعلى المستشير اكثر من منفعتها له فاولها ان يكون الذى تشاوره عاقلا و الثانيه ان يكون حرامتدينا و الثالثه ان يكون‏صديقا مواخيا و الرابعه ان تطلعه على سرك فيكون علمه به كعلمك بنفسك ثم يسر ذلك و يكتمه - فانه اذا كان عاقلاانتفعت بمشورته و اذا كان حرا متدينا اجهد، نفسه فى النصيحه لك و اذا كان صديقا مواخيا كتم سرك اذا اطلعته على‏سرك فكان علمه به كعلمك به تمت المشوره و كملت النصيحه_84_"

مشورت حدودى دارد اگر كسى حدود آن را بفهمد خوب است و گرنه ضررش بر مشورت كننده زيادتر از منفعت‏آنست اول آن حدود اينست كسى كه با او مشورت مى‏كنى عاقل باشد - دوم آنكه آزاد مرد و دين دار باشد - سوم آنكه‏دوست تو و با تو مانند برادر باشد - چهارم آنكه او را از جهات پنهانى امر مطلع كنى بنحويكه او هم عالم بجهات شودمانند علم تو سپس او را مستور از غير كند - زيرا اگر عاقل باشد از مشورت باو نفع ميبرى و اگر آزاد مرد و بادين باشد_بنده هوى و هوس و شهوت و حرص و دنيا نباشد_ كوشش مى‏كند كه خير و صلاح تو را بگويد و اگر دوست صميمى‏تو باشد كتمان اسرار تو را مى‏نمايد - و با رعايت اين امور مشورت تمام و نصيحت كامل مى‏شود. و نيز امام صادق _ع_در خبر سليمان بن خالد مى‏فرمايد: "استشرالعاقل من الرجال الورع فانه لايامر الا بخير_85_"

مشورت كن با شخص عاقل متدين كه از خدا مى‏ترسد زيرا او امر نمى‏كند، مگر بخير.

البته اين قبيل روايات زياد است.

نتيجه بحث اين است كه قوانين مملكت دارى و برقرار نمودن نظام عادلانه بين مسلمين را خداوند تبارك و تعالى‏بيان فرموده بنابراين مجلس قانون گذارى بآن شكلى كه مرسوم است، در حكومت اسلامى نيست و براى كارهائيكه‏صلاح و فساد آن معلوم نيست مشورت را تشريع نموده آنهم با افراد خاصى نه عامه مردم.

و حاكم اسلامى را هم خود شارع مقدس اسلام تعيين نموده آنهم مجتهد متدين مطلع از امور و با اراده ايكه بدنيا ومافيها بنظر حقارت مى‏نگرد و همى جز رفاه مسلمين و برقرار نمودن نظام عادله ندارد و مطلع از زمان- مكان - آگاه‏بامور سياسى اقتصادى نظامى اجتماعى مى‏باشد.

................... حواشي .................

72_ سوره آل عمران آيه 159

73_ سوره شورى آيه 36

74_ سوره زمر آيه 18

75_ مجمع البيان ذيل آيه كريمه قبل

76_ نهج البلاغه خطبه 216

77_ شرح ابن ابى الحديد ج 7 ص 41

78_ المحاسن ص 600

79_ نهج البلاغه قسمت دوم ص 155

80_ نهج البلاغه قسمت دوم ص 184

81_ مقدمه ابن خلدون ص 206

82_ نهج البلاغه قسم دوم نامه 53

83_ محاسن برقى ص 601

84_ محاسن برقى ص 602

85_ محاسن برقى ص 602

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:24  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت8)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام

دمكراسى

قسم ديگر از حكومت حكومت دمكراسى است- اين قسم حكومت ايده‏آل همه روشنفكران است وبيشتر وياهمه كشورهاى متمدن جهان مدعى آن هستند كه نوعى ازحكومت دمكراسى را دارند وحقيقت اين حكومت راگفته‏اند عبارت است از "حكومت مردم برمردم " البته اين معنى جنبه تبليغى‏اش بر واقع مى‏چربد- زيرا بهر ترتيبى‏فرض شود هيئت حاكمه نميشود همه افراد ويا اكثريت باشند ولابد حكومت بدست اقليت خواهد بود.

ولذا بعضى ديگر اين گونه تعريف نموده‏اند كه دمكراسى حكومت مردم است يعنى هيئت حاكمه را مردم تعيين‏ميكنند،وجمعى آنرا اين گونه تفسير نموده‏اند كه حكومت دمكراسى حكومتى است كه براساس سه ركن مبتنى است:مساوات ،حريت برادرى !

واين قسم ازحكومت بر خلاف گمان عده‏اى از مخترعات اين زمانها نيست، بلكه از سابق بوده ودركلمات افلاطون‏سخن ازاين قسم حكومت بميان آمده است اصول حكومت دمكراسى عبارت است از:

ايجاد حكومت ملى براساس خواست واراده همه انسانهاى آزاد و انقراض نفوذهاى اجتماعى و اقتصادى ناشى ازامتيازهاى طبقاتى، برابرى همه انسانها در قوانين مملكتى، توزيع عادلانه قدرت و سرمايه‏هاى عمومى، بالاخره‏دخالت اراده ملت ومردم در تركيب پارلمانى، وضع قوانين، نظم اقتصادى، شكوفان شخصيت رهائى از تنگناهاى‏اقتصادى و شيوع رفاه اجتماعى و آزادى و بالاخره بارورى فعال قابليت‏ها و سجاياى مثبت آدمى است.

ملاحظه مى‏فرمائيد چه عبارات دلپذير و زيبائى است؟ ولى با توجه بآنچه خواهد آمد و ملاحظه وضع حكومتهاى‏موجود دمكراسى در جهان، تصديق خواهيد نمود كه "دمكراسى" فريبنده‏ترين كلمه ايست كه انسان شنيده است -بقول يكى از نويسندگان چنين بنظر مى‏رسد كه انسان اصطلاح دمكراسى را باين سبب شناخته است كه هرگز تحقق‏نيابد، ولى در لواى بشارتهاى آن "نامردمانه‏ترين " اعمال و دژخيمانه‏ترين روشها را اعمال كند. نظرى بتاريخ طرح‏انديشه دمكراتيك در غرب و وارسى آن بخوبى نشان مى‏دهد كه چگونه دمكراسى بهانه معقولى بوده است تاديكتاتورى بريده از هر نوع خصلت مردمى براريكه قدرت تكيه بزند و بنام مردم عليه مردم حكومت كند.

 

شكلهاى حكومت دمكراسى

حكومت دمكراسى اشكال گوناگونى دارد و هر شكل آن امتيازاتى را واجد است.

يك قسم آن "حكومت دمكراسى مباشرى است "به عبارت ديگر "دمكراسى محض" و آن عبارت است از اينكه‏مردم مستقيما قوانين را جعل كنند و حاكم را تعيين نمايند با اجتماع در مجامع عمومى - و بعضى نويسندگان اين قسم‏را بهترين قسم حكومت دمكراسى شمرده‏اند - هم اشكالاتى بآن نموده‏اند.

مهمترين اشكالات اينست كه اين عمل در شهرهاى بزرگ امرى غير ممكن است. و اينكه مردم عادى كه درك‏صلاح و فساد خود را نميكنند چگونه ممكن است راى بقانون بدهند و اينكه اكثريت مردم تحت تاثير قرار مى‏گيرند وخيلى زود تغيير عقيده مى‏دهند...

قسم دوم دمكراسى نيابى است باين نحو كه مردم نمايندگانى براى خود انتخاب مى‏كنند و آن نمايندگان حاكم راانتخاب مى‏كنند و قوانين مملكتى را جعل مى‏نمايند و اگر تغيير در قانون لازم باشد، آنها تغيير مى‏دهند و نظارت بركارهاى دولت دارند، بودجه مملكت به نظر آنان تنظيم و به مصرف مى‏رسد و كارهاى نمايندگان كار همه ملت‏محسوب است چون آنان به عنوان وكيل و نماينده ملت مراقب و مواظب كارهاى مملكتى مى‏باشند.

اين قسم از دمكراسى 2 نحو است يكى آنكه نمايندگان مجلس حق تصرف دارند بدون آنكه دولت حقى در عزل ونصب آنان داشته باشد.

و نوع ديگر آنكه مجلس شورى يك وسيله در دست رئيس دولت است، بهر نحو مايل باشد آنرا مى‏چرخاند و درحقيقت دستور اصلى را حاكم صادر مى‏كند و نمايندگان آلت دست او مى‏باشند، اين نحو دمكراسى قبل از انقلاب درفرانسه رايج بوده و در انگلستان نيز متداول بوده است.

و اين قسم از دمكراسى امتيازاتى بر قسم اول دارد، ولى نمونه هائى از فساد نيز برآن مترتب است.

اولا: اينكه نمايندگان نظر خودشان را مى‏توانند بيان كنند نه نظر آحاد ملت را، اساسا بنانيست در كارهاى مملكتى_فرض كنيد، ماده واحده‏اى را خواستند از مجلس بگذرانند_ اول نمايندگان با مردم تماس بگيرند و بروند مجلس نظرمردم را منعكس كنند، پس اختياريكه مردم دارند عبارت است از انتخاب نماينده بعد از او بكلى سلب اختيار از آنان‏مى‏شود و تمام اختيارات دست چند نفر معدود كه بعنوان نماينده مردم انتخاب شده‏اند مى‏باشد در اينصورت اين‏قسم از حكومت يك استبداد و ديكتاتورى دسته جمعى است و مفاسد آن اگر زيادتر از مفاسد ديكتاتورى فردى نباشدكمتر نيست چون در اين قسم مردم قانونا حق اعتراضى ندارند و نباشد كمتر نيست چون در اين قسم مردم قانونا حق‏اعتراضى ندارند و هيئت حاكمه هم خود را مسئول در برابر مردم نميداند.

و لذا "روسو" مى‏گويد: ملت انگليس تصور مى‏كند آزاد است و مختار ولى اشتباه محض است اين ملت فقط درموقع انتخاب نمودن نمايندگان آزادى دارند و بعد از آن بتمام معنى سلب آزادى از آنها مى‏شود و هيچ نحو تاثيرى دراداره مملكت ندارند.

ثانيا: در موقع انتخاب نماينده بدون ترديد محبوبيت و جنبه‏هاى عاطفى در انتخاب نماينده موثر است در نتيجه‏اشخاص لايق و صاحب راى و بصيرت كنار گذاشته مى‏شوند و افراد نالايق وارد معركه مى‏شوند و انتخاب مى‏گردند.

ثالثا مصارفيكه احزاب سياسى و مردمان متمول در موقع انتخابات مى‏كنند و وعده‏هائيكه صاحبان نفوذ مى‏دهنددر راى دادن مردم موثر مى‏افتد و روح دمكراسى را مى‏كشد و از بين مى‏برد.

قسم سوم از دمكراسى حكومتى است مركب از دموكراسى محض و دموكراسى نيابى باين نحو كه نمايندگانى رامردم انتخاب مى‏كنند كه ناظر بر اعمال دولت باشند ولى در بعضى امور مهم بمردم هم مراجعه مى‏شود و ملت حق‏عزل و كلاء را نيز دارند- و در تغيير دولت بلكه رئيس جمهور نيز بآراء ملت مراجعه مى‏شود.

اشكالات اين قسم هم از آنچه در دو قسم اول بيان شد ظاهر مى‏شود.

 

دو اشكال مهم بر حكومت دمكراسى

علاوه بر آنچه ذكر شد دو اشكال مهم و اساسى بر حكومت دمكراسى - بهر نحوى كه باشد- وارد است يكى آنكه‏اكثريت مردم ناقص و محتاج و غير كاملند با يك سخنرانى داغ و يك مشت كلمات بظاهر زيبا چنان تحت تاثير قرارمى‏گيرند كه هر چه سخنران بخواهد عمل مى‏كنند - و جمعى بحدى مادى و شكم پرست هستند كه بامختصر پول ويا يك نهار و شام چرب ايشان را تسليم مى‏كند و جمعى بحدى شهوت رانند كه با يك نگاه محبت‏آميز زنى عقيده شان‏عوض مى‏شود. اساسا اكثر مردم كه غير عالمند و نادان و نميتوانند خير و شر را تشخيص دهند چطور ممكن است‏براى آنها در مقابل اقليت دانا و بصير و صاحب راى اهميت داد و او را مقدم داشت - يكى از نويسندگان مى‏نويسد: امااكثريت و تقدم آن بر اقليت ممتازه، اين قضيه در هيچ علمى از علوم قديم و جديد از رياضى و طبيعى و ادبى و منطق وفلسفه و علوم شرعى و كتب آسمانى دليلى ندارد، بلكه دليل برعكس آن قائم است زيرا كه اقليت ممتاز يعنى راى‏قليلى كه برهان بر صحت آن اقامه شود راجح است بر اكثريت بى دليل و لذا مونتسكيو در فصل چهارم از كتاب سوم‏روح القوانين مى‏نويسد: در دنيا حكومت دمكراسى بمفهوم و اقعى آن وجود نداشته و نخواهد داشت.

و در قرآن و روايات هم اكثريت بمثابه افرادى ناآگاه معرفى شده‏اند. اشكال ديگر اينكه در صورتيكه جامعه متوقف‏و ناآگاه باشد و اگر بنا باشد اين جامعه بسعادت برسد، بايد برنامه‏هاى انقلابى بمرحله اجراء درآيد، معتقدات خرافى‏از بين برود، طرز تفكرها عوض شود، روابط اجتماعى منحطى كه دارد تعبير كند، بالاخره يك دمكراسى متحرك‏تربيت كننده برقرار شود. در چنين حكومتى اگر مراجعه بمردم ملاك باشد حتما اكثريت بكسى راى نمى‏دهد كه باعادات و عقائد و شيوه زندگى بخش مخالف است.

پس اگر هم حكومت دمكراسى خوب باشد، در اين قبيل حكومتها حكومت دمكراسى صحيح نيست.

و چون برنامه‏هاى اسلام همه انقلابى و يا رعايت جانب عقل طراحى شده و غالبا با مشتهيات نفسانى افراد و لذات‏حيوانى آنان مغاير است لذا نمى‏شود حكومت اسلامى دمكراسى باشد اينها همه مربوط به دول پيشرفته به اصطلاح‏متمدن است كه حقيقتامفيد باعتناء به آراء حقيقى مردم هستند اما در ممالك عقب افتاده كه گاهى مى‏شود يك مامورهزارها راى در اوراق انتخاباتى نوشته و دور از چشم مردم بصندوق راى مى‏ريزد بگونه‏اى كه در بعضى كشورهاى‏شرقى و اسلامى معمول است - حكومت دمكراسى معنى ندارد.

بنابراين حكومت دمكراسى باشكال مختلفه آن صحيح نيست، خواه بشكل نظام سلطنتى باشد و خواه جمهورى

بعلاوه در رژيم سلطنتى، شاه ماداميكه قدرت و نيرو در اختيار او است و يا قدرتهائى كه وجود او را به نفع خودتشخيص مى‏دهند از او حمايت مى‏كنند، حكومت در دست او و يا خاندانش باقى است و هر موقع كه قوى‏ترى پيداشد بساط او برچيده مى‏شود و در هر دو صورت خدمت به مردم تلف نكردن اموال عمومى مطرح نيست. هر مقدارتشريفات امپراطورى و جاه و جلال آن زيادتر بشود تاثيرى در بقاء و يا از بين رفتن حكومت او ندارد.

بنابراين پادشاه‏ها براى حفظ مقام نه تنها مجبور نبوده‏اند بمردم و مملكت خدمت كنند بلكه همواره دستگاه‏حكومت را بنفع خود تقويت كرده و كسانيرا كه احساس خطر از ناحيه آنان براى مقام خود مى‏كردند، از بين برده‏اند.

بگفته افلاطون يك شاه خوب فطرتا آنقدر كمياب است كه خيلى بندرت اتفاق مى‏افتد كه طبيعت و تصادف دست‏بهم داده چنين شخصى را بتخت بنشانند و با در نظر گرفتن اينكه طرز تربيت فرزندان آنها حتما آنها را فاسد مى‏كند، ازيك عده اشخاصى كه يكى بعد از ديگرى براى شاه شدن تربيت شده‏اند هيچگونه اميدى نبايد داشت، اغلب آنها يادر موقع بتخت نشستن شرير هستند، يا بعد چنين مى‏شوند؟!_67_

مونتسكيو مى‏نويسد: پادشاهان ميل دارند مستبد و مطلق العنان باشند و بآنها گفته نشود بهترين وسيله براى رسيدن‏باين مقصود جلب محبت و علاقه ملت است و بدبختانه آنها هميشه اين نصائح را مسخره تلقى مى‏كنند زيرا نفع‏شخصى ايشان اين است كه ملت ضعيف و بيچاره باشد تا هيچوقت نتوانند در مقابل آنها مقاومتى ابراز دارند _68_

بنابراين حكومت استبدادى بدترين شكل حكومت و بعد از آن رژيم سلطنتى و پس از آن رژيم جمهوريت است.

 

حكومت ارستقراطى

اما حكومت ارستقراطى _69_ كه عبارت است از حكومت اقليت ممتاز از حيث نسب يا دين ياقشون و يا فرهنگ ودانش - بعقيده افلاطون و ارسطو اين قسم از حكومت بهترين اقسام حكومت است بشرط آنكه هيئت حاكمه بإے؛__ي‏قانصاف و مروت باشد و مصلحت عامه را منافع شخصى مقدم بدارد.

اين قسم از حكومت نيز معايبى دارد، اولا اينكه چنين افرادى را مردم چه راهى براى تشخيص دارند؟ يعنى از كجامعلوم شد كه مصالح توده مردم را مقدم مى‏دارند و ثانيا صرف امتياز در نسب و يا فرهنگ و يا قشون كافى براداره‏مملكت و جعل قوانين و مقررات نيست - و ثالثا امتياز به نسب و مقام چطور سبب مى‏شود بر تقدم؟ آيا اين تبعيض‏طبقاتى نيست.

 

حكومت توده‏اى - كمونيسم -

حكومت توده‏اى را بعضى از اشكال حكومت دمكراسى شمرده‏اند، ولى بنظر ما اين حكومت قطع نظر از اينكه‏اساسش بر مخالفت با اديان و دستوراتش همه‏اش بر خلاف مذهب و دين است فرضا اگر جامعه غير متدين بدين هم‏باشد باز اين طرز حكومت بدترين طرز حكومت است زيرا اولا در حكومت توده‏اى و كمونيست شخصيت فرد منظورنيست و فرد مستهلك در اجتماع است و بدون توجه بآمال و عقايد افراد دولت آنان را بهرجا كه اراده كند مى‏كشاند وافراد هيچ گونه آزادى در فكر و در قول ودرعمل، ندارند.

استالين مى‏گويد: آزادى دادن بافراد مساوى است با اينكه ما دشمنان خود را مسلح نموده و بآنها نيرو و قدرت‏بدهيم كه نظام كمونيستى را از بين ببرند.!

و باز در جاى ديگرى گفته است بگذاريد باصراحت بگويم مرام كمونيستى با حريت و آزادى فردى مخالف است وآزادى بافراد دادن معنايش وسيله دادن براى از بين رفتن مرام است_70_

در حكومت كمونيستى فقط افراد حزب حق تصدى مقامات ادارى را دارند و براى انتخابات هم اگر مراجعه به‏افراد بشود آنان مجبورند به شخصى كه حزب معين كرده است راى بدهند - و اگر كسى بخواهد شغل ادارى بگيرد اول‏بايد داخل حزب شود و او را امتحان نمايند، در صورت اطمينان بوفا دارى و ايمان بمرام و مسلك، او را در حزب‏مى‏پذيرند بعد از آن شغلى باو داده مى‏شود.

در رژيم كمونيستى، افراد حق انتخاب شغل آزاد مانند تجارت و زراعت و ساير حرفه‏ها را ندارند و نيز حق اختيارمسكن معينى را ندارند، بلكه دولت مسكن و شغل افراد را تعيين مى‏كند و افراد در حكومت كمونيستى اختيار انتخاب‏علم و دانش خاصى را هم ندارند و آموزش بعضى علوم، مانند علوم دينى در دانشگاهها و مدارس آنها اكيدا ممنوع‏است.

مطبوعات و جرائد مجبورند آنچه را حزب دستور مى‏دهد بنويسند و هيچ گونه آزادى قلم در ميان آنها وجودندارند.

ابراز نظريه سياسى در آن مرام و حكومت، در صورتيكه مخالف نظريه سياسى حزب باشد، از جرائم بزرگ‏محسوب مى‏شود حتى نوشته‏اند كه در يك زمان در روسيه بيست و چهار ميليون متهم سياسى در زندانها بسرمى‏بردند.

و زندانها هم توام با اعمال شاقه بوده است و رياست زندانيان سياسى را هم تبهكاران حرفه‏اى بعهده داشتند_71_

 

طرز حكومت اسلامى عاليترين اقسام حكومتها است

بهترين قسم حكومت، حكومت اسلامى است، زيرا در حكومت اسلامى قوانين مملكت دارى از طرف خداى‏تعالى وضع و بوسيله پيامبر اسلام بيان شده است.

زيرا اداره مملكت مبتنى بر دو اصل است:

1- برقرار كردن نظام عادلانه و رساندن هر ذى حقى بحق خود و جلوگيرى از ظلم و ستم افراد مملكت بيكدگر وتربيت توده مردم و حفظ مصلحت همگان.

2- جلوگيرى از مداخله بيگانگان و تدارك نيروى دفاعى و آمادگى جنگى و نگهبانى مرزها و...

كه در اصطلاح اهل شرع از آن تعبير بحفظ بيضه اسلام  و در اصطلاح سائر ملل تعبير بحفظ وطن مى‏كنند.

در شرع مقدس اسلام براى اقامه اين دو وظيفه مقررات و قوانينى جعل شده است كه آن قوانين را احكام سياسى‏مى‏نامند و همه از طرف خداوند آمده و بنفع ملت و مملكت جعل شده است. و روى همين اصل در حكومت اسلامى‏مجلس قانون گذارى مفهومى ندارد، بلكه در حكومت اسلامى قانون گذار خدااست و همه افراد - اعم از حاكم ومحكوم - تابع آن قانونند و حتى خود پيامبر گرامى اسلام از طرف خود حق عوض كردن قانونى را ندارد و در برابرقانون الهى همه مساويند. بنابراين قوه مقننه در حكومت اسلامى مفهوم ندارد بلكه فقط قوه مجريه دارد كه حاكم‏اسلامى داراى آنست بآن گونه كه بيان مى‏شود.

اگر گفته شود در مسائل جديد - مثلا بيمه كه اسلام صريحا در باره آن حرفى نزده است - قانونى را بخواهند درمملكت اسلامى اجراء كنند و افراد مملكت بيمه شوند قرار گذار آن قانون كى است؟

بايد گفت: در اسلام قوانين كليه جعل شده است كه از هر قانونى مجتهدين قوانين بسيارى را استخراج مى‏كنند.آنچه مجتهد از قوانين كليه در اسلام مى‏فهمد بر مورد تطبيق نموده و حكم آنرا مى‏فهمد و آن حكم قابل اجرا است.

................... حواشي .................

66_ نهج البلاغه خطبه 192

67_ كتاب روح القوانين كتاب سوم فصل ششم

68_ همان كتاب در همان فصل.

69_ مصادر بحث در اين قسم از حكومت - مبادى العلوم السياسيه ص 324 و 325

70_ النظام الشيوعى ص 41

71_ النظام السياسى فى الولايات المتحده ص 309

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:22  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت7)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام

حاكم اسلامى بايد خلاف فرمان الهى عمل نكند.

6- حاكم اسلامى بايد عادل باشد واجبات را انجام دهد و از محرمات اجتناب نمايد. بعبارت ديگر بدستورات‏الهى عمل كند و اگر چنين نباشد مسلط شدن او برنواميس مسلمين و ثروتهاى عمومى و ساير وظائف حكومت‏خيانت بامت اسلام است و موجب مى‏شود كه مسلمانان بروز سياه بنشينند، زيرا طبعا چنين كسى در مقابل هواهاى‏نفسانى و لذات حيوانى از اينكه مصالح ملت را زير پابگذارد امتناعى ندارد شما ملاحظه مى‏نمائيد چه بدبختى‏ها وتنزل و انحطاطى نصيب مسلمانان شده از زمامدارى كسانى كه تقوى وعدالت نداشته‏اند.

بهرحال رواياتى از ائمه طاهرين رسيده است كه اين شرط را از اساسى‏ترين اموريكه در حاكم معتبر دانسته‏اندسليمان ابن خالد از امام صادق _ع_ روايت مى‏نمايد " اتقواالحكومه فان الحكومه انما هى للامام العالم بالقضاء العادل‏فى المسلمين كنبى او وصى نبى" _43_

به پرهيزيد از حكومت زيرا زمامدارى و حكومت فقط از آن كسى است كه عالم باحكام الهى باشد و عادل در بين‏مسلمين مانند پيامبر يا وصى پيامبر.

حضرت امير_ع_ در ضمن خطبه چنين مى‏فرمايد "و قد علمتم انه لا ينبغى ان يكون الوالى على الفروج و الدماء والمفانم و الاحكام و امامه المسلمين البخيل فتكون فى اموالهم نهمته - و لاالجافى فيقطعهم بجفائه و لاالحائف للدوال‏فيتخذقومادون قوم و لاالمرتشى فى الحكم فيذهب بالحقوق و يقف به دون المقاطع و لاالمعطل للسنه فيهلك‏الامه_44_ " يعنى شما مردم خوب مى‏دانيد كه سزاوار نيست كسيكه برنواميس و نفوس و ثروتهاى ملت و دستورات وقوانين الهى و پيشوائى مسلمانان ولايت پيدا مى‏كند، بخيل باشد.

و نيز نبايد جاهل باشد زيرا جاهل ملت را گمراه ميكند.

و همچنين نبايد خشن و جفاكار باشد تا بواسطه جفاى او مردم با او قطع مراوده كنند.

و نبايد كسى باشد كه اموال مسلمين را حيف و ميل مى‏كند.

و رشوه خوار نبايد باشد تا اينكه حقوق مردم را پايمال ننمايد.

و كسيكه سنت و قانون الهى را تعطيل مى‏كند نباشد و گرنه موجب نابودى امت ميشود، البته اين خبر دو موضوع رابيان مى‏كند: يكى علم و ديگرى عدالت...

امام باقر_ع_ مى‏فرمايد"قال رسول الله لاتصلح الامامه الالرجل فيه ثلاث خصال ورع يحجزه عن معاصى الله و حلم‏يملك به غضبه و حس الولايه على من  يلى حتى يكون لهم كالاب الرحيم" _45_

پيغمبر فرموده است: امامت و پيشوائى و رهبرى مسلمين شايسته نيست مگر بر كسيكه سه خصلت را واجد باشد:تقوى و ورع كه او را از نافرمانى خدا باز دارد و حلمى را واجد باشد كه در صورت غضب بتواند خودش را حفظ كند وحس اداره ملت را دارا باشد تا آنكه نسبت بآحاد ملت در حكم يك پدر مهربان باشد.

حضرت سيد الشهداء_ع_ در خطاب باهل كوفه مى‏فرمايد: فلعمرى ماللامام الاالحاكم بالكتاب القائم بالقسط والدائن بدين الله الحابس نفسه على ذات الله_46_

نيست امام مگر كسيكه حكم بكتاب بنمايد و با مردم بعدالت رفتار كند و متدين باشد.

امام حسن_ع_ در خطبه‏اى مى‏فرمايد: "انما الخليفه من سار بكتاب الله و سنه نبيه_47_"

نيست خليفه غير از كسيكه بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر عمل نمايد.

ابوخديجه راوى مورد اعتماد از امام صادق _ع_ روايت نموده "قال اياكم اذا وقعت بينكم خصومه او تدارى فى‏شى‏ء و من الاخذو العطاء ان تحاكموا الى احد من هولاء الفساق" _48_كه در اين روايت امام_ع_ نهى مى‏فرمايد كه درموارد دعاوى حقوقى و جزائى بفاسق رجوع شود.

و بهمين مضمون چند روايت ديگر نيز وارد شده است.

بعلاوه آيه كريمه "لا تركنوا الى الذين ظلموا_49_" بر اين معنى دلالت دارد، زيرا فرد شاخص و روشن ركون به ظالم،سپردن امور ادارى و كشورى به ستمكاران است.

 

شايستگى ركن اساسى است

7- حاكم و والى مسلمانان بايد لياقت و شايستگى داشته باشد صاحب راى و بصيرت در تدبير امور و برقرار نمودن‏نظام عادلانه و حفظ امن بلاد از شراشرار باشد، شجاعت وقوت قلب داشته باشد تا بتواند در مقابل دشمنان دين اعم‏از داخلى و خارجى استقامت نمايد.

زيرا مقصد اصلى و غرض از جعل منصب حكومت بر شخص يا صنفى همان نحو كه حضرت امير_ع_ در خطبه‏شقشقيه _50_فرموده و حضرت سيدالشهداء هم در خبر تحف العقول _51_بيان نموده، انجام وظيفه اجراى احكام وبرقرارى نظام عادلانه اسلام است و گرفتن داد مظلوم از ظالم و صرف ثروتهاى عمومى در موارد قانونى و امثال اينهااست.

بنابراين حاكم بايد واجد صفات و خصال ذكر شده باشد تا آنكه اين مهم و مقصد و هدف عالى بخوبى انجام يابد.

بلكه از اخبار و روايات استفاده مى‏شود كه هر كس لايق‏تر و شايسته‏تر و استقامت او در مقابل ناملايمات زيادتراست، مقدم بر ديگران مى‏باشد، حضرت امير_ع_ فرموده است:

"ان احق الناس بهذا الامر اقومهم عليه_52_":

سزاوارترين افراد باين امر _حكومت اسلامى_ كسى است كه استقامت او زيادتر است.

از پيامبر گرامى اسلام روايت شده كه فرموده‏اند: "من استعمل عاملا من المسلمين و هو يعلم ان فيهم من هو اولى‏بذلك منه و اعلم بكتاب الله و سنهة نبيه فقد خان الله و رسوله و جميع المسلمين_53_"

فرموده است اگر كسى عاملى از بين مسلمانان براى تصدى كارى از كارهاى مملكتى تعيين كند در حاليكه ميداند كه‏شخص شايسته‏تر و دانشمندتر از او در بين مسلمين وجود دارد اين كسى بخدا و پيامبر و جميع مسلمين خيانت كرده‏است.

گويا نظر در اين روايت و امثال آن باين باشد كه منصب حكومت و ساير مناصب اداره مملكت از امانات است وخداى تبارك و تعالى امر فرموده امانت باهلش واگذار گردد و اگر بغير اهل داده شود، خيانت است و چون اين امانت ازطرفى مربوط به خدا و پيامبر است و از طرفى مربوط بجميع مسلمين - چون بنفع آنان قرار داده شده - اگر غير اهل‏متصدى شود، خيانت به همه است.

البته اين خبر در مورد تعيين عامل مى‏باشد ولى حكم مقام به اولويت از آن فهميده مى‏شود.

از رسول گرامى اسلام نقل شده است: "من تقدم على قوم من المسلمين و هويرى ان فيهم من هو افضل منه فقدخان الله و رسوله و المسلمين " _54_

كسيكه پيشرو گروهى از مسلمانان بشود در حاليكه ميداند كه شايسته‏تر از او در بين مردم هست - چنين شخصى‏خيانت بخدا و پيغمبر و جميع مسلمانان نموده است.

از حضرت امير_ع_ نقل شده است "و لا تقبلن فى استعمال عمالك و امرائك شفاعه الا شفاعه الكفائه والامانه" _55_

براى تصدى فرماندار و امير غير از لياقت و شايستگى و امانت دارى چيز ديگرى را ملاك قرار نده و روايات ديگرى‏قريب باين مضمون رسيده است كه براى اختصار نقل نميشود.

 

حاكم نبايد حريص بمقام باشد

8- حاكم ووالى نبايد حريص بر تصدى اين مقام باشد و علاقه بآن داشته باشد مگر براى اجراء احكام الهى و حفظبلاد مسلمين و برقرار نمودن نظام عادلانه، همان گونه حضرت امير_ع_ در خطبه شقشقيه _56_ فرمود كه ارزش اين مقام‏در من از آبى كه از دماغ بز بيرون مى‏آيد كمتر است - و يا حضرت سيدالشهداء فرمود كه خود مقام ارزشى ندارد ولى‏فعاليت من براى گرفتن آن بخاطر حفظ دين و اجراء قوانين اسلام و امنيت مسلمانان است_57_

رسول الله _ص_ مى‏فرمايد: "انا والله لانولى هذا العمل احدا ساله اواحدا حرص عليه" _58_

بخدا قسم ماكسى را باين كار منصوب نمى‏كنيم كه خود او داوطلب آن باشد _بواسطه علاقه بآن مقام_ و يا كسيكه‏حريص برآن باشد.

حضرت امير_ع_ در جواب عبدالله بن عباس كه وساطت نموده بود تا امام استاندارى بصره و كوفه را به طلحه وزبير واگذار كند، فرمود: "و يحك ان العراقين بهما الرجال و الاموال و متى تملكار قاب الناس يستميلا السفيه بالطمع ويضربا الضعيف بالبلاء و يقوبا على القوى بالسلطان و لو كنت مستمعلاً احداً الضهره و نفعه لاستعملت معاويه على‏الشام و لو لا ماظهر لى من حرصهما على الولايه لكان لى فيهما راى" _59_

واى برتو در كوفه و بصره مردم مسلمان و اموالشان موجود است و زمانيكه اين دو نفر متصدى مقام ولايت شدندمردم نادان را با پول مى‏خرند و ناتوانان را با شكنجه و آزار ساكت مى‏كنند، مردمان قوى را با قدرت و نيرو تسليم‏مى‏نمايند، من اگر بنا بود در دادن منصب حساب ضرر و نفع خود را بكنم معاويه را فرماندار شام مى‏كردم - و تمام‏نزاعها از بين مى‏رفت - بلى اگر حرص اين دو نفر به مقام نبود ممكن بود آنها راولى قرار دهم.

9- يكى از شرايط معتبر حاكم مرد بودن است - دليل آن قطع نظر از آنكه در اخباريكه حكومت را بر علماء قرارداده تعبير به "رجل" نموده پاره‏اى از روايات صريحا بر اين معنى دلالت مى‏كند، جمعى از امام باقر_ع_ روايت كرده‏اندكه "قال ليس على النساء اذان و لااقامه الى ان قال و لاتولى المرئه القضاء و لا تلى الاماره و لاتستشار_60_"

امام فرموده بر زنها اذان و اقامه واجب نيست - بعد چند امر ديگر مى‏فرمايد تا آنكه مى‏گويد - زن نمى‏تواندمتصدى منصب قضاوت شود و نمى‏تواند حاكم و امير گردد - و مورد شور - در امور سياسى - قرار نمى‏گيرد.

روايت شده است از پيامبر گرامى اسلام "لا يفلح قوم ولتهم امرئه _61_"

رستگار نميشوند جماعتى كه زنانشان بر آنها حكومت كنند - و روايات ديگرى قريب باين مضمون رسيده است،شايد راز اعتبار اين شرط اين باشد كه به حسب غالب جنبه عاطفى زن بيشتر است از جنبه عقلانى او و در حكومت‏گاهى ضرورت ايجاب مى‏كند كه خشونت بخرج داده شود و زن نمى‏تواند چنين باشد _62_

 

طرز حكومت اسلامى

فصل چهارم دربيان طرز حكومت اسلامى دراسلام وكيفيت اداره مملكت است .

فلاسفه قديم حكومتها راباقسامى تقسيم كرده‏اند وآن تقسيمات به واسطه اختلاف نظر تقسيم كننده مختلف است‏وشايد نخستين كسيكه حكومتها را تقسيم‏بندى كرده افلاطون باشد.

افلاطون حكومت رابسه قسم تقسيم كرده: رژيم پادشاهى -جمهورى -ارستقراتى- كه رژيم اخير عبارت است ازاينكه نظام بدست اقليت باشد، بشرط آنكه ازطبقات ممتاز باشد وخود افلاطون معتقد بوده است كه‏اين قسم بهترين‏طرز حكومتها مى‏باشد.

ارسطو نيز اين قسم راقبول نموده وتوضيحاتى برآن افزوده است.

وبعداز آن دوفيلسوف اقسام ديگرى درحكومتهاى عالم پيدا شدو بحسب غالب حكومت بگونه رژيم پادشاهى‏بوده آنهم بگونه ديكتاتورى واستبداد- ودراين قسم ازحكومت حاكم خود را مالك مملكت وآنچه درمملكت است‏ميداند- وتوده مردم رانيز برده خود مى‏پندارد- وهمه را درراه شهوات ولذات حيوانى خود صرف مى‏نمايد.

بعبارت ديگر آنچه ملت داراست بملك حاكم درمى‏آيد- هركه رادر راه اين غرض عمل كند مقرب مى‏گرداند وهركس خلاف آن رفتار نمايد ازمملكت اخراج يا اعدام ميشودويابزندان ميرود !وكسى هم حق اعتراض ندارد واگر هم‏سوال شود جواب داده ميشود مصالح عاليه مملكت مقتضى چنين كارى است ودر ثروت‏هاى عمومى هم اعم اززيرزمينى وغيره ونوع تصرفى بخواهد مى‏نمايدو بهر كس كه اراده‏اش تعلق گرفت بدهد مختار است وهركس را كه بخواهدممنوع از انتفاع بنمايد، آزاد است .

ودر حفظ نظم داخلى مملكت مانند حفظ املاك شخصى كه همه نوع تصرفات را ميتواند بكند وهركسى را بخواهدجلوگيرى مينمايد وبه هر كسى اراده‏اش تعلق گرفت مى‏بخشد- رفتار مينمايد .

اين قسم ازحكومت باعتبار اختلاف صفات نفسانيه وعقول وادراك حكام وپادشاهان واطرافيانشان و اختلاف‏ادراك وعلم وجهل اهل ممكن بوظائف واقعى يك پادشاه وحقوق خود ودرجات موحد بودن يا مشرك بودنشان،مختلف است بعضى ازسلاطين از روى خودخواهى ادعاء ربوبيت وخداوندگارى كرده‏اند، همان‏گونه كه فرعون‏ونمرود چنين كرده‏اند!...

اسلام صريحا وباشدت تمام بااين گونه حكومت خودكامه مخالفت نموده است .

اولا درقرآن مجيد وكلاى پيامبر اكرم وائمه طاهرين_ع_ ازاين قسم حكومت كه اساسش براستر قان رقاب ملت‏درتحت ارادت خود سرانه وعدم مشاركت باحاكم مبتنى است وازآثار آن علم مسئوليت حاكم است- به-عبوديت-كه مقابلش- حريت است- تعبير فرموده‏اند وپيروان دين اسلام رابآزادى مطلق- فكرى وجسمى- دعوت‏نموده‏اند .

چنانچه پس ازآنكه فرعون بحضرت موسى_ع_ ميگويد تودر دامن ما تربيت شده‏اى وتو را من سرپرستى كرده‏ام.آيااين شكر نعمت است كه انجام مى‏دهى- موسى درجواب مى‏گويد:

"تلك نعمة تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل "_63_

اين چه نعمتى است كه برمن منت مى‏گذارى باآنكه بنى اسرائيل را بابندگى خود درآوردى درحالى كه بنى اسرائيل‏هرگز فرعون را مانند قبطيان بالوهيت پرستش ننمودند ولذا در مصر بزندان افتادند وآنها را شكنجه وآزار مى‏دادند وازرفتن آنان بارض مقدس جلوگيرى كرده بودند.

ودر آيه ديگر ازلسان قوم فرعون مى‏فرمايد:"وقو مهمالنا عابدون "_64_

فرعون ودرباريانش بعد از دعوت موسى و هارون آنان راجواب دادند ماايمان بياوريم بدونفريكه مانند ما هستندوقوم آن‏دو عبادت ما ميكنند؟ ومعلوم است عبادت بنى اسرائيل عبادت است ازهمان اطاعت اجبارى كه گفتار آن‏بودند .

پيامبر گرامى اسلام بر حسب روايتى كه ابوذر غفارى نقل ميكند چنين فرموده است: "اذابلغ بنوالعاص ثلثين جعلوامال الله دولاو عباد الله خولا ودين الله دخلا "_65_

زمانيكه اولاد عاص- جد عثمان- بسى نفر برسند _مراد اين است كه 30نفر مصدر امر شود _اموال عمومى را بين‏خود تقسيم ميكنند وبندگان خدا را برده خود قرار ميدهند ودين خدارا زيررو وتباه ميسازند.

حضرت امير_ع_ درشرح ابتلاء بنى اسرائيل وابتلاى بعذاب فرعونيان چنين ميفرمايد: " فساموهم العذاب‏وجرعوهم المرارفلم يبرح الحال بهم فى ذل الهلكه وقهر الغلبه لا يجدون حيله فى امتناع ولا سبيلا الى دفاع "_66_

ميفرمايد فرعونها بنى اسرائيل را بندگان خود گرفتند ،بعد در شرح اين عبوديت ميفرمايد: آنها رابسختى عذاب‏ميكردند .كاسه زهر آگين بتدريج بآنها مى‏نوشاندند، هيچ راهى براى رهائى ودفاع نداشتند بعد درهمان حال خطبه دربيان استيلاء امپراطوران روم و ايران چنين ميفرمايد:

" كانت الاكاسره والقياصره اربابالهم يجتازون منهم عن ريف الافاق وبحرالغراقى الى منابت الشيخ "، آن زمانيكه‏كسراها وقيصرهاى روم وايران اربابان آنان بودند. پيوسته از زمينهاى پر نعمت وسواحل درياى عراق كوچشان ميدادندبسوى كشتزارهاى عربستان...كنايه ازبى آبى ونعمت است .

ثانيا: همان گونه كه درمقام شرح حكومت دراسلام بيان خواهد شد، حكومت دراسلام هيچ گونه امتيازى برحاكم‏نمى‏آورد، بلكه فقط وسيله‏ايست براى برقرار نمودن نظام عادلانه وگرفتن داد مظلومين از ستمكاران واجراء احكام‏آسمانى اسلام، همان نحو كه حضرت امير درخطبه "شقشقيه" وحضرت سيدالشهداء درخبر "تحف‏العقول" فرمودند.واساس حكومت روى مساوات -وحريت افراد است- واين گونه حكومت با ديكتاتورى نمى‏سازد .

ثالثاً: استبداد وديكتاتورى آثار شومى دارد وبارزترين آنها درسه چيز است: اول ثروتهاى عمومى را براى تأمين‏قدرت وپيشرفت شهوات فردى وجمعى مصزف مينمايد ودست بدست ميان كسان خود ميگرداند- دوم دستورات‏دين را بااميال خود تطبيق مينمايد وبدعتها دردين ميگذارند - سوم افكار راتحت فشار ميگذارند واز بروز استعدادهاوبيدارى مردم جلوگيرى ميكنند وراه‏هاى سرگرمى وشهوت رانى‏رابر مردم باز ميكنند ودر نتيجه بامردم رفتارى‏برده‏وار دارند!...

طبرى مينويسد درسال 63 هجرى وقتى كه مسلم ابن عقبه بامر يزيد مردم مدينه را قتل عام كرد. هزارها مسلمان راكشت وصدها نواميش راهتك كرد واز مردم باين مضمون بيعت ميگرفت. شما بنده يزيدابن معاويه ميباشيد آنچه‏بخواهد درخون ومال وكسان شما حكم كند آزاد است؟

اسلام با هرسه اين امور باشدت تمام مخالف است وروايات زيادى براين معنى دلالت دارد. ورابعا سيره‏رسول‏الله_ص_ برخلاف اين قسم حكومت بوده است .

 ................... حواشي .................                                        

44_ نهج البلاغه ج 2 ص 14 - خطبه 131

45_ اصول كافى ج 2 ص 407

46_ روضه الواعظين ص 206

47_ شرح ابن ابى الحديد ج 16 ص 49

48_ تهذيب ج 6 ص 303 ح 53

49_ سوره هود آيه 113

50_ نهج البلاغه خطبه 3

51_ تحف العقول ص 240

52_ نهج البلاغه خطبه 172

53_ سنن بيهقى ج 10 ص 11

54_ مجمع الزوائد

55_ فلسفه الحكم عند الامام ص 34

56_ نهج البلاغه خطبه 3

57_ تحف العقول ص 240

58_ نظام الحكم و الاداره فى الاسلام ص 302

59_ الامامه و السياسه ج 42/1.

60_ خصال ج 2 ص 141

61_ خلاف شيخ طوسى ج1 ص 311

62_ حكومت چند زن در عصر ما، در ويتنام جنوبى، هند - سيلان و دخالت زنان روساى جمهور كشورهاى اندونزى‏و چين و پاكستان، فسادى را براه انداخت كه روزنامه‏ها همه روز شرح آنرا مى‏نوشتند.

63_ سوره شعرا آيه 22

64_ سوره موءمنون آيه 50

65_ اين حديث را ابن ابى‏الحديد درشرح نهج البلاغه ازواقدى نقل ميكند.

66_ نهج البلاغه خطبه 192

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:20  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت5و6)

علماء منصوب بفرمانروائيند

6- خبر عمر بن حنظله - سالت ابا عبداللَّه _ع_ عن رجلين من اصحابنا بينهما منازعه فى دين او ميراث فتحاكما الى‏السلطان الى القضاة او يحل ذلك قال _ع_ من تحاكم اليهم فى حق او باطل فانما تحاكم الى الطاغوت و يحكم له فانماياخذه سحتا و ان كان حقا ثابتا له لانه اخذه بحكم الطاغوت و ما امر اللَّه ان يكفر به قلت فيكف يصنعان قال _ع_ ينظر...فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما استخف بحكم اللَّه و علينا رد و والراد علينا الرداد على اللَّه و هو على حد الشرك باللَّه_34_

اين روايت از حيث سند معتبر مى‏باشد و جهاتى موجب مقبوليت آن بشمار مى‏رود:

عمربن حنظله مى‏گويد: از امام صادق_ع_ درباره دو نفر از شيعيان پرسش نمودم كه بين آنها نزاعى در مورد قرض ياميراث رخ داده براى دادرسى بقضات يا بخود سلطان مراجعه نموده‏اند، آيا اين كار روا است؟

امام فرمود: هر كس در مورد حق يا باطل مراجعه بآنها بنمايد، در حقيقت بطاغوت مراجعه كرده است _دقت شودامام از هيئت حاكمه غاصب بطاغوت تعبير مى‏فرمايد_ و هر چه را به حكم آنها بگيرد، و لو مال خودش باشد "بعنوان‏ثانوى" حرام است زيرا خدا فرموده است: بايد طاغوت را به هيچ نحوى برسميت نشناسيد.

راوى مى‏پرد پس در مورد نزاع و اختلاف چه بايد كرد؟!

مى‏فرمايد: بايد رجوع بفقيه نمود و داورى و حكم او را بايد پذيرفت زيرا من او را حاكم قرار داده‏ام و اگر چنين‏حاكمى حكم كرد، بر همه افراد حتى مجتهدين ديگر حكمش لازم الاتباع است هر فردى كه حكم او را نپذيرد به حكم‏خدا بى اعتنائى كرده و رد بر ما اهلبيت نموده و رد بر ما رد بر خداست و اينكار همپايه شرك به خداست.

از اين خبر استفاده مى‏شود: همان گونه كه معمول بوده و هست اگر شخصى كه زمام امور شهريا مملكتى بدست اواست كسى را حاكم قرار بدهد مردم آن شهر يا مملكت موظفند در تمام كارهائيكه هر فرقه و طائفه در آن كارها رجوع به‏رئيس مى‏كنند، چه كارهاى كشورى يا لشكرى يا قطع نزاع يا غير اينها باشد - بآن حاكم رجوع كنند و حكم او در جميع‏اين امور نافذ است.

امام_ع_ كه زعامت و رئاست عامه در امور دين و دنيا را دارد فقيه و مجتهد را حاكم بر امت اسلام قرار داده بنابراين‏معنى اين جمله "قد جعلته حاكما" اين است كه در جميع امور عامه بايد از مجتهد متابعت نمود و حكم او در تمام امورلازم الاتباع مى‏باشد و معنى حكومت اسلامى همين است.

اشكال نموده‏اند بر اين استدلال كه اين خبر در مورد قضاوت و فصل خصومت و قطع نزاع وارد شده است و بيشتراز اين كه "حكم مجتهد در باب مرافعات نافذ است "اً چيزى از آن استفاده نمى‏شود بعبارت ديگر قوه قضائيه واگذار به‏مجتهدين شده نه قوه اجرائيه در همه امور كشوردارى و برقرارى نمودن نظام عادلانه مجتمع اسلامى...

اين اشكال مورد قبول نيست زيرا - اولاد - در صدر خبر از امام سئوال مى‏شود كه اگر پيش آمدى شد كه در آن قبيل‏پيش آمدها بخود حاكم رجوع مى‏شود - يا پيش آمدى رخ داد، كه در آن قبيل پيش آمدها بقاضى رجوع مى‏شود، آيابراى شيعه جائز است رجوع بسلطان و قاضى غير شيعه بنمايد يا نه؟ امام در جواب مى‏فرمايد رجوع بهيچ كدام جائزنيست.

بعد راوى سئوال مى‏كند پس تكليف شيعيان شما در اين قبيل امور چيست؟

امام مى‏فرمايد: در همه اين امور بفقيه شيعه رجوع كنند و حكم او لازم الاجراء است چون او را من حاكم بر امت‏اسلام قرار داده‏ام  بنابراين، مورد خصوص قضاوت نيست.

ثانيا فرض مى‏كنيم مورد خصوص قضاوت است ولى جمله "فانى قد جعلته حاكما" در مقام ذكر علت است برحكم امام بلزوم مراجعه به مجتهد و خصوص مورد، موجب اين نمى شود كه كبراى كليه‏اى كه بعد از بيان حكم ذكرمى‏شود، مختص بهمان مورد بشود. مثلا اگر گفته شود نوشيدن خمر حرام است زيرا سكر آورنده است - از اين جمله‏استفاده مى‏شود هر چيزى كه مستى بياورد حرام است خمر باشد يا غير خمر.

ثالثا مردا از اين كبراى كليه و علت اگر خصوص باب قضاوت باشد تكرار لغو و بيهوده‏اى پيش مى‏آيد، يعنى اگرحكمى بيان شود و بعد در مقام ذكر علت آن همان حكم تكرار شود - دانشمند لازم است - توجه مى‏كنيد كه چقدراين عبارت غير بليغ و بى معنى خواهد بود؟

رابعا: در باب قضاوت و حل و فصل دعاوى حقوقى و جزائى رجوع بقاضى مى‏شود براى تعيين حق و براى اجراءآن و الزام طرف بقبول حكم و يا اجراء حكم حقوقى يا كيفرى باز يابد بقوه مجريه مراجعه نمود امام_ع_ در خبر براى‏هر دو جهت فرموده رجوع به مجتهد شود.

بالاخره از اين روايت چند امر فهميده مى‏شود كه به همه آنها اشاره مى‏شود:

اول - مراجعه بحاكم جور و ناروا و مقاماتى كه بناحق متصدى مقام شده‏اند حرام است و حائز نيست و فرقى بين‏كسانى كه متصدى قوه اجرائيه باشند يا تصدى قوه قضائيه نموده باشند، نيست. و مردم مسلمان حق ندارند در كارها ورويدادهاى اجتماعى به هيئت حاكمه ناصالح و حكام جور مراجعه كنند و حتى اگر حق ثابتى داشته باشند و براى‏احقاق آن حق بخواهند مراجعه بآنان بنمايند، جائز نيست و اگر رجوع نمايند برخلاف دستور اسلامى عمل كرده‏اند.

دوم آنكه اگر مراجعه نمودند و حاكم بنفع آنان حكم كرد آن مالى كه بحكم حاكم ظالم گرفته مى‏شود و لو حق ثابت‏او هم باشد، تصرف در آن مال جايز نيست.

بسيار روشن است كه اين حكم جنبه سياسى دارد زيرا اگر مردم مسلمان بهمين حكم عمل مى‏كردند طبعا دكان‏طاغوتها و حكام جور بسته مى‏شد و ديگر نمى‏توانستند باين نحو با حيثيت ملتها و ثروتهاى زير زمينى مردم بازى كنندو همه را در راه زندگى پر از فساد خود و اربابانشان مصرف نمايند...

سوم آنكه در مورد نزاع و اختلاف و كارهائى كه براى مردم پيش ميآيد بايد رجوع بمجتهد بكنند و مجتهد هم قوه‏مجريه اسلام و هم قوه قضائيه است همان طور كه حضرت صلوات اللَّه عليه هم قضاوت مى‏فرمود تعيين حق‏مى‏فرمود و مجازات را معين مى‏كرد و هم اجراء آن مى‏نمود خودش حبس مى‏كرد، اجراء حد مى‏فرمود، تعزير مى‏كردو... همچنين علماء در زمان غيبت همه اين مناصب را دارا مى‏باشند.

روايت تحف العقول

7- صاحب تحف العقول كه - از علماء بزرگ و مورد اعتماد مى‏باشد و در قرن چهارم هجرى زندگى مى‏كرده،علماء او را به بزرگى و فضل و تقوى ياد نموده‏اند - از حضرت سيد الشهداء عليه الاف التحيه و الثناء روايت نموده‏است كه آن روايت هم بنظر ما صريح مى‏باشد در اينكه حكومت اسلامى مخصوص مجتهدين است و چون اين‏روايت هم بنظر ما صريح مى‏باشد در اينكه حكومت اسلامى مخصوص مجتهدين است و چون اين روايت متضمن‏مطالب مهمه اساسى است لذا همه روايت را و لو مفصل مى‏باشد نقل مى‏نمائيم بعد ترجمه نموده و آنگاه آنچه‏استفاده مى‏شود از روايت بيان مى‏نمائيم:

اعتبروا ايها الناس بما وعظ اللَّه به اوليائه من سوء ثنائه على الاحبار اذ يقول لو لا ينهاهم الربانيون و الاحبار عن‏قولهم الاثم - و قال - لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل الى قوله لبئس ما كانوا يفعلون و انما عاب اللَّه ذلك عليهم لانهم‏كانوا يرون من الظلميه الذين بين اظهرههم المنكر و الفساد فلاينهونهم عن ذلك رغبه فيما كانوا ينالون منهم و رهبه ممايحذرون و اللَّه يقول فلا يخشوا الناس واخشون - و قال - المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف‏و ينهون عن المنكر فبداء اللَّه بالامر بالعروف و النهى عن المنكر فريضه منه لعلمه بانها اذا ادين و اقيمت استقامت‏الفرائض كلها هينها و صعبها و ذلك ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر دعاء الى الاسلام مع رد المظالم و مخالفه‏الظالم و قسمه الفيى‏ء دو الغنائم و اخذ الصدقات من مواضعها و وضعها فى حقها.

ثم انتم ايتها العصابه بالعلم مشهوره و بالخير مذكوره بالنصيحه معروفه و باللَّه فى انفس الناس مهابه مهيا بكم‏الشريف و يكرمكم الضعيف و يؤثركم من لافضل لكم عليه و لايدلكم عنده تشفعون فى الحوائج اذا امتنعت من طلابهاو تمشون فى الطريق بهيبهة الملوك و كرامه الاكابراليس كل ذلك انما نلتموه بما يرجى عندكم من القيام بحق اللَّه و ان‏كنتم عن اكثر حقه تقصرون فاستخفتم بحق الامه فاما حق الضعفاء فضيعتم اما حقكم بزعمكم فطلبتم فلا مالا بدلتموه ولانفسا خاطرتم بنها للذى خلقها و لاعشيره عادتيموها فى ذات اللَّه انتم تتمنون على اللَّه جنته و محاوره رسله و امانا من‏عذابه

لقد خشيت عليكم ايها المتمنون على اللَّه ان تحل بكم نقمة من نقماته لانكم بلغتم من كرامه اللَّه منزله فضلتم بها ومن يعرف باللَّه لاتكرومون و انتم باللَّه فى عباده تكرمون و قد ترون عهود اللَّه منقوضه فلاتفرعون و انتم لبعض ذمم‏ابائكم تفزعون و ذمة رسول اللَّه _ص_ محقروره و العمى و اليكم و الزمن فى المدائن مهمله لاترحمون و لا فى منزلتكم‏تعملون و لا من عمل فيها تعنون و بالادهان و المصانعه عند الظلمة تأمنون كل ذلك مما امركم اللَّه به من النهى و التناهى‏و انتم عنه غافلون و انتم اعظم الناس مصيبة لما غلبتم عليه من منازل العلماء لو كنتم تشعرون.

ذلك بان مجارى الامور و الاحكام على ايدى العلماء باللَّه الامناء على حلاله و حرامه فانتم المسلوبون تلك المنزله‏و ماسلبتم ذلك الا تبقرقكم عن الحق و اختلافكم فى السنه بعد البينه الواضحه و لو صبرتم على الاذى و تحملتم‏الموونه فى ذات اللَّه كانت امور اللَّه عليكم ترد و عنكم تصدرو اليكم ترجع و لكنكم مكنتم الظلمه من منزلتكم واستسلمتم امور اللَّه فى ايديهم يعملون بالشبهات و يسيرون فى الشهوات سلطهم على ذلك فراكم من الموت واعجابكم بالحياة التى هى مفارقتكم فاسلمتم الضعفاء فى ايديهم فمن بين مستعبد مقهور و بين مستضعف على معيشته‏مغلوب ينقلبون فى الملك بارائهم و يستشعرون الخرى باهوائهم اقتداء بالاشرار و جراه على الاجبار فى كل بلدمنهم‏على منبره خطبب يصقع فالارض لهم شاعره و ايديهم فيها مبسوط و الناس لهم حول لايدفعون يد لامس فمن بين جبارعبيد و ذى سطوه على الضعفه شديد مطاع لايعرف المبداء و المعيد فيا عجبا و مالى لااعجب و الارض من غاش‏غشوم و متصدق ظلوم و عامل على المؤمنين بهم غيروحيم فاللَّه الحاكم فيما فيه تنازعنا و القاضى بحكمه فيما شجربيننا.

اللهم انك تعلم انه له يكن ما كان مناتنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن لنرى المعالم من دينك ونظهر الاصلاح فى بلادك و يا من المظلون من عبادك و يعمل بفرائضك و سنتك و احكامك فانكم تنصرونا و تنصفوناقوى الظلمه عليكم و عملوا فى اطفاء نور نبيكم و حسبنا اللَّه و عليه توكلنا و اليه نبينا و اليه المصير"_35_

يعنى: اى مردم عبرت بگيرد از پندى كه خدا بدوستدارانش داده بصورت بدگوئى از علماء يهود آنجا كه مى‏فرمايدچرا علماء يهود از گفتار گناهكارانه آنان، يعنى يهود و حرام خوارى آنان جلوگيرى نكردند؟ راستى آنچه انجام مى‏دادندخيلى بد بوده است - و مى‏فرمايد لعنت شدند آن دسته از يهود كه كفر وزيد و تا آنجا كه مى‏فرمايد راستى آنچه انجام‏مى‏دادند خيلى زشت بوده است و خداوند علماء را نكوهش كرده و كار آنها را عيب شمرده است بواسطه آنكه آنهامى‏ديدند كه ستمكاران به كار زشت و فساد پرداخته‏اند و آنها را منع نكردند بخاطر علاقه كه بدريافتى‏هاى خود از آنهاداشتند و نيز بخاطر ترسى كه از آزار و تعقيب آنان بدل راه مى‏دادند. در حاليكه خدا مى‏فرمايد: "از مردم نترسيد از من‏بترسيد" و مى‏فرمايد: "مردان مؤمن و زنان مؤمنه دوستدار و عهده دار يكديگرند، همدگر را امر بمعروف و نهى از منكرمى‏كنند" خداوند از امر بمعروف و نهى از منكر شروع فرموده و اول اين دو را واجب شمرده چون مى‏دانست كه اگر اين‏وظيفه انجام شود همه واجبات برقرار خواهد شد، زيرا امر بمعروف و نهى از منكر عبارت است از دعوت باسلام‏باضافه بازگرداندن حقوق ستمديدگان بآنان و مخالفت و مبارزه باستمگران و كوشش براى اينكه ثروتهاى عمومى ودرآمد ملى بطرز عادلانه توزيع شود و مالياتها بنحو عادلانه و صحيح اخذ شود و بموارد قانونى برسد.

سپس شما اى گروه نيرومند كه بعلم و عالم بودن شهرت داريد و به خيرخواهى معروفيد و بسبب خدا دردل مردم‏شكوه و مهابت پيدا كرده‏ايد به نحوى كه مردم شريف و مقتدر از شما حساب مى‏برند و مردم ناتوان شما را تكريم‏مى‏كنند و كسى كه شما هيچ برترى بر او نداريد شما را برخود ترجيح مى‏دهند و نعمتهاى خود را از خود دريغ نموده‏بشما تقديم مى‏دارد. شما وسيله نيازهائى شده‏ايد كه بر خواستاران آنها ممتنع شده در راه پر شكوه و نيرو را از اين‏جهت بدست نياورديد، آيا تمام اين احترامات و قدرت و نيرو را از اين جهت بدست نياورديد كه بشما اميد مى‏رود كه‏در راه خدا قيام كنيد گر چه نسبت به بيشتر حق خدا كه بعهده داريد كوتاهى كرده‏ايد ولى آنچه خودتان خيال مى‏كنيدحق شما است براى گرفتن آن قيام مى‏كنيد.

نه پولى خرج كرده‏ايد نه جان را در راه خدا بمخاطره انداخته‏ايد و نه با قبيله و جمعيتى بخاطر خدا در افتاده‏ايد،شما آرزو داريد كه خدا بهشت را جايگاه شما قرار دهد و با پيغمبر همنشين باشيد و از عذاب روز قيامت در امان‏باشيد.

اى كسانى كه چنين انتظاراتى از خدا داريد و در عين حال وضعتان چنين است، از اين بيمناكم كه نكبت خشمش برشما فرو افتد، زيرا در سايه عظمت و عزت پروردگار بمقامى بلند رسيديد و بدان مقام برترى آنها را گرامى نمى‏دارد وشماها بخاطر خدا در ميان مردم ارجمند هستيد.

و نيز از آن جهت بر شما بيمناكم كه مى‏بينيد پيمانهاى خدا را شكسته پاره‏اى از تعهدات پدرانتان پريشان و نگران‏مى‏شويد - و نيز مى‏بينيد كه تعهداتى كه در برابر پيغمبر خدا انجام شده مورد بى اعتنايى است و خوار و بى مقدار دربرابر پيغمبر خدا انجام شده مورد بى اعتنائى است و خوار و بى مقدار شده و بى نوايان، كورها و لالها و زمين گيرها درهمه شهرهايى سرپرست مانده‏اند و بر آنها ترحم نمى‏شود.

نه بمقدار شان و مقامتان كار مى‏كنيد و نه به كسى كه اين كار را مى‏كند اعتناء داريد و يا كمك مى‏كنيد و بمعامله‏وسازش با ظالمان خود را آسوده مى‏داريد.

تمام اينها همان است كه خدا فرمان داده از جلوگيرى و بازداشتن متقابل و دستجمعى و شما از آن غافليد، مصيبت‏شما از مصيبت تمام مردم بزرگتر است، زيرا مقام علماء را داشتيد و از شما گرفته‏اند و شما هيچ توجه نداريد.

زيرا در حقيقت جريان امور كشورى و تصويب نامه‏هاى كشور اسلامى و صدور احكام قضائى را خدا بدست‏دانشمند روحانى و امناء بر حلال و حرام داده است و اينك تمام آنها را از شما گرفته‏اند و سبب از دست دادن آنها هم‏جز انحراف شما از حق و اختلاف شما در حقيقت و كيفيت سنت - با آنكه دلائل روشنى بر آن داشتيد - چيز ديگرى‏نيست.

شما اگر مردانى بوديد كه بر شكنجه و ناراحتى شكيبا بوديد و در راه خدا حاضر بتحمل سختى‏ها و ناگواريهامى‏شديد زمام امور بدست شما مى‏افتاد و شما مصدر امور و مرجع همه كارها بوديد، ولى شما بستمكاران ميدان‏داديد تا اين مقام را از شما بگيرند و تمام كارها را بآنها واگذار كرديد تا بر اساس پوشيده حدس و گمان بحكومت‏بپردازند و راه شهوترانى و خود كامگى را پيش گيرند.

مايه تسلط آنان بر حكومت و اين قبيل رفتار ظالمانه فرار شما از كشته شدن و دلبستگى تان به زندگى دنياست كه ازشما جدا خواهد شد شما با اين كار ناتوان و مردم مسلمان را در اختيار آنان قرار داديد تا يكى را با دادن پول و مقام بنده‏خود كنند و ديگرى را بحدى در فشار معيشت قرار دهند كه فكرى جز تهيه لقمه نانى نداشته باشد و آنها هم با خيال‏آسوده هر نوع دلشان بخواهد با ملك و مملكت بازى كنند رسوائى هوسرانى را برخود هموار سازند به پيروى از اشرارو در برابر خداى جبار!

در هر شهرى يك منبرى و خطيب و سخنورى زبردست گماشته‏اند خاك وطن زير پايشان پراكنده و دستشان درهمه جا باز است، مردم برده ايشانند و هر دستى بر سر آنها زنند دفاع از آن نتوانند - يك حاكم زورگو و بدخواه است،حاكم ديگر بيچارگان را مى‏كوبد و با آنها قلدرى و سختگيرى مى‏كند نه از خدا مى‏ترسند و نه بروز رستاخير ايمان‏دارند.

شگفتا! و چرا در شگفت نباشم كه مملكت در تصرف مردمى دغلباز و ستمكار است و ماليات بگيران ستم واستاندارانش نسبت بمردم با ايمان غير مهربان، خدا در مورد آنچه درباره‏اش كشمكش داريم، داورى خواهد نمود ودرباره آنچه بين ما رخ داده، با راى خودش حكم خواهد نمود.

خدايا تو مى‏دانى كه آنچه از ما اظهار شد و مبارزه‏اى كه ما شروع كرده‏ايم بر ضد حكومت اموى بواسطه علاقه‏بحكومت بر مردم نبوده و نيز اين بوده كه ارزشهاى درخشان دين تو را ارائه دهيم و در كشورت اصلاح پديد آوريم وستمديده‏هايى از بندگانت را آسوده خاطر كنيم تا قوانين آسمانى نو عملى گردد.

بنابراين شما علماء دين بايد ما را يارى كنيد و داد ما را از قدرتهاى ستمكار و كسانيكه در خاموش كردن نورپيغمبرشان كوشيده‏اند، بگيريد خداوند يگانه ما را پشتيبان است و بر او توكل داريم و بدرگاه او بازگرديم و سرانجام‏همه بسوى اوست.

از اين روايت مطالب بسيار مهمى استفاده مى‏شود كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

1- منصب حكومت بر علماء اسلام قرار داده شده است آنان موظف به تشكيل حكومت و برقرار نمودن نظام‏عادله مى‏باشند جمله و ذلك ان مجارى الامور على ايدى العلماء تا آخر بقرينه جملات قبل و بعد آن تقريبا صراحت‏در اين معنى دارد. راستى مايه تعجب است كه جمعى از فقهاء بدون مراجعه بصدرو ذيل خبر گفته‏اند كه مراد از علماءدر آن روايت ائمه طاهرينند نه فقهاء اسلام، در روايت دقت كنيد...

2- علماء در صورتيكه حاكم جور تشكيل حكومت داد موظفند كه نه تنها با او همكارى نكنند و نه فقط سكوت‏كنند بلكه بايد مفاسد حكومت او را گوشزد نمايند و او را راهنمائى كنند و ساكت نمانند و در اين راه اگر جانشان بخطربيافتد نه هراسند و اگر از مال دنيا بى نصيب بمانند اعتنائى نكنند.

3- اگر حاكم جور بدعتى در دين گذاشت علماء بايد بگويند و فرياد بزنند، اعلاميه بدهند، سخنرانى كنند و بهرنحو كه ميشود ملت را آگاه سازند و حقايق رابيان دارند.

4- اينكه حكومت را كه امام در صدد گرفتن آن بوده است نه به واسطه علاقه بآن يا بزخارف دنيا بده، بلكه براى‏زنده داشتن دين و گرفتن داد مظلومين بوده است.

مطالب مهم ديگرى نيز از آن استفاده ميشود كه در رساله امر بمعروف بآن اشاره نموده‏ايم. _36_

غير از اين چند روايت روايات ديگرى نيز دلالت دارد بر اينكه منصب حكومت تفويض بفقهاء شده است، بنابراين‏همان نحو كه مرحوم نراقى عالم بزرگوار اسلامى در كتاب " عوائد " بعد از اشاره به روايات مى‏فرمايد، از نظر اخبار،هيچ جاى ترديد بر كسى باقى نميماند كه  حكومت منصبى است الهى كه ويژه انبياء و صلحا بوده و پس از پيامبر اسلام‏وائمه اطهار، حق فقهاى پرهيزگار است.

                                                    ................... حواشي .................

34_ كافى ج 1 ص 67 ج 10 - لتهذيب ج 6 ص 310 ج 52 من لايحضره الفقيه ج 3 ص 5 - فروغ كافى ج 7 ص 412 - احتجاج ص194

35_ تحق العقول ص 24

36_ مراجعه شود به كتاب الامر بالمعروف و التقيه...

برای خواندن دنباله مطالب روی کلمه ادامه مطلب کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:12  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت 4)

فقهاء امناء پيامبرانند

3 - خبر سكونى از امام صادق _ع_ قال رسول اللَّه _ص_ الفقهاء امنا الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا قيل يا رسول اللَّه وما دخولهم فى الدنيا قال _ص_ اتباع السلطان فاذا فعلو اذلك فاحذروهم على دينكم_29_

سند روايت معتبر است - در اين خبر از پيامبر منقول است كه فرموده فقهاء امين و مورد اعتماد پيامبرانند ماداميكه‏داخل در دنيا نشوند سئوال شد مراد از دخول در دنيا چيست؟ فرموده است: پيروى كردن از سلطان - و اگر چنين‏كارى كردند بايد از آنها بردينتان بترسيد و پرهيز كنيد.

امانت ازماده من است بمعنى سكون خاطر و عدم خوف - آن عبارت است از چيزيكه نزد كسى گذاشته ميشودبوسطه آنكه امانت نزد او ميباشد امين ناميده ميشود البته دو حكم متوجه امين خواهد بود، يكى لزوم حفظ امانت وديگرى وجوب رد امانت به اهلش.

در اين روايت پيامبر گرامى اسلام فرموده است فقيه امين پيغمبر است امانتى كه نزد فقيه است و پيغمبر باوسپرده‏است از علم و احكام و معارف الهى، بنابراين مامورند بحفظ احكام و رساندن آنها بمردم و اجراء آنها.

و چون احكام شرعى اختصاص بعبادات و بمعاملات ندارد - بلكه از جمله آنها احكام سياسى مربوط باداره‏جامعه اسلامى نو برپاداشتن نظام عادلانه است اگر كسى بخواهد امانت دارى كند، بغير آنكه با نيروى حكومت اين كاررا انجام دهد، راه ديگرى نيست همان نحويكه امام هشتم در خبر فضل بن شاذان در مقام بيان علل احتياج را علم‏فرمود و منها انه لولم يجعل لهم اماما فيما امينا حافظ مستودعا لذريت المله و ذهب الذين و عبرت السنن و الاحكام ولزادفيه المستدحون و نقص منه الملحدون شبها ذلك على المسلمين_30_يعنى از جمله علل و دلائل اين است كه اگربراى ملت امام بر پا نگهدارنده نظم و قانون خدمتگزار امين و نگاهبان پايدار و امانت دارى تعيين نكنند دين به كهنگى‏و فرسودگى دچار خواهد شد و آئين از ميان خواهد رفت و سنن اسلامى دگرگونه و وارونه خواهد گشت و بدعت‏گذاران چيزها در دين خواهند افزود - و بيدينان چيزها از آن خواهند كاست و آنرا براى مسلمانان بگونه‏اى دگر جلوه‏خواهند داد - تا آنكه در آخر خبر مى‏فرمايد: اين تغيير سبب فساد همگى مردمان و بشريت بتمامى است.

بنابراين فقيه كه امين است بايد تشكيل حكومت بدهد تا وظايف امانت دارى را انجام دهد لذا حضرت رسول اللَّه_ص_ ميفرمايد: اگر عالم تابع سلطان شد از او بردينتان به پرهيزيد - و ظاهرا علتش اين است چنين عالمى كه بايدحاكم باشد اگر باختيار خود تابع حاكم شد خائن است نه امين، پس نميشود از او اخذ علم نمود - بعبارت ديگر چنين‏عالمى كه شانه از زير بار مسئ.ليت خالى ميكند نميتوان باواعتماد كرد.

اينگونه كه ما استدلال باين روايت نموديم اشكالى كه جمعى از فقهاء نموده‏اند باينكه امانت سپرده شده بقهاءاحكام شرعى ميباشد در اين صورت روايت دلالت ميكند براينكه منصب فتوى بر فقهاء ثابت است و ربطى بمساله‏حكومت ندارد - پاسخ اين اشكال را عنوان نموديم و تكرار آن لازم نيست.

 

علماء خلفاء پيغمبرانند

4 - خبرى است كه صدوق عليه الرحمه بچهار طريق معتبر از حضرت امير _ع_ روايت نموده و حضرت از پيغمبراكرم _ص_ چنين نقل فرموده:

قال اللهم ارحم خلفائى ثلاث مرات قيل يا رسول اللَّه من خلفائك قال الذين ياتون من بعدى ويروون حديثى وسنتى فيعلمونها الناس من بعدى_31_

حضرت امير ميفرمايد پيغمبر فرمود: خدايا جانشينان مرا رحمت كن و اين كلام را سه مرتبه تكرار فرمود پرسيده‏شد يا رسول اللَّه جانشينان شما كيانند فرمود كسانى كه بعد از من ميآيند حديث و سنت مرا نقل ميكنند و آنرا پس از من‏به مردم ميآموزند.

استدلال باين روايت بر حكومت فقيه بر دور كن منتهى است يكى آنكه مراد از الذين ياتون تا آخر فقهاء باشندديگرى اينكه اطلاق خليفه رسول اللَّه _ص_ بر فقيه مستلزم جعل حكومت باشد. اما امر اول، چنانچه جمله فيعلمونهاالناس در خبر باشد، صراحت خبر در اداره فقهاء قابل انكار نيست زيرا معناى جمله حكومت باشد، صراحت خبر دراراده فقهاء قابل انكار نيست زيرا معناى جمله اين است كه علوم اسلامى را بين مردم بسط ميدهند و احكام اسلام رابمردم ميرسانند و مردم را براى اسلام آماده و تربيت ميسازند تا بديگران تعليم بدهند البته اين كار از علماء و فقهاءساخته است نه راوى حديثى كه مانند ضبط صوت حديث را ياد گرفته و نقل ميكنند بدون آنكه از مفاد آن چيزى‏بفهمد.

و اگر جمله نباشد باز استفاده ميشود كه مراد علماء هستند، زيرا سنن عبارت از احكام الهى است و به اعتبار اينكه‏بر پيغمبر اكرم وارد شده است سنن رسول اللَّه ناميده ميشود بنابراين معناى خيراين است كه كسانيكه بعد از من ميايندو احاديث و سنن مرا نشر ميدهند معلوم ميشود نشر احكام الهى غير از نقل حديث است و آن متوقف مى‏باشد برفهميدن حكم الهى از روايات، كه بدون شك غير از اجتهاد چيز ديگرى نيست، پس بهر دو طريق يعنى جمله‏فيعلمونهاالناس باشد يا نباشد، عبارت، خير دلالت بر آن دارد كه مراد از آن علماء و فقها هستند.

اما امر مردم - خليفه كسى است كه جانشين شود كه او را در مناصبى خليفه خود، نمايد و قابل انتقال بغير باشد.

در اين صورت دلالت روايت بر جعل حكومت براى فقيه روشن است زيرا مهمترين منصب پيغمبر اكرم _ص_ _غيراز مقامات معنوى و ذاتى كه آن بزرگوار واجد بود و قابل تفويض بغير نبوده_ منصب حكومت و زعامت دنيوى است -پس اگر خود پيامبر _ص_ بفرمايد فقيه خليفه من است و هيچ گونه قيدى هم ذكر نفرمايد، بحسب فهم عرفى فهميده‏ميشود كه فقيه در حكومت و رياست دنيوى جانشين پيغمبر است.

بعبارت ديگر حكومت اسلامى باتفاق همه فرق حق مسلم خليفه رسول اللَّه _ص_ ميباشد كه به او تفويض شده‏است - بهمين جهت به ابى بكر بعد از تصدى منصب حكومت عنوان خليفه رسول اللَّه اطلاق شد - و ملوك بنى اميه‏و بنى العباس كه مقام رياست دنيوى را گرفتند، خود را خليفه رسول اللَّه ميناميدند.

بنابراين اگر خود پيغمبر اكرم فرمود فقهاء خلفاء و جانشينان من هستند، مسلما فهميده ميشود كه در مقام جعل‏منصب حكومت بر فقهاء است - و ظهور اين كلام در تفويض مقام زعامت بآنها قابل انكار نيست و آيه كريمه ياد اوداناجعلناك خليفه فى الارض فاحكم بين الناس _32_

بهترين تائيد است زيرا در اين آيه خداوند تبارك و تعالى ترتب حكومت بر مردم را به قرار دادن داود خليفه فى‏الارض امر مسلم و مفروغ عنه و واضح فرض نموده و ميفرمايد: حال كه حكم ميكنى خلافت را واينكه در چه امرخليفه ميباشند نپرسيد، بلكه سئال كرد كيانند خلفاء شما؟ حضرت فرمود علماء خلفاء من هستند. ى

اشكال كرده‏اند بدلالت روايت فوق به اينكه روايت داراى دو قرينه است بر اينكه مراد جانشينى علماء است درخصوص تبليغ احكام نه در منصب حكومت - يكى آنكه علماء، جانشين پيغمبر و نبى، بعنوان نبوت و پيغمبرى‏شده‏اند نو معناى اين تعبير چنين است - مثلا اگر امام جماعتى در موقع سفر شخصى را خليفه خود قرار دهد آيا بيش‏از جانشينى او در نماز جماعت فهميده ميشود؟ يا تاجرى در روز مخصوصى كسى را خليفه خود قرار دهد آيا غير ازجانشينى او در امر تجارت فهميده ميشود؟ بنابراين اگر پيغمبر كه از طرف خدا احكامى براى مردم آورده است بفرمايدفقهاء خلفاء من ميباشند، بيش از جانشينى در بيان احكام چيزى فهميده نميشود.

دوم آنكه در بيان تعيين خليفه ميفرمايد: آنها كسانى هستند كه بعد از من ميآيند و احكام را بين ميكنند جواب اين‏اشكال با بيانى كه شد معلوم ميشود زيرا اولا پيغمبر علماء را جانشين شخص خود قرار داده است نه خود پيغمبربعنوان نبوت و پيغمبرى، چون فرموده اللهم ارحم خلفائى و ثانيا نشر احكام اداره نظام اجتماع و برقرار كردن نظام‏عادلانه از مهمترين مناصب اعتبارى و جعلى پيغمبر اكرم است و اهميت آن از بيان احكام بيشتر ميباشد و اگر نباشدبگوئيم منصب متيقنى مراد است نه همه مناصب، بايد بگوييم منصب زعامت اراده شده است.

و رابع جمله الذين ياتون من بعدى عنوان مشروح بجانشين امت و در مقام بيان چيزيكه در آن جانشين شده‏اندنيست.

در رويدادهاى اجتماعى بچه كسانى بايد رجوع كرد؟

5 - در خبر اسحاق بى يعقوب ميگويد سالت محمد بن عثمان العمرى ان يوصل لى كتابا قد سئلت فيه عن مسائل‏اشكلت على فورالتوفيع بخط مولانا صاحب الزمان _ع_ اماما سالت عنه ارشدك اللَّه و ثبتك الى ان قال و اما الحوادث‏الوقعه فارجعوا فيها الى رواتحديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه اللَّه_33_.

اسحاق نامه به حضرت ولى عصر ارواحنافداه مينويسد و از مشكلاتى كه برايش رخ داده سئوال ميكند و بوسيله‏نماينه آن حضرت محمدبن عثمان نامه را بحضور مبارك ميرساند جواب نامه بخط مبارك صادر ميشود يكى ازمشكلات اين بوده در رويدادهاى تازه بچه كسى بايد رجوع نمود امام مرقوم ميفرمايد: در حوادث و پيش آمدها بعلماءرجوع كنيد، زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدايم. شيخ انصارى در كتاب مكاسب در بحث ولايت فقيه‏ميفرمايد: كه مظور از حوادث وافقه در اين خبر مسائل و احكام شرهى نيست زيرا اين امر از واضحات مذهب شيعه‏بوده كه در اين امور بايد بفقهاء رجوع شود، بلكه مراد و منظور پيشامدهاى اجتماعى و گرفتاريهائى بوده كه براى مردم‏و مسلمين روى ميداده است كه در اين پيش آمدها، عقلاء و مردم با ايمان برئيس خود رجوع ميكنند امام ميفرمايد دراين قبيل امور بفقهاء رجوع نمائيد معناى اين تعبير اين است كه فقهاء را رئس و حاكم بر مسلمين قرار داده‏ام و در جميع‏كارهاى مملكت دارى و اداره نظام اجتماعى بآنان رجوع كنيد.

بعد شيخ در جواب كسانيكه گفته‏اند شايد مراد اين باشد كه در احكام رويدادها بفقيه رجوع كنيد، ميفرمايد ب0سه جهت اين احتمال مردود است:

اولا: اينكه امام ميفرمايد در رويدادها رجوع بفقهاء كنيد و نميفرمايد در حكم آنها بفقهاء رجوع كنيد و معناى اين درعبارت متفاوت است.

ثانيا: اگر مراد اين بود كه در حكم حوادث رجوع بفقيه شود بايد در مقام ذكر علت و سبب بفرمايد فقهاء حجت خداهستند بر شما، در حاليكه فرموده است آنها حجت من بر شما و من حجت خدايم و اين تعليل مى‏رساند كه امام درمقام بيان اين نيست كه در احكام شرعى به فقهاء رجوع كنيد بلكه منظور اين است كه كارهاى اجتماعى را با نظر فقيه وتحت رياست عاليه او انجام دهيد.

ثالثاً: آنكه در پرسش است مسائليكه برايش مشكل بوده و راه حلى بنظرش مى‏آمده بوسيله نائب حضرت نامه‏معروض داشته و سئوال كرده است مساله رجوع بفقيه در احكام شرعى از امور واضحه است و معنى ندارد كه از آن‏سئوال كند اين نظريه در نهايت متانت است.

................... حواشي .................

29_ اصول كافى ج 1 ص 46 - حديث 5 - اين روايت را قطب راوندى در در نوادر پسند صحيح از امام موسى كاظم _ع_ روايت نموده - و نيز نعمان بن محمدبن منصور قاضى مصر در كتاب دعائم الاسلام از امام جعفر صادق _ع_ روايت كرده است بنقل حاجى نورى در مستدرك.

30_ علل الشرايع 183 / 1 ج 9.

31_ عيون الاخبار ج 2 ص 37 ج 94 - معانى الاخبار 374 المخالس ط كمپانى ص 182 - الفقيه ج 4 ص 303. اين خبر در معانى‏الاخبار و مجالس بدوسند و در عيون بسه سند مختلف كه تمام رجال سند غير يكديگرند و رد سه مكان دور از هم زندگى ميكردند نقل‏شده است.

32_ سوره ص آيه 26.

33_ اين خبر را صدوق در كتاب اكمال الدين طبع كمپانى ص 266. حديث 4 باب التوقيع و شيخ طوسى در كتاب الغيبه ص 198 - طبرسى در احتجاج ط نجف‏ص 163 روايت نموده‏اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 6:59  توسط احمد ناظمي  | 

ادامه مطالب نظام حکومت در اسلام (قسمت3)

دنباله مطالب از کتاب نظام حکومت در اسلام 

آياحكومت دراسلام انتصابى است ؟

در نظامهاى اجتماعى جهان تعيين رئيس هيئت حاكمه بيكى ازطرق :انتصاب ،انتخاب ،وراثت، انقلاب، كودتا،پيشنهاد، است البته اگر بيشتر دقت  شود مى‏بينيد كه دو يا سه تا از اينها ملاك تعيين يك نظام‏اند. مثلا پيشنهاد كه‏عبارت از كانديداتورى است، و انقلاب كه عبارت است از تجلى، اراده جامعه كه حق تعيين حاكم رادارد و مسئول‏سرنوشت خويش است، رژيمى، يا فرد يا افرادى را كه تجليگاه اراده اقليت است، با اعمال زور كنار مى‏گذارد، و خودزمام امور را بدست مى‏گيرد، برگشت به انتخاب همراه باخشونت دارد.

حكومت در اسلام از راه كودتا نيست كه گروهى بايك حمله غافلگيرانه داخلى ،حاكم رابزوربر كناركنندوعامل‏كودتاخودجانشين اوگرددياكس ديگرراجانسين اوكندوهمچنين ازراه غلبه هم نيست كه  يك قدرت مهاجم خارجى‏باپيروزى نظامى برجامعه‏اى تسلط يابدونيزيك حق موروثى هم نيست كه وارث حاكم اگر هيچگونه لياقتى هم نداشته‏باشد باز بعنوان ارث بر اريكه حكومت تكيه زند.

بنابراين تعيين حاكم دراسلام بيكى ازدوراه است يابه انتصاب است كه ازطرف خداپيامبر_ص_ ياامام معين شده‏باشد_شيعه براين عقيده است_يابه انتخاب كه مردم بدون واسطه يا با واسطه كسى رابراى خودرهبرتعيين كنندبعبارت‏ديگرهمانندحكومت دموكراسى كه دراشكال مختلف دردنياوجودداردوبراساس اكثريت آراى مردم رهبرى رامعين‏مى‏نمايند و او زمام امور كشوررابعنوان نماينده اكثريت مردم بدست مى‏گيرددراسلام بدلايل زيرحاكم ازراه انتصاب‏معين ميشود:

الف -ادله‏اى كه درفصل آينده مى‏آوريم كه پيغمبر_ص_ فقهاء اسلام را در زمان غيبت حاكم قرارداده واطاعت‏ازدستورات آانان رالازم شمرده است.

ب- تعيين حاكم بروش سيستم دموكراسى ،باآنكه ايده آل همه‏روشنفكران است ،اخيراگروهى از روشنفكران‏كشورهاى تازه به استقلال رسيده وانقلابى به اين نكته متوجه شده‏اند كه در صورتى كه اكثريت قريب باتفاق يك‏جامعه ركود فكرى داشته باشند و ناآگاه باشند، براى رساندن اين جمعيت به يك سعادت ايده‏آل بايد تغيير انقلابى درخود مردم ايجاد شود و معتقدات خرافى از بين برود و طرز تفكرشان عوض شود و روابط اجتماعى غلطى كه دارندتغيير كند تا سرانجام يك دموكراسى متحرك وسازنده برقرارگردد،وماداميكى جامعه از ركود در نيامده، و معتقدات‏خرافى را كنار نگذارد و طرز تفكرش عوض نشود، اين وضع  بايد ادامه داشته باشد. در چنين حكومتى اگرتعيين حاكم‏ازراه مراجعه به آراء مردم باشد قطعا اكثريت آنها به كسى كه مخالف عادات و عقائدشان است راى نخواهند داد و ازآن جا كه اسلام برنامه انقلابى دارد لذا تعيين حاكم بنحو دموكراسى كذائى و مصطلح در آن مفهومى نخواهد داشت.

ج - دردموكراسى ثابت كه براساس كشوردارى قرار دارد نه براساس حركت  وتربيت - و به عبارت ديگر بر اساس‏حفظ سنن موجود و احساس بى‏قيدى افراد انسانى قرار گرفته است بازمراجعه به آراء عمومى صحيح نيست  زيرامى‏بينيم كه مردم غالبا فاقد بينسش كافى هستند و يك  سخنرانى داغ، يك مشت كلمات به ظاهر زيبا چنان آنها راتحت تاثير قرار مى‏دهد كه هر چه سسخنران بخواهد بآن عمل ميكنند.

و جمعى بقدرى شهوترانند كه يك نگاه محبت آميززنى عقيده‏شان را عوض ميكند آيا در ميان اين قبيل جماعت‏دموكراسى حقيقى ممكن است رائج شود؟!

اينست مى‏بينيم دنيائى داريم كه انسانيت از آن بيزار است و پهنه زمين را مبدل به جهنم سوزانى نموده اندتازه اين‏مربوطمى شودبه دول پيشرفته باصطلاح متمدن كه حقيقتامقيد باعتناء بآراء حقيقى مردم هستند، اما در ممالك عقب‏مانده گاهى  يك مامورهزارهاراى دراوراق انتخاباتى نوشته و دور از چشم مردم بصندوقهاى راى ميريزد - بگونه‏اى كه‏فعلادربعضى از كشورهاى شرقى معمول است.

بعلاوه اكثريت ازسياست چيزى نمى‏فهمند و لذا جماعات زيادى درمواقع راى دادن آنچه اربابشان بنويسد وبدستشان بدهد بدون آنكه بفهمند كه چه نوشته شده در صندوقهاى راى مى‏ريزند و روى اين جهات خداوندتبارك‏وتعالى درآيات قرآنى زيادى اين اكثريت رامورد نكوهش قرارداده است.

بنابراين تعيين حاكم درحكومت اسلامى حتمابگونه تعيين آن درحكومت دمكراسى مصطلح نيست، بلكه انتصابى‏است ،ولذاپيغمبراكرم _ص _خودبدون مراجعه به آراءعمومى متصدى حكومت اسلامى شد و برايى  بعد از خودهم‏تعيين حاكم نمود و ديده شد بعد از آن حضرت كه بناشد خليفه و حاكم برامت را با مراجعه بآراء تعيين كننده چه‏فجايعى نصيب امت اسلامى گرديد.

اگر در تاريخ خلافت بنى اميه و بنى عباس را مطالعه كنيم قضيه كاملا روشن ميگردد و ما براى نمونه، بى مناسبت‏نيست كه گفتار يكى از نويسندگان معاصر را در اين زمينه نقل كنيم:

"بعداز-تعيين پيغمبر_ص_ على_ع_ رابخلافت و راى حاضرين درسقيفه به ابى بكر"بوى اشرافيت و قوميت‏بازبرخاسته است بيعت بجاى وصايت چگونه راى قبيله اوس و خزرج كه برئيسشان راى ميدهند و راى قريش كه به‏شيخشان! ميتواند برراى پيغمبر فائق آيد چگونه اين مردمى كه در سقيفه بر سعد اجتماع مى‏كنند و با يك جمله ابوبكربر مى‏گردند و باو اجماع مى‏كنند! رشد و آگاهى دارند كه پيغمبر را از دخالت در سرنوشت سياسى شان بى نياز سازد،تازه اينها مردم شهر پيغمبر را از دخالت در سرنوشت سياسى شان بى نياز سازد، تازه اينها مردم شهر پيغمبر هستند ودر كنار او با او زيسته‏اند و جهاد  كرده‏اند و از او اسلام آموخته‏اند و آنها ابوبكر و عمرند فردا كه اسلام از مدينه بيرون‏رفت و اين نسل از ميان رفت اين بيعت چه سرنوشتى را براى رهبرى مردم خواهد ساخت؟ چه كسانى راى خواهندداد چه كسانى انتخاب خواهند شد؟ "تا آنكه مى‏نويسد:

"...خانه نشينى على آغاز يك تاريخ هولناك و خونين است و بيعت سقيفه كه آرام و هوشيار آغاز شد بيعت‏هاى‏خونينى را بدنبال خواهد داشت و فدك سرآغاز غصبهاى بزرگ و ستم‏هاى بزرگ فردا خواهد بود.

فردا سياه هولناك و خونين است و فرداها و فرداها و فرداها،

و غارت‏ها و قتل عام‏ها و شكنجه‏ها.

و خلافت‏هاى فردا مصيبتى بزرگ براى اسلام فاجعه سنگين براى بشريت".

 

حاكم از نظر اسلام

فصل سوم در بيان 2 امر است: 1 - حاكم از نظر اسلام كى است؟

يعنى آنكسيكه براى حكومت در اسلام تعيين شده است چه شخص يا چه صنفى است؟

2 - شرائطى را كه بايد حاكم اسلامى واجد شرايط باشد اما امر اول: از آنچه در مباحث گذشته بيان شد معلوم‏گرديد كه اساسا هدف از بعثت انبياء و وظيفه آنان فقط بيان احكام نيست بلكه بضميمه بيان احكام و معارف الهى‏هدف اين است كه مردم بر اساس روابط اجتماعى عادلانه نظام اجتماعى صحيح از طريق اجراء قوانين است - و اين‏معنى از آيه كريمه:

و لقد ارسلنا بالبينات و انزلنامعهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط_21_

بوضوح استفاده مى‏شود - و نيز از آيه كريمه:

و ما ارسلناه من رسول الاليطاع باذن اللَّه_22_استفاده مى‏شود.

زيرا مفاد آيه اين است كه هر پيغمبرى را مامطاع قرار داده و مردم بايد اطاعت از او بنمايند.

و معلوم است كه مراد اين نبوده كه اگر پيغمبرى حكمى را بيان كرد عمل كنيم، زيرا عمل بحكم اطاعت خدا است ووجوب اطاعت پيغمبر مطلب ديگرى است.

و نيز بيان كرديم كه آيات قرآنى زيادى دلالت ميكنند بر اينكه يكى از وظائف بسيار مهم رسول اللَّه تشكيل حكومت‏اسلامى و بر پاكردن نظام عادلانه و اجراء احكام و قوانين الهى است. به همان نحويكه سنت خود آن حضرت و پس ازآن بزرگوار روش حضرت على _ع_ چنين بوده است.

بايات شريفه زير توجه نمائيد:

اطيعواللَّه و اطيعو الرسول و اولى الامرمنكم_23_

در اين آيه قطع نظر از لزوم اطاعت خدا، امر شده است باطاعت پيغمبر و اولى الامر و البته مراد از اولى الامر ائمه‏طاهرين _ع_ ميباشد.

همان نحويكه اشاره شد اطاعت پيغمبر غير از عمل باحكام الهى است، مانند خواندن نماز، زيرا عمل باحكام‏اطاعت خداست - اطاعت پيغمبر و امام عبارت است از عمل كردن بدستورات آنان در اداره امور مملكتى و نظام‏اجتماعى مانند جنگ رفتن و امثال آن.

بعلاوه اطلاق اولى الامر كه معنايش صاحب اختيار و متصدى امر است بر ائمه _ع_ خود دلالت دارد بر اينكه امام ازطرف خدا براى حكومت بر امت اسلامى تعيين شده است.

انما وليكم اللَّه و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يوتون الزكاة و هم راكعون_24_.

در اين آيه كريمه باكلمه - انما - كه افاده حصر ميكند خداوند ميفرمايد ولى بر شمامنم و پيغمبر و حضرت امير وظاهر آيه افاده مينمايد كه ولايت پيغمبر و امام هم از سنخ ولايت خدا است. بنابر اين ظهور آيه كريمه در اينكه منصب‏حكومت و زعامت از آن پيغمبر و امام است قابل انكار نيست.

النبى اولى بالمومنين من انفسهم_25_

و غير از اين چند آيه، آيات ديگرى نيز دلالت بر اين معنى ميكند باضافه روايات زيادى كه يكى از آنها خبر فضل‏بود كه قبلا بيان شد دلالت بر اين امر دارد.

بنابراين در زمان پيغمبر _ص_ منصب حكومت از مناصب خود آن بزرگوار و پس از رحلت حضرتش اين منصب‏بضميمه زعامت دينى متعلق بامام آن عصر بوده است.

و اما در زمان غيبت كه مورد بحث ما است، اين مقام بر علماء و فقهاء امت اسلامى كه واجد شرايط باشند قرار داده‏شده است - و بر اين معنى روايات زيادى دلالت دارد و در اينجا ما بچند نمونه از آنها اشاره مى‏نمائيم:

 

جملاتى از نهج البلاغه

1 - حضرت امير _ع_ در خطبه شقشقيه كه پس از اندى حكومت ايراد فرمود چنين ميفرمايد:

اما الذى فلق الحبه و برء النسمه لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ اللَّه على العلماء ان لايقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها و لا لقيتم دنياكم هذه‏ازهد عندى من عفطه عنز_26_

سوگند بآن كسيكه بذر را بشكافت و جان را آفريد اگر حضور يافتن بيعت كنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدى من‏بوجود نيروى مدد كار تمام نشده بود و اگر نبود كه خداى تعالى از علماء تعهد و پيمان گرفته كه بر پرخورى و غارتگرى‏ستمگران و گرسنگى جانكاه و محروميت ستمديدگان خاموش نمانند زمام حكومت را رها ميساختيم و از پى آن‏نمى‏گشتم و مى‏ديديد كه دنيا و مقامات دنيوى و رياست در نظر من از آب عطسه بزى ناچيزتر است.

مورد استشهاد ما جمله دوم است كه امام ميفرمايد علت قبول زعامت پيمانى است كه خدا از علما گرفته كه درمقابل ظلم ستمكاران ساكت ننشينند همان نحويكه خود امام _ع_ بدون تصدى مقام حكومت عمل باين واجب را غيرممكن ميداند و لذا براى عمل بآن قبول زعامت نموده است - در زمان غيبت هم چون اين واجب همجنان در وجوب‏خود باقى است و ما نميتوانيم ساكت بنشينيم و ببينيم عده‏اى ستمكار مزدور و عامل بيگانه بكمك اربابان خود وبازور سرنيزه اموال ملت و دسترنج مليونها مسلمان و ثروت عمومى را به يغما ميبرند و صرف عياشى و هرزگى خود ونزد يكانشان مينمايند و نميگذارند ملت از حداقل نعمتها استفاده كنند - بلكه بر ما فرض است كه باين وضع ظالمانه‏خاتمه دهيم و در راه سعادت انسانها هر نوع حكومت ظالمانه‏اى را سرنگون كنيم - و معلوم است اين عمل بدون‏تشكيل حكومت حق و عدالت امكان ندارد، پس مسلما شخص يا صنفى را خداى تعالى براى تصدى اين كار تعيين‏نموده و از روايات بسيارى استفاده ميشود آنها علماء و فقهاء اسلامند.

 

علماء ورثه انبياء اند

2 - خبر قداح از امام صادق _ع_: قال رسول اللَّه _ص_ فى حديث ان العلماء ورثه الانبياء ان الانبياء لم يورثواد يناداًاولاد رهماً و لكن ورثوالعلم فمن اخذ منه اخذ بحظٍ وافر_27_رجال اين حديث همه از ثقات مورد اعتمادند و لذا دراصطلاح از اين روايت به روايت صحيحه تعبير ميكنند.

اين خبر با كمى اختلاف در تعبير باسندهاى نقل شده از جمله آنها خبرى است كه ابوالبخترى روايت مينمايد عن‏الامام الصادق _ع_ ان العلماء ورثه الانبياء و لذلك ان العلماء لم يورثوا درهما و لا دينارا و انما اورثوا احاديث من‏احاديثهم فمن اخذ بشى‏ء منه اخذ احظاً وافراً.

و در روايات ديگرى هم باين مضمون هست.

در اين روايات امام صادق _ع_ در خبر اول از پيغمبر اكرم _ص_ و در خبر دوم امام ميفرمايد: كه علماء وراث‏پيغمبرانند و پيامبران ثروتى از خود بميراث نميگذارند بلكه علم و حديث ميراث آنها است و بنابراين هر كسى بهره‏اى‏از علم فراگيرد بهره شايان و فراوان برده است.

البته مراد از علم و احاديث احكام و قوانينى است كه پيامبران از جانب خدا براى مردم آورده‏اند. استدلال باين‏روايات براى اثبات منصب حكومت بر علماء از دو راه ممكن است:

اول آنكه چون پيغمبران داراى منصب و زعامت دنيوى هستند - همان نحويكه بيان شد - پس علماء هم كه ميراث‏بر آنها ميباشد بايد داراى اين منصب باشند - به عبارت ديگر اگر كسى را وارث كس ديگر بقول مطلق قرار دادندبحسب فهم عرفى ظاهرش اين است كه آنچه از نظر گوينده اين كلام از مناصب اعتبارى بر ارث گذارنده ثابت است برارث برنده نيز ثابت خواهد شد و چون منصب حكومت منصب جعلى و اعتبارى است و آن كسيكه اعتبار اين امر برپيغمبران نموده فرموده است علماء وارث پيامبرانند هيچ يك از افراد بحسب مفاهيم عرفى در اين شك نميكند كه اين‏منصب بر علماء نيز ثابت است.

راه دوم همان گونه كه پيغمبر موظف به نشر احكام و اجراء آنها بوده است و مامور بوده كه نظام اجتماعى‏عادلانه‏اى بر اساس قوانين و احكام الهى برقرار نمايند. علماء هم موظفند بنشر احكام و اجراء آن و قبلا اشاره نموديم‏كه اجراء جميع احكام الهى حتى احكام جزائى و سياسى و اقتصادى و فرهنگى و قضائى بدون قدرت و نيروى‏حكومتى و زعامت دنيوى ممكن نيست بنابراين، اين روايات بدلالت التزامى دارد بر اينكه منصب حكومت و زعامت‏بر علماء قرار داده شده است.

البته اشكالاتى بدلالت اين روايات بر ثبوت زعامت دنيوى در فقهاء شده است يكى آنكه ممكن است مراد ازعلماء ائمه طاهرين _ع_ باشد - آيه اللَّه اصفهانى نيز ميفرمايد بلكه از آن روايت كه امام فرموده نحن العلماء و شيعتناالمتعلمون استفاده ميشود كه مراد از علماء در اين روايات نيز خصوص ائمه ميباشند.

ولى جواب اين اشكال از صد روذيل روايات واضح و آشكار است و اگر در تمام جملات روايت دقت شود معلوم‏ميشود كه مراد فقهاء امت اسلامند - زيرا صدر روايت قداح در مقام ذكر فضيلت طلب علم است و چنين ميفرمايد من‏سلك طريقا يطلب فيه علما سلك اللَّه به طريقا الى الجنه كسيكه در پى دانش راه به پيمايد خدا براى او راهى به بهشت‏ميگشايد معلوم است اين صفت براى غير از ائمه است زيرا علم آنها تعلمى نيست.

و نيز در ذيل خبر ميفرمايد فمن اخذ بشيى منه فقد اخذ حظا وافر كسيكه مقدار كمى از علم فرا گيرد بهره وافر وشايانى برده است - اين تعبير مناسب شان امام _ع_ نيست.

و همچنين در ذيل خبر ابى البخترى ميفرمايد: فالنظرو علمكم هذا عمن تاخذوه پس بنگريد اين عملتان را از چه‏كسانى ميگيريد - بديهى است اين تعبير درباره امام صحيح نيست.

بنابراين ملاحظه صدرو ذيل خبر موجب ميشود كه انسان اطمينان پيدا كند كه مراد از علماء در اين رويت فقهاءامتند نه ائمه طاهرين _ع_ و مويد آن هم روايتى است كه مرحوم علامه مجلسى در بحار نقل ميفرمايد كه حضرت اميربمحمد فرموده است يا بنى تفقه فى الدين فان الفقهاء ورثه الانبياء پسرم درس دين بياموز چون فقهاء ورثه انبياءميباشند _و اگر فقيه شدى وارث پيغمبران ميشوى_.

اشكال دوم آنكه نبى كسى است كه وحى را ازمبدء اعلى ميگيرد - و اين امر بخودى خود موجب ولايت عامه وزعامت دنيائى و حكومت نيست - و اگر مامور به تبليغ شد كه آنچه گرفته بمردم ابلاغ كند آن وقت است كه زعامت وولايت پيدا ميكند و ميشود رسول - و چون در روايت عالم وارث نبى قرار داده شده نه رسول پس مراد جهت زعامت‏و حكومت نيست.

جواب اشكال مزبور اين است كه مراد از انبياء آن اشخاص متحقق در خارج كه اول آنان آدم _ع_ و آخر آنان‏واكملشان شخص پيغمبر گرامى اسلام است - پس عبارت ظاهر است در اينكه علماء امت اسلام ورثه شخص پيامبراسلام ميباشند نه ورثه آن بزرگوار بعنوان اينكه او نبى است نه رسول و چون پيغمبر اكرم هم نبى بود و هم رسول لذاعالميكه وارث آن سرور است بايد بگوئيم مقام زعامت را هم داراست.

بعلاوه در قرآن كريم مقام اولويت را بر آن حضرت بعنوان اينكه نبى است قرار داده است و چنين فرموده است‏النبى اولى بالمومنين من انفسهم_28_نبى اولى بمومنين است از خودشان.

اشكال سوم آنكه حديث مينمايد بر اينكه علماء ارث برنده انبياء ميباشند در علم و بيان احكام، بنابراين چيزيكه‏ارث برده ميشود همان است كه در خبر بيان شده است و آن عبارت از علم و مربوط بزعامت دنيوى و حكومت نيست.

اين اشكال هم مانند در اشكال گذشته قابل جواب است - زيرا مراد از علم احكام شرعى و معارف الهى است ومعلوم است كه احكام را خداوند تعالى بر مردم جعل فرموده و تا روز قيامت باقى است و چيزى نيست كه انبياء بارث‏گذاشته باشند.

بنابراين مراد حفظ احكام و نشر احكام و نشر معارف و اجراء آنها است - و چون احكام اسلام اختصاص به‏عبادات و معاملات ندارد بلكه از جمله آنها احكام جزائى و سياسى و وجوب دفاع از استقلال مملكت اسلامى و سدثغور و امثال آنها است كه بدون نيرو قدرت و حكومت اجراء آنها ممكن نيست، بنابراين ارث باين معنى هم مستلزم‏جعل ولايت و زعامت و حكومت است.

اشكال چهارم اينكه روايت دلالت ميكند بر اينكه علماء ارث ميبرند از انبياء بوده و بعد از آنها باقى است منتقل‏بعلماء ميشود - حكومت و ولايت عامه انبياء بعد از آنها باقى است يا نه، بر ما معلوم نيست تا با طلاق دليل بگوئيم‏بعلماء شده است.

جواب اين اشكال از آنچه در جواب اشكلات قبلى بيان شد روشن ميگردد، بعلاوه حكومت بدون اشكال بعد ازپيغمبر اكرم _ص_ - باقى است زيرا قطع نظر از آيات و روايات داله بر اين معنى و روش حضرت امير _ع_ هيچ ملتى وفرقه بدون رئيس و حاكم نميتواند بموجوديت خود ادامه دهد، پس مسلما حكومت بعد از پيامبر اسلام بايد باشد - وحديث دلالت ميكند كه منتقل بعلماء شده است.

................... حواشي .................

21_ حديد: 35.

22_ النساء 62.

23_ النساء: 59.

24_ المائده: 55.

25_ الاحزاب: 6.

26_ نهج البلاغه ج 1 خطبه 3.

27_ اصول كافى ج 1 ص 34.

28_ الاحزاب: 6.

 برای خواندن دنباله مطالب روی کلمه ادامه مطلب کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:51  توسط احمد ناظمي  | 

نظام حکومت در اسلام (قسمت 1و2)

 نظام حکومت در اسلام تالیف آیة الله العظمی سید محمد صادق روحانی (مد ظله العالی)

مقدمه

بسم اللَّه الرحمن الرحيم

الحمدللَّه رب العالمين و الصلاة و السلام على اشرف الخلائق سيدنا و مولانا محمد و آله الطيبين الطاهرين و اللعن‏على اعدائهم اجمعين الى قيام يوم الدين.

حكومت اسلامى از اساسى‏ترين اصول اسلامى است. رسول گرامى اسلام _ص_ از اوائل ورود بمدينه تشكيل‏حكومت داد، و نظامات اسلامى را برقرار نمود، والى به اطراف فرستاد به قضاوت در امور مسلمانان پرداخت سفراءنزد پادشاهان كشورهاى بزرگ اعزام داشت، معاهده و پيمان با سران قومها منعقد كرد، فرماندهى جنگ را بعهده‏گرفت و... بالاخره تمامى كارهائى را كه براى يك حكومت لازم بود انجام داد.

از طرف خداوند متعال آياتى مربوط به حكومت بر آن حضرت نازل شد و خود آن حضرت بيانات ارزنده‏اى دراين زمينه بيان داشت و براى بعد از خود نيز حاكم و جانشين بر امت تعيين فرمود.

مسئله حكومت اسلامى با اينكه يكى از كهن‏ترين اصول اسلامى است، ولى باتوجه باين نكته كه متأسفانه درگذشته كمتر مورد بحث و بررسى قرار گرفته است، يك بحث نو و تازه ايست، زيرا كه پس از رحلت نبى اكرم _ص_حكومت از دست كسى كه پيغمبر بامر خداى تعالى براى تصدى حكومت تعيين نموده بود، خارج شد و خلافت ازمسير حقيقى خود منحرف گرديد، تا آنجا كه نوبت خلافت به بنى اميه و بنى العباس رسد و آنها اساس حكومت رادگرگون ساختند، برنامه‏اى كه براى حكومتشان طرح و عملى كردند، كاملا مغاير با اسلام بود و رژيمى را بوجودآوردند كه بيشتر به رژيم اكاسره و قياصره و فراعنه ايران و روم و مصر آنروز شباهت داشت تا به سيستم ولايت اسلامى‏و در ادوار بعدى بيشتر متأسفانه همان سيستم ادامه يافت و نظام ضد اسلامى حاكم بر بلاد مسلمين گشت و روى‏همين اصل هم علماى اسلام نتوانستند راجع به اين موضوع بحث كافى نمايند بعلاوه از آن جهت كه فكر مى‏كردند اين‏بحث در آن روز اثر علمى ندارد علماى اسلام از عنوان كردن آن خوددارى كردند، و در نتيجه مسلمانان از احكام وقوانين مربوط به نظام اجتماعى بى اطلاع ماندند، و از وظايف و حقوق عمومى بى خبر شدند، بديهى است مردمى كه‏گرفتار نادانى و جهل باشند، راه را از چاه تميز نمى‏دهند، بلكه گاهى ذلت را عزت و ظلم را خدمت مى‏پندارند!.

استعمارگران، بهنگامى كه نوبت به آنها رسيد، موقع را مغتنم شمردند و براى رسيدن به هدف استعمارى خوداسلام را طورى ديگر معرفى كردند كه گويا راجع به مملكت دارى و نظام اجتماعى برنامه‏اى ندارد و مانند مسيحيت‏است كه از خود حضرت عيسى _ع_ نقل كنند كه قيصر حقى بر ملت دارد و آن عمل به دستور اوست و خدايى دارد وآن عمل به واجبات عبادى و ترك محرمات و هر كدام بايد بطور جداگانه حقشان ادا گردد. و با آنكه همچون يهوديت‏است كه دستور مى‏دهد كه از زمامدار اگر چه بر خلاف دين حكمى دهد، اطاعت كنند_1_.

استعمار گران براى اين موضوع در حوزه روحانيت مبلغينى تربيت نمودند _همانطور كه معاويه براى درهم‏شكستن نيروى اسلام راويانى به خدمت گرفت كه با تاويل آيات و جعل اخبار پايه‏هاى حكومت او را مستحكم‏سازند_ و در دانشگاه‏ها و مؤسسات تبليغى و دولتى، دست نشانده هايى گذاشتند و انتشاراتى پخش كردند، و گروهى‏از دانشمندان خود را زير ماسك فريبنده "خاورشناسى" به فعاليت واداشتند كه حقايق اسلام را تحريف نمايند.

در نتيجه اين فعاليتها، اسلام در نظر مردم حتى طبقه تحصيل كرده وروشنفكر، طور ديگر جلوه كرد كه با اسلام‏حقيقى بسيار فرق دارد، تا آنجا كه مسئله جدائى دين از سياست در جهان اسلام نيز مطرح گرديد!

سرانجام كاربجايى رسيد كه بسيارى از احكام سياسى، اقتصادى، جزائى و نظامى و آنچه مربوط به كيفيت اداره‏مجتمع اسلامى است از مباحث فقهى حذف شد و در اغلب حوزه‏هاى علمى عملا متروك گرديد.

باطل را حق جلوه مى‏دهند. استعمارگران و ايادى و مزدوران آنها گفتند: اسلام حكومت ندارد، دين غير ازحكومت است و حكومت غير و دين بايد از سياست جدا شوند با مردم به سعادت اخروى برسند گروهى از مسلمانان‏هم با آنها همصدا شدند _و با وجود آن همه آيات و روايات، و حتى سيره پيغمبر اكرم_ص_ و اميرالمومين_ گفتند: تإے؛ّدستگاه حكومت از دين جدا نباشد، مردم نميتوانند سعادت اخروى بدست آورند بنابراين مسلمانان نبايد در امرحكومت دخالت كنند.

آيا مسلمانان از سيره پيغمبر اكرم _ص_ اطلاع ندارند آيا قرآن نميخوانند؟ كه ميفرمايد: فاحكم بينهم بما انزل‏اللَّه_2_ ان احكم بينهم بما انزل اللَّه و لاتتبع اهوائهم_3_فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى_4_و من لم يحكم بما انزل‏اللَّه فاولئك هم الفاسقون_5_انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك اللَّه_6_فلاوربك لا يومنون حتى‏يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجاًمما قضيت و سلموا تسليما_7_

علاوه بر اين آيات، آيات ديگرى كه مربوط به حكومت اسلامى است بويژه آياتى كه مربوط به جنگ و احكام‏سياسى و جنائى و اجتماعى و نظامى است، در اغلب سوره‏هاى قرآن مجيد وجود دارد كه گويا آن گروه از مسلمانان‏غافل، آنها را نخوانده‏اند! راستى آيا آنها از نهج البلاغه بيگانه‏اند و از كتاب‏هاى حديث بى اطلاعند كه به ياوه سرايان‏پاسخ ندادند؟

چقدر تاسف‏انگيز است كه گروهى از مسلمانان وقتى خواستند كه در دروره مشروطيت قانون بنويسند، موادعمده قوانين مدنى را از قوانين بيگانگان گرفتند، خوشبختانه در اين اواخر افراد آگاه فهميده و انديشمندى پيدا شده‏اندكه در احكام اجتماعى اسلام مطالعات عميقى انجام داده و اثبات كرده‏اند كه اسلام براى اداره اجتماع بشرى بهترين‏قوانين را آورده و حكومت اسلامى با پايه‏اى استوار طرح ريزى شده است كه جامعترين قوانين را در بر دارد.

هم اكنون اين بحث جز. مباحث زنده روز در آمده و بصورت يك بحث جالب حياتى جلوه گر شده است بدين‏جهت وقتى بحث فقهى ما به مساله ولايت رسيد، لازم ديدم درباره اين مساله بطور وسيع يك تحقيق اساسى بعمل‏آيد. اينك بدين صورت در اختيار دانشمندان قرار گيرد و ما توفيقى الا بالله.

براى روشن شدن جهات بحث مطالب را در ضمن چند فصل بيان خواهيم كرد:

1 - احتياج بشر در ادامه حيات بحكومت و دين مقدس اسلام اين جهت را مهمل نگذاشته بلكه با بيانى صريح‏لزوم تشكيل حكومت را بيان نموده است.

2 - حكومت از نظر اسلام آيا انتصابى است باين معنى كه خود اسلام حاكم را تعيين نموده يا آنكه انتخابى است واختيار تعيين حاكم را به امت اسلامى داده؟ بعبارت ديگر، حكومت اسلام دمكراسى و بر اساس راى اكثريت است؟ ياانتصابى است شكل ديگر است؟

3 - در صورتيكه حاكم را اسلام تعيين نموده آن چه كسى است و چه شرايطى بايد داشته باشد؟

4 - طرز حكومت اسلامى چگونه است، استبدادى؟ مشروطه؟ و يا به عنوان امانت دارى و ولايت است؟

5 - برنامه حكومت اسلامى

6 - وظيفه مردم در برابر حكومت و اينكه آحاد ملت اسلام مراقبت بر كارهاى هيئت حاكمه دارند يا نه بعبارت‏ديگر آيا اسلام حق مراقبت ملت را در كارهاى مملكتى ميداند يا نه؟

7 - اطاعت افراد از دستورهاى حكومتى واجب است يا نه؟

8 - مدت حكومت اسلامى

9 - اگر چند نفر داراى شرايطى بودند كه بايد حاكم اسلامى داشته باشد كداميك از آنها بايد تشكيل حكومت‏بدهد؟ بعبارت ديگر آيا اسلام در صورت تزاحم نظرى دارد يا نه؟

10 - اگر حكم شرعى تمكن از تشكيل حكومت نداشته آيا بمقدار ممكن و مقدور، بايد وظايف حكومتى راتصدى بنمايد يا نه؟

11 - اگر حاكم نتوانست تشكيل حكومت دهد ولى قدرت داشته باشد كه حكومت جائر را به حكومتى بهترتبديل كند، آيا تبديل بر او واجب است يا نه؟

12 - در صورتيكه غصب مقام حكومت شد و احكام شرع نتوانستند متصدى آن مقام شوند، آيا تبعيت از حاكم‏جائر بر آنان جايز است؟

13 - در صورتيكه شخص غير صالحى مقام حكومت را بدست گيرد، آيا بعنوان امر بمعروف و نهى از منكر يابعنوان دفع ظلم از مظلومين، يا بعنوان منع بدعت در دين و امثال اينها، آيا در شرع مقدس اسلام وظيفه‏اى بر علماءتعيين شده است يا آنكه سكوت آنان و اكتفاء به بيان احكام و نشر حقايق و... جائز است؟

فصل اول

 

لزوم تشكيل حكومت

در اهميت حكومت و نقش آن در زندگى بشر، اكثر فلاسفه جهان و دانشمندان علم الاجتماع معتقدند كه تشكيل‏حكومت و دولت يك امر ضرورى است، و انسان بطور لزوم آنرا درك ميكند.

ارسطو ميگويد: دولت از مقتضيات طبع بشرى است زيرا انسان بالطبع موجود اجتماعى است و كسى كه قائل به‏عدم لزوم دولت است روابط طبيعى را ويران ميكند و خود يا انسانى و حشى است، يا از حقيقت انسانيت خبر ندارد._8_

افلاطون ميگويد: تحصيل حيات با فضيلت افراد بشر جز بوجود دولت ممكن نيست. زيرا طبيعت انسان به حيات‏سياسى متمايل است بنابراين دولت از امور طبيعى است كه انسان بى نياز از آن نيست_9_ابن خلدون اين نظريه رااختيار نموده  و بر اثبات آن به ضرورت اجتماعى بودن انسان يا باصطلاح فلاسفه مدنى بالطبع بودن آن، استدلال كرده‏و نتيجه گرفته است كه تشكيل دولت لازم و ضرورى است_10_

ثروت بدوى ميگويد: اساس نظام سياسى وجود دولت است، بلكه هر نظم سياسى براى جمعيت وجود دولت رالازم و ضرورى ميداند، حتى بعضى معنى سياست را بدولت مربوط ميدانند و اجتماع را بدون دولت امر غير ممكن‏تلقى كرده‏اند_11_

ديگر علماء و سياستمداران و جامعه شناسان نيز بر اين عقيده هستند و دلائل فراوانى بر اين مدعا اقامه كرده‏اند.

نظر اسلام:

نظر اسلام درباره حكومت از همه اينها اساسى‏تر است زيرا:

اولا: اسلام به اجتماع اهميت خاصى قائل شده و آنرا بطور مستقل مورد توجه قرار داده است و توجه بآيات زيرميتوانند اهميت موضوع را از ديدگاه اسلام نشان دهد.

ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوه و لا تتبعو السبل فتفرق بكم_12_

اين است راه راست من پس از آن پيروى كنيد و ديگر راه‏ها را دنبال نكنيد كه شما را از هم جدا ميكند_ و اجتماع رااز هم مى‏پاشد_.

واعتصموا بحبل اللَّه جميعا و لا تفرقوا_13_همگى به ريسمان الهى _دين اسلام_ چنگ بزنيد تا از هم جدا نشويد.

و در آيه ديگر مفاسد تفرقه و پراكندگى را بيان ميكند و مى‏فرمايد:

و لا تنازعوا فتفشلو او يذهب ريحكم_14_يعنى با يكديگر نراع نكنيد كه سست و ضعيف ميشويد و آبرو و حيثيت وعظمت شما از بين ميرود.

و در آيه ديگر براى حفظ مجتمع اسلامى مى‏فرمايد:

"ولتكن منكم امه يدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكرو اولئك هم المفلحون"_15_

يعنى :بايدازميان شماجامعه اسلامى گروهى باشندكه مردم رابه خيروصلاح دعوت نمايندومردم رابه كار نيكوفرمان و ترغيب دهند واز كارهاى زشت بازدارند، و آنها _كه وسيله هدايت خلقند_ خودرستگارند.

"ان الذين فرقوادينهم وكانوا شيغالست منهم فى شى‏ء": حقا كسانى كه دين خودشان را پراكنده ساختند _وبين‏جمعيت متدينين جدائى افكندند_ و مجتمع واحد را تجزيه كردند تو از آنها نيستى.

"انماالمؤمنون اخوه فاصلحوا بين اخويكم"، حقاكه مومنان برادر يكديگرند پس _اگر اختلافى_ دربين برادرانتان رخ‏داد _شما در بين آنها_ صلح و سازش برقرار نمائيد.

و آيات مشابه ديگر كه به تأسيس جامعه اسلامى متحد فرمان مى‏دهد و آنرا شرط اساسى رسيدن به سعادت مادى‏ومعنوى ميداند.

روى اين اصل است كه مهمترين احكام اسلامى ازقبيل: حج، نماز، جهاد، انفاق و...براساس اجتماع قرارداده شده‏است.

بديهى است كه اتحاد و اتفاق ملت و بناء مجتمع بدون حكومت ممكن نيست.

 

لزوم مؤسسات اجرايى

 دليل‏دوم - قوانين و دستور العملها هر چند تمام راههاى نيل به سعادت مادى و معنوى رانشان داده باشد بدون عمل‏نتيجه‏اى نخواهد داشت ،و بديهى است كه بدون قوه مجريه عمل بقانون امكان پذيرنيست بخصوص قوانينى كه‏هدف آنها سعادت حقيقى عقلى است و طبعا مخالف با آزادى فردى در شهوترانى و خوشگذرانى است.

بدين جهت خداوند با فرستادن انبياء و مجموعه قوانين يك دستگاه اجرائى و حكومتى بوجود آورده و اطاعت ازمجريان الهى را _اولى الامر_ جزو واجبات شمرده.

 

روش حكومت پيامبر_ص_:

دليل سوم - سنت و روش پيغمبراكرم_ص_ است. زيرا آن حضرت اولا خود تشكيل حكومت داد و به كارهاى‏حكومت اسلامى شخصا رسيدگى مى‏نمود.

پيامبراگردرطول اقامت ده ساله خوددرمدينه فقط به بيان احكام ومعارف الهى مشغول مى‏شد تا دانشمندان‏بيشمارى به جامعه تحويل مى‏داد،ولى تشكيل حكومت واجراء وظايف دولت راطبق دستور الهى بر همه چيز مقدم‏داشت و بفرمان پروردگار براى بعد از خود نيز جانشينى معين فرمود.

اساسا علت اختلاف بين دو گروه شيعه و سنى همين امر بود و اگر حضرت على_ع_ و بعد از او ائمه طاهرين_ع_ باحكومت كارى نداشتند خلفا حتى بنى اميه و بنى العباس به آنها تعرض نمى‏كردند، بلكه تسليم رهبرى وامامت آنهامى‏شدند و وسائل تبليغى آنان را فراهم مى‏كردند و همين امر بود كه تبليغ امامت حضرت على عليه السلام را مشكل‏مى‏نمود و لذا آيه تبليغ با آن لحن شديد نازل شد و پيغمبر_ص_ ناگزير در بيابان گرم و سوزان "غديرخم" مردم را جمع‏كرد آنرا ابلاغ نمود و حتى غصب خلافت معنى‏اش همين بود كه حكومت ظاهرى را از آنها گرفتند. و گرنه مقامات‏معنوى و ذاتى كه خداوندبه آنها عطا كرده بود. قابل غصب نبود اين خود بهترين دليل است به اينكه مى‏گوئيم: مقام‏رهبرى دينى از مقام حكومت و رعايت دنيوى جدا نيست.

يكى ازنويسندگان عصرمثالى دراين باره آورده است كه بسيارجالب است ،اوميگويد:

"امامى كه خانه نشين باشد، و زعامت و امامت نداشته باشد،مانندقهرمان جهانى است كه يك پهلوان پنبه ايرابجاى‏اوقهرمان جهان لقب داده ونشان افتخاروحقوق ويژه رابه اوبدهند!

چه فاجعه‏اى."

واز آنجا كه احكام الهى منحصر و محدود بزمان پيغمبر_ص_و حضور امام نيست، پس همان و ضرورت كه ايجاب‏مى‏كند پيغمبراكرم _ص_ و وصى آن حضرت تشكيل حكومت بدهند. در زمان غيبت نيز تشكيل حكومت را لازم‏مى‏دارد.

 

كيفيت  قوانين اسلام :

دليل چهارم بر لزوم تشكيل حكومت كيفيت قوانين اسلام و احكام شرعى است كه ميرساند براى اداره نظام‏اجتماعى وسياسى ونظامى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تشريع شده است و اينك نمونه هائى راازاين احكام ذيلامى‏آوريم كه بطور مسلم عمل به آنها مستلزم تشكيل حكومت است:

الف -احكام دفاع ملى :

مرادازاين احكام احكام راجع به حفظ نظام اجتماعى اسلام ودفاع ازتماميت ارضى واستقلال كشوراسلام وحفظمرزها و سرحدات آن از رخنه و هجوم كفار و دشمنان دين است.

با مراجعه به آيات و اخبار روشن مى‏شود كه اسلام تا چه حد به اين احكام اهميت داده است:

حضرت على عليه السلام درعهدنامه بمالك اشتر سپاه را موجب عزت دين وحافظ رعيت وزينت فرماندهان‏شمرده است و فرموده كه "وليس تقوم الرعيه الابهم"_16_

امام سجاد عليه السلام در صحيفه كامله سجاديه دعاء شماره 27 در ضمن دعاء بمرزبانان مملكت اسلامى _با آنكه‏حاكم آن ازبنى اميه بوده_ وظيفه مسلمين و حكام را بيان فرموده است:

در قرآن نيز آيه‏اى به پيامبر دستورآمده است كه: "واعدوالهم ما استطعتم من قوه"_17_ و اين ميرساند كه اسلام چه‏اندازه به اين مساله اهميت داده كه به ملت اسلام دستور مى‏دهد كه بهر اندازه كه ممكن باشد، اسلحه و قواى دفاعى‏تهيه كنند و در هر عصرى حتى در دوره صلح مراقب باشن تا دشمن نتواند آنها را غافلگير كند و به بلاد اسلامى حمله‏نمايد و دستور داده است كه در صورت حمله دشمن بر همه مسلمين واجب است از تماميت ارضى و استقلال كشوراسلامى دفاع نمايند.

علت اساسى آن سير سريع مسلمانان نخستين بسوى ترقى و توسعه قلمرو اسلام و پيشرفت حيرت‏انگيز اين آئين‏در جهان و تفوق و سيادت قابل ستايش آن در صدر اسلام اين بود كه در آن زمان به اين احكام عمل مى‏شد ولى دردورانهاى بعدى كه مردم به پيروى از سران حكومتها از احكام الهى روگردان شدند، و به اين احكام عمل نكردند،دوران تنزل و انحطاط مسلمانان آغاز شد و كاربجائى رسيد كه يك مشت يهودى سرگردان اين چنين بربلاد اسلامى‏سيطره يافته ومسجد اقصى اولين قبله مسلمانان را آتش زدند و كشور اسلامى فلسطين را غصب نموده و مسلمانان را ازخانه و كاشانه خود آواره نمودند.

امروز اگر مسلمانان طالب عزت و سعادت دنيوى و اخروى هستند بايد به احكام خدا روى آورند، و دستورهاى‏قرآن را بكار ببندند، كه در اين صورت بى شك عزت از دست رفته را باز خواهند يافت.

شاهد زنده آن جنگ رمضان 1973 مسلمانان و اسرائيل است، كه ديديم به علت اندك توجهى كه سران كشورهاى‏عربى به تعليمات اسلامى مبذول داشتند و به اين فرمان قرآن عمل كردند كه:"و اعتصموا بحبل اللَّه جميعا و لاتفرقوا "وآيه " واعدوالهم ما استطعتم من قوه"و تفرقه وجدائى را كنار گذاشتند و نيروى قدرت كسب كردند و برق آسا بر دشمن‏پيروز شدند. با اين كه ژاندارم بين المللى _آمريكا_از آنها شديدا دفاع مى‏كرد و همه گونه لوازم جنگى و كمك مادى بآنهامى‏كرد، بطورى كه اگر آمريكا مداخله نمى‏كرد امروز كشورى بنام اسرائيل وجود نداشت. و آنچه مايه تاسف وتاثراست اين است كه از آنجا كه حكمرانان كشورهاى اسلامى، از ايمان عميق نسبت به اسلام و اجراء دستورات‏اسلامى برخوردار نبودند، باز اختلافات از سرگرفته شد و جدائى و تفرقه و خرابكارى بار ديگر شروع گرديد و در نتيجه‏بدبختى و تيره روزى به مسلمانان روى آورد، و وضع به اين صورت در آمد كه مى‏بينيم.

................... حواشي .................

1_ مبادى العلوم السياسيه ص 78.

2_ المائده 48.

3_ المائده 49.

4_ ص 26.

5_ المائده 47.

6_ النساء 105.

7_ النساء 65.

8_ السياسه ترجمه احمد لطفى ص 96.

9_ الجمهوريه.

10_ مقدم ابن خلدون ص 41.

11_ النظم السياسيه ج 1 ص 7.

12_ الانعام: 152.

13_ آل عمران: 105.

14_ الانفال 46.

15_ الانفال :66

16_ نهج البلاغه عهدنامه‏مالك اشتر

17_ الانفال :60

برای خواندن دنباله مطالب روی کلمه ادامه مطالب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:25  توسط احمد ناظمي  | 

عیدتان مبارک

عید سعید قربان را به محضر قطب عالم امکان حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، مقام معظم رهبری، علما و مراجع معظم تقلید و تمامی شیعیان جهان تبریک میگوئیم. 

              اسعد الله ایامکم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 15:57  توسط احمد ناظمي  | 

شعر ناب

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد                  رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت              از سمک تا به سماکش کشش لیلی برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه              ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم              او که می رفت مرا هم به لب دریا برد

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود                     که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود                        که بیک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم                     با برافروخته روئی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی                          خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت                   همه را پشت سر انداخت و مرا تنها برد

                                                                               علامه سید محمد حسین طباطبائی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 7:49  توسط احمد ناظمي  | 

در محضر وحی

بسم الله الرحمن الرحیم  سوره مبارکه حمد آیه ۱

ترجمه آیات: بنام خدائی که هم رحمتی عام دارد و هم رحمتی خاص به نیکان.

نزول قرآن و چگونگی آغاز آن: بدانکه خداوند قرآن را شروع فرمود به آن چیزی که از قلم در لوح جاری شده است و نیز بسم الله اول چیزی است که نازل فرمود بر حضرت آدم. و در کافی به سند خود روایت کرده از حضرت باقر علیه السلام فرمود هر کتابی را که خداوند از آسمان نازل فرموده ابتدای آن بسم الله الرحمن الرحیم بود. و ابوالفتوح رازی در تفسیر خود از ابو میسره عمرو بن شزجیل روایت نموده که گفت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روزها تنها به کوه حرا رفته و می نشست  و در نعمتهای خداوند تفکر مینمود روزی نشسته بود که که سایه ای بر آنحضرت افتاد نگاه کرد تا ببیند سایه از کجاست شخصی رامشاهده

کرد که پرها را باز نموده بطوریکه روی آسمانرا پوشیده صدا کرد: السلام علیک یا محمد قرائت کن. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من پیش از این وقت هم چند دفعه این صدا را شنیده بودم ولی صاحب صدا را نمی دیدم و به خدیجه گفتم. او نزد عموی خود ورقة بن نوفل رقت و این حال را به او گفت. نوفل مردی عاقل و متدین بود و کتب آسمانی را خوانده بود گفت: ای خدیجه محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بگو نترس و اگر باز این آواز را شنید مقاومت نماید خدیجه سخن نوفل را به من رسانید. در آن روز که جبرئیل امین را بچشم خود مشاهده نمودم و گفت بخوان بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین تا آخر سوره. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنید و یاد گرفت، برخاسته و از کوه حرا به خانه تشریف آورده تبی بر آن حضرت عارض شد.به خدیجه فرمود:زملونی دثرونی مرا بپوشان. خدیجه جامه ای بر آن حضرت اکنده و او را بخوابانید و دست بر پشت آنحضرت گذاشت دید مانند بچه کبوتر می لرزد و ساعتی خوابید و از خواب بیدار شد گفت ای خدیجه جبرئیل باز آمد به من گفت: بخوان. خدیجه گفت: جبرئیل چه گفت؟ فرمود: گقت بگو بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها المدثر قم فانذر.خدیجه به تعجیل خود را به حضور عمویش ورقة بن نوفل رسانید و به او خبر داد گفت ای خدیجه شوهر توپیغمبر

آخر الزمان است که وصفش را در توراة و انجیل خوانده ام. آنگاه اشعاری در مدح آنحضرت سروده و حضورش شرفیاب شده و عرض کرد: بشارت باد ترا همان شخصی هستی  که حضرت عیسی آمدنت را بشارت داده به خلایق عالم و شما مانند عیسی پیغمبری و خداونئ شما را امر به جهاد فرماید اکر من زنده بمانم در رکابت جهاد نمایم. پیغمبر فرمود: (ورقة بن) نوفل را می بینم که در بهشت جامه های حریر بر تن دارد. (تمام شد روایت رازی این روایت شاهد است که سوره حمد در مکه نازل شده).

   تفسیر جامع  سید ابراهیم بروجردی

                                                                                                 ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 5:54  توسط احمد ناظمي  | 

امام شناسي

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين

اگر چه پرداختن به هر يك از پنج اصل دين و مذهب ضروري به نظر مي رسد ليكن آنچه در اين مقال مطرح است اصل پنجم امامت و ولايت ائمه اطهار عليهم السلام است. براي پرداختن به اين اصل ابتدا نياز به ذكر چند مقدمه است و پس از آن به مبحث اصلي مي پردازيم. ناگفته نماند كه شناخت معصومين عليهم السلام از حد درك و عقل ما خارج است ليكن از آنجا كه تقليد در اصول دين جز براي مستضعفين فكري و عوام روا نيست بلكه عوام نيز بايد در امام شناسي استدلالي كوشا باشند بر آن شدم تا با فهم قاصر و دانش اندك خويش چند كلمه اي بنويسم.

                                                  مقدمه

۱. هدف هستي: خداوند تبارك وتعالي در سوره ذاريات آبه ۵۶ مي فرمايد : وما خلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون درباره كلمه شريقه ليعبدون گفته شده كه منظور ليعرفون است هدف از آفرينش شناختن ذات باريتعالي به مقدار توان است. خداوند تبارك وتعالي براي ابنكه انسان از شاهراه عبادت به شهر معرفت برسد و در قصر سعادت فرود آيد به او دو سرمايه عنايت كرد. سرمايه اول فطرت است كه درهمه انسانها به نحو يكسان وجود دارد و هيچ انساني به لحاظ فطرت كاملتر يا ناقصتر از ديگري نيست. خداوند تبارك وتعالي در سوره والشمس وجه تسويه فطرت انسان را الهام فجور و تقوي به او ميداند. و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها.همه انسانها به مقتضاي فطرت بدي را شناخته و از آن ميرمند و خوبي را تشخيص داده و به آن گرايش دارند(۱).البته بسيار پيش ميآيد كه فطرت برخي از انسانها بواسطه اعمال وعقايد باطل در زير خروارها خاك ضلالت و گمراهي مدفون ميشود ولي اين منافاتي با اصل وجود فطرت ندارد. كما اينكه همين انسانهاي گمراه در مواقع بحراني كه از همه چيز نااميد مي شوند متوجه خدا شده واز او استمداد ميجويند. سرمايه دوم عقل است كه فقط كساني كه محبوب خدا هستند از آن برخوردار هستند و ساير انسانها هر يك به مقدار قابليت خويش از آن بهره مندند(۲). وآن كلام مشهور كه كل ما حكم به العقل ما حكم به الشرع و كل ما حكم به الشرع ما حكم به العقل  فقط در عقول كامله چهارده گانه يعني معصومين عليهم السلام مصداق دارد  و ساير انسانها از ازدرك همه كليات و مصالح خويش عاجزند برخداوند تبارك و تعالي واجب است تا افرادي را به عنوان واسطه بين خويش و خلق قرار داده تا راهنماي انس وجن در مسير عبادت و معرفت باشند.

                                                                                                  ادامه دارد


(۱)برگرفته از قسمتي از سخنان آية الله جوادي آملي

(۲)اصول كافي كتاب عقل وجهل

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 7:36  توسط احمد ناظمي  | 

استفتاء از مراجع معظم تقليد (حفظهم الله)

           استفتائاتي از دفتر مقام ولايت فقيه حضرت آية الله العظمي

                                   سيّد علي حسيني خامنه ا ي   ‌مدّ ظلّه العالي   

  ۱. دختر خانمي پرسيده است :   برخي از همكلاسيهايمان حجاب را به خوبي رعايت  نمي كنند ؛ و هنگامي كه به آنها تذكر ميدهيم با توهين از سوي آنها مواجه مي شويم. وظيفه ما در قبال اين اشخاص چيست؟

 پاسخ: بر فرض عدم تاثير امر به معروف و نهي از منكر واجب نيست.    بر گرفته از سايت دفتر معظم لّه

  ۲. دختري دبيرستاني هستم؛ در دوران دبستان كه تازه به سن تكليف رسيده بودم مادرم به تصّور اينكه روزه براي من ضرر دارد مرا از روزه باز ميداشت . اكنون آيا علاوه بر قضاي روزه هاي مذكور  كفاره نيز بر من واجب است؟

 پاسخ: بر فرض سؤال؛ كفاره واجب نيست. برگرفته از سايت دفتر معظم لّه

 

      استفتائاتي از دفتر حضرت آية الله العظمي ناصر مكارم شيرازي

 ۱. دختر خانمي پرسيده است:  آيا حنا زينت محسوب ميشود و بايد آنرا از نامحرم پوشاند؟

 پاسخ: حنا از مصاديق زينت ظاهر است و در حالت عادي  پوشاندن آن از نامحرم واجب نيست.  سايت دفتر معظم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 7:23  توسط احمد ناظمي  |